آیا بشر روزی به خود خواهد آمد؟
روز جهانی محیط زیست گرامی باد
دستان بسته و، چشمانِ اشکبار
سهم من از سرایش این شعر، بی کسیست،
این است سهم ما، ز تقدیرِ گُرگزار،
بغضی در گلو، یا که اشکی، بر دو چشم،
یارب نگون باد، این چرخ، تا به کی!
حاصل جداییُ، تقدیر، بی کسیست؛
حاصل همیشه صفر بود، تقدیر زندگی
رفتن به زجر، یا ماندنِ در بحر بی کسی؛
اندیشه ام، میبرد این دل، به اوجِ غم
هر دم، سقوط می دهد او را به زندگی؛
ماراست سهم، خوندل، بدرگاه غمنواز
غم درد باشدُ هم، همان، درمانِ زندگی؛
این است تقدیر، به بیدادگاهِ راه ما،
این است رسم روزگار، در راه زندگی؛
امروز تو را، به بدرقه ایی تلخ، نشسته ایم،
رو کین رسم، باقی است، بدین راه زندگی؛
زهر است رفتن و، داغ است ماندنت،
رو رو، که رفتنت، همانست، تقدیر زندگی؛
این رفتنت که به امید می روی، برو، خوش باش،
ما را به داغ می کشد، هر دم، زین زهرِ زندگی؛
شوق نگاه تو، بر راه رفته ام،
غمبار می کند این دیدنِ، نگاهِ، نگاهبان زندگی؛
رفتی، گشوده باد، به راه تو، راهوار!
امید مملو از هوای خوش و، راه زندگی؛
من رفته ام، بدین راه، وین وادی مخوف،
تو نیز برو، بر این گام، به امیدِ زندگی؛
یارب نگون باد، این رسم روزگار،
این دادن و گرفتن و، این رازِ زندگی؛
یارب کدام شکوه، به دادی رسد تو را؟
دادی شود، به بیدادگاه زندگی،
من شاکرم، به این دادنُ، بردن به روزگار،
من شاکی ام بدین راه، و بدین رسم زندگی،
به نظم در آمده در جمعه 26 آذر 1400
این همه باران هم نمی تواند انباشت غم و سیاهی را از دلم بشوید، روزگاری قطراتی چند می شست و می برد، به نمی ترنمی روان می شد، اما اکنون ساعت ها و روزها بر من می بارد، اما انگار نباریده است، قلبم می خواهد از گلویم بیرون بیاید، انگار می خواهم خیلی از چیزها را بالا بیاورم، اما گیر کرده است، نه بالا می آید و نه پایین می رود، مثل یک حُناقِ اختناق آور دارد خفه ام می کند؛
انگار این باران های سیل آسا نیز مثل نوشدارویی است بعد مرگ سهراب؛ سهراب دلم مرده است، نمی دانم زندگی بعد از این مرگ، آیا معنی دارد، قرن هاست در مرگ های پی در پی می میریم و همچنان، می میریم و می میریم، و این مرگ از ما دست بردار نیست، انگار ناف مان را با مرگ بریده اند.
خدایا با آنکه معتقدم هر آنچه را اراده كنی حتماً انجام مى شود [1] ، و این که می گویند "بی اذن تو برگی از درختی نمی افتد"، و...، باز نمی توانم "اراده" و یا "اذن" تو را در بریدن چنین نافی ببینم، دلم گواهی می دهد، دست ناپاک دیگری این ناف را بدین ترتیب بریده است، باورم نمی شود که این کار تو باشد، این بی سلیقگی از مغز معیوب، تر دامن دیگری باید سر زده باشد.
آیا وقت آن نرسید که بساط مرگ، این میهمان زورگو و مسلط را برچینیم و برهم زنیم؛ مرگی که هی می میریم و باز بی شرمانه، و بی هیچ ابایی در مجلس عزای ما حاضر می شود و بالانشینی می کند و خود را داروی درد ما دانسته، و حق به جانب می گوید "خوب نمردید، بهتر اگر می مردید این نمی شد".
مرگ! ای بی چشم و رو، ای مغرور، مسلط و از خود راضی، نمی خواهی دست ناپاکت را از سر ما کوتاه کنی، نمی خواهی از این همه کرده هایت شرم کنی، این همه خاک که بر سر ها ریختی، این همه ظلمت که بر کاشانه ها افکندی، این همه غم که قرین زندگی ها کردی، این همه دشواری که ایجاد کردی، از این همه ضجه که برپاست شرم نمی کنی، از این همه التهاب که بر غنچه ها می پاشی خجل نیستی، از این همه خشکی که بر گلوی مردان و زنان نشاندی پشیمان نیستی، از این همه خاک که بر حَلق ها فرو کردی توبه نخواهی کرد،
آخر چرا زندگی در نزد تو اینچنین بی قدر، اعتبار و ارزش است که این چنین بر طبل مرگ می کوبی، زندگی بهتر نیست، طراوت لاله ها رنگ به رنگ در کنار هم بهتر است، یا لاله زارهای سیاه و یکدستی که ساخته ایی،
با توام ای جغد بد ترکیب گورستان، نمی خواهی این آواز شوم مرگ را تمام کنی، تو را چه راضی می کند، مرگ؟! مرگ قرین هر لحظه شده است، باز از این هم بیشتر می خواهی، بالاتر از زندگی دیگر چیزی هست؟ نیست، آن هم که به غارت دل و روی سیاه تو رفت.
ننگ بر تو و این اشتهای سیری ناپذیر مرگ طَلَبت، حرامت باد آن همه زندگی که به پای تو قربانی شد، حرامت باد آن همه لاله های رنگ به رنگ که در قبای سیاه تو رنگ وحشت گرفتند و به سیاهی رفتند.
[1] - فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ

