شیخ فضل الله نوری [i] در کنار دیگر روحانیون وابسته به دربار، و اجتماع یافته در کنار مستبد قجری، از مدافعان و پشتیبانان طراز اول ادامه سیستم استبداد محمد علی شاهی [ii] بود، شاهی که دوره استبداد صغیر و کبیر او، از دوره های مشهورِ خفقان و اقدامات ضد مردمیِ این مستبد تهران نشین، اما وابسته به روس، در تاریخ استبدادِ خشن در ایران است.
مبارزه و مخالفت شیخ با سیستم و تفکر مشروطه و مشروطه خواهی، که قدرت را از چنین شاهان و مستبدین مطلق العنانی گرفته، و به نمایندگان مردم مظلوم ایران اعطا می کرد، کاملا مشهور بوده، و از دیدرس هر فردی که چند سطری از تاریخ غم انگیز معاصر ایران را خوانده باشد، دور نیست؛
مخالفت آشکار شیخ فضل الله نوری با مبارزات و مبارزانی که علیه حاکمیت مطلق فردی در این کشور، قیام کردند، و دوره ایی افتخار آمیز برای آزادیخواهی ایرانیان در منطقه و جهان ثبت نمودند، روشن است. کسانی که برای آزادی و حقوق خود برخاستند تا آنرا از حلقوم شاه متکبر قجری و وابستگان داخلی و خارجی اش بیرون کشیده، و او را بعد از مبارزه ایی نفس گیر، با خفت و خواری از کشور برانند، و به دامن مدافع خارجی اش، یعنی روسیه باز گردانند، و چقدر دردناک است که هر جا استبداد و دیکتاتوری و خیانت به مردم ایران باشد، روس ها را هم آنجا، در کنار مستبد، همکار و همراه خیانتکار خواهی یافت.
افراد زیادی در کشتار آزادیخواهان و مشروطه طلبان در آن سال های سخت و خونبار دست داشتند، اما شیخ فضل الله نوری مشهورترین چهره در مقابله با خواست آزادیخواهانه و جمهوریت طلبانه مردم ایران بود، و در مبارزه این شاه بیدادگر قاجار، با آزادیخواهانِ مشروطه خواه ایران، به او کمک اساسی رساند، و در سِلک یک روحانی مشهور شیعه، با "کافر" شمردن مشروطه خواهانِ آزادی طلب، شرایط را برای سرکوب و کشتار آنان توسط حاکمیت قجری [iii] و همپیمان روس او فراهم و آماده کرد.
شیخ فضل الله نوری مقابل حرکتِ پیشرو، و البته نوپای آزادیخواهانه و جمهوری خواهان ایرانیان ایستاد، [iv] حرکتی که از سوی این مردم برای رسیدن به حق خدادادی آزادی و اختیار، حق تعیین سرنوشت، و برخورداری مردم ایران از کرامت انسانی در برابر قدرت مطلقه فردیِ حاکم، و رهایی این مردم از دیکتاتوری و استبداد قجری و... تلاش می کردند، و البته نیز با شکست دیکتاتور و همکارانش از جمله شیخ فضل الله نوری، و تسخیر دوباره پایتخت توسط مبارزان و مجاهدان مشروطه خواه، محمد علی شاه به حامی خارجی خود (سفارت روسیه در تهران) پناهنده شد، و بعدها با فشار مبارزین مجبور به ترک ایران، و رفتن به روسیه گردید، اما عمله های این ظلم و همکاران استبداد محمد علی شاهی، در ایران ماندند و تنبیه شدند.
و این چنین است که خط نفوذ استبداد طلبان در ج.ا.ایران، قدم به قدم شیخ فضل الله مخالفِ با آزادی و نقش گیری مردم در قانونگذاری و دخالت آنان در حاکمیت را، که در این امر بسیار فعال و راهبر بود، و در کنار مستبد قجری هرچه در توان داشت علیه آزادی و آزادیخواهان ایران به انجام رساند را، در انقلاب بزرگ سوم ایرانیان (انقلاب 57) نیز به عنوان یک عنصر دخیل و همراهی ناجور وارد کردند، تا بعدها در روند به انحراف کشیدن این انقلاب فراگیر، و همه شمول، از ایده ها و تفکر او بهره جویند، و بار دیگر آزادی، کرامت و حق تعیین سرنوشت، و حقوق شهروندی را از مردم ایران باز ستانند.
و با همه ی این واقعیت های تاریخی، انگار ما با تاریخ خود همواره بیگانه ایم، و گویا ما را باید ملتی فراموشکار نام نهند، چرا که هر بار تاریخ بر ما تکرار می شود، چراکه باز آنروز که بزرگترین و فراگیرترین انقلاب آزادیبخش قرن بیستم، بعد از دو انقلاب ناتمام و ابتر "مشروطه" و "نهضت ملی شدن صنعت نفت"، که در سال 1357 به نتیجه رسید، نفوذی های حامی استبداد، در این مُلک مستبدخیز، یکی از بزرگترین و معروف ترین اتوبان های موجود شهر [v] ، منتهی به مهمترین میدان پایتختِ آزادی از استبداد داخلی و استقلال از سلطه بیگانگان را، به نام "شیخ فضل الله نوری" نامگذاری کردند!
بعدها پا را از این نیز فراتر نهاده، به نامش تمبر صادر کردند، و مسجد به نامش کردند، و در یک حرکت بسیار تعجب برانگیز دیگر، یکی از ساختمان های مهم مجلس ملی، بعد از پیروزی انقلابِ آزادیبخش 57 را هم به نام شیخ فضل الله نوری نام نهادند، در حالی که مبارزه، مخالفت و حرام اعلام کردن نفس قانونگذاری توسط انسان، تشکیل مجلسِ متشکل از نمایندگان مردم، و نقش گیری مردم در قانون گذاری و... توسط این شیخ، امری روشن و آشکار در تاریخ سیاسی این مردم است، و با مبارزات، راهبری و حمایت او بود که در روند عدم شکل گیری مجلس ملی در ایران، و قانون گذاری توسط مردم، مجلس مملو از نمایندگان مردم، ناشی از انقلاب مشروطه، توسط لیاخوف روسی و به دستور محمد علی شاه به توپ بسته شد [vi] تئوری پرداز این جسارت در حق نمایندگان مردم، و خانه ملت، شیخ فضل الله نوری بود و حکم شرعی این تجاوز به حقوق مردم را، همین شیخ با "کافر" اعلام کردن آزادیخواهانِ مشروطه خواه، صادر و راه سرکوب و کشتارشان را برای مستبد قجری هموار کرد و...، و اکنون در یک تناقص آشکار، بخشی از مجلس به نام تئوری پرداز مخالفت با مجلس و قانون گذاری می گردید!
اما مثل همیشه ما در خواب و خماری بودیم، و در غفلت و سکوت ما، برخی انقلابیون و نخبگان انقلاب 57، چشم به تمام این واقعیت های تاریخی بستند، و بدون در نظر گرفتن این حقیقت روشن تاریخی، در تاریخ مبارزات آزادیخواهی و جمهوری خواهی مردم ایران، و همچنین جایگاه خود در حفظ حراست از این آزادی و ملزومات آن بعد از پیروزی، ساختمانِ مجلسِ محصول انقلاب آزادیبخش 57، را که از قضا باید "در راس امور" هم می بود را به نام چنین فردی، با چنین کارنامه ایی در مخالفت و مبارزه با روند مردم سالاری و آقایی مردم، نامگذاری کردند؛
امروز ساختمان "شهید شیخ فضلالله نوری" همان ساختمان اداری و کمیسیونهای مجلس شورای اسلامی است، که با حضور و سخنرانی دکتر علی لاریجانی (رئیس مجلس وقت) و علی فدوی (از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب) و جمع کثیری از نمایندگان، با نام شیخ مخالف مجلس، قانون گذاری نمایندگان مردم، افتتاح می شود! تا خط نفوذ استبداد طلبان، در سیستم حاکمیت ج.ا.ایران، بار دیگر دندان های تیز خود را به رخ تمام انقلابیون آزادیخواهی بکشند، که برای آزادی این مردم، و آقایی آنان، کرامت شان و... تلاش و مبارزه کردند، و خون جگرها خوردند، شکنجه شدند، خون ها دادند و...
و این چنین است که خط نفوذ استبداد طلبان در سیستم انقلابی ج.ا.ایران، قدم به قدم شیخ فضل الله را که مخالفِ با آزادی و نقش گیری مردم در قانونگذاری، و دخالت آنان در حاکمیت و...، فعال و راهبر بود، و در کنار مستبد قجری هرچه در توان داشت علیه آزادی و آزادیخواهان ایران به انجام رساند را، در انقلاب بزرگ سوم ایرانیان (انقلاب 57) نیز به عنوان یک عنصر دخیل، و همراهی ناجور وارد کردند، تا بعدها در روند انحراف این انقلاب فراگیر، و همه شمول، از ایده ها و تفکر او بهره جویند، و بار دیگر آزادی، کرامت و حق تعیین سرنوشت را از مردم ایران باز ستانند.
وجود نهادی به نام "شورای نگهبان" که امروزه مهمترین عامل به محاق رفتن وجه جمهوریت انقلاب 57 را عهده دار است، و قانون اساسی انقلاب را از کارکرد و ظرفیت های مردمی آن خالی می کند، و با نظارت استصوابی و نوع تفسیری که از قانون اساسی دارد، دیگر نمی توان از جمهوریت سخن گفت، از طرح های تحمیلی همین شیخ فضل الله نوری به جنبش مردمی ایرانیان در عهد مشروطه بوده، که مشروطه را پیش از این به انحراف برد، و با شکست مواجهه نمود، و اکنون نوبت انقلاب 57 است که آنرا نیز از محتوای مردمی، و نقش آنان در حاکمیت بر خود، خالی کند.
این در حالی است که همه باید می فهمیدیم که انحراف، از همین جا و با نامگذاری یک اتوبان به نام شیخ فضل الله نوری آغاز، و در حال نشان دادن چهره کریهه حضور خود در بین ماست، و این امکان را باید در نظر می گرفتیم که با این آغاز ناچیز، جریانِ نفوذِ حامی دیکتاتوری فردی و مطلقه، مهمترین دغدغه این مردم را بعد از سه انقلاب بزرگ آزادیبخش، یعنی برخورداری از آزادی، داشتنِ حق تعیین سرنوشت، و برخورداری از کرامت انسانی و حق شهروندی و...، را به مسلخ افکار یکی از مروجین و نگاهبانانِ حامی سیستم استبدادی خواهد برد، و این تلقی را بر ما مردم ایران و دیگر ملل مسلمان حاکم می کند که ما مردم به سانِ گله های گوسفند هستیم، که صغیر تصور شده، و همواره باید چوپانانی بر او نهاد، تا بر آنان امیری کنند و بر مقدرات آنان صاحب باشند، مردمی مطیع و فرمانبردار، گوش به دهان اوامر این و آن، تا به هر راهی که صلاح دانستند ببرند، و به هر قربانگاهی که مفید دیدند، قربانی کنند.
ما باید می دانستیم که اگرچه ممکن است خیابان پهن و دراز انقلاب، ما را به سمت آزادی هدایت، و به آزادی هم برساند، اما کسان دیگری هم همزمان در این ساحت با ما همراهند که مهمترین اتوبان موجود شهر را به موازات خیابان انقلاب، به نام یکی از دشمنان تاریخی آزادیخواهی، و جمهوری خواهی در ایران نامگذاری، و به همین میدانِ آرزوها وصل خواهند کرد، تا آن را بعد از رهایی، از میدان آزادی، به میدان "شهداد" بازگردانند،
نمود، نتیجه و بازخورد موفقیت این تفکر انحرافی، و حاصل تلاش تربیت یافتگان، و جناح وابسته به تفکر شیخ فضل الله نوری در طول چهار دهه و اندی که از عمر انقلاب 57 می گذرد را، در این روزها به صورت آشکار می توان در بین جامعه ایرانی مشاهده کرد، تَکَثُر و تکرار و همه گیری شعار "رضا شاه روحت شاد" از زبان معترضین بیشمار و متعدد این سال های اعتراض، خود نشان از موفقیت حرکت طرفداران شیخ فضل الله نوری و... دارد،
چرا که این مردم را بعد از آزادیِ از سیستم پادشاهی و حاکمیت مطلقه فردی، از رسیدن به آزادی، در اثر نادیده گرفتن حقوق آنان بعد از پیروزی، نا امید شدند و به این شعار سوال برانگیز رهنمون گردیدند، تا دوباره مردم ایران بگویند "طلا نخواستیم ما را مس کنید" و بدان سمت متمایل نموده، و سوق داده شوند، و گرچه مقایسه بین محمد علی شاه قاجار، آن مستبد بی مقدار، که محبوب شیخ فضل الله نوری بود، و رضاشاه قیاس مع الفارغ است و رضاشاه در عین حکمرانی مستبدانه، ایران را ساخت و احیا کرد، و ایران محمد علی شاهی با ایران رضاشاهی قابل قیاس نیست، اما نفس این شعار واپس گرایی است، چرا که ایرانیان اکنون بیش از صد سال است که بعد از مشروطه به دنبال جمهوریت و حق تعیین سرنوشت و دمکراسی می باشند، و از این لحاظ بین پادشاهی رضاشاهی، و محمد علی شاهی تفاوتی نیست.
اما تفکری که شهروند ایرانی را لایق حق آزادی، تصمیم گیری، قانونگذاری، داشتن حق تعیین سرنوشت، حقوق شهروندی و... نمی بیند، و مقابل شکل گیری مجلسِ "در راس امور" و حضور نمایندگانِ واجد خصوصیت "عصاره فضایل ملت" بودن، به هر طریق ممکن، سنگ اندازی و مانع تراشی می کند، و مردم ایران را لایق نمی بیند که در امور مهم کشور طرف مشورتِ حاکم قرار گیرند، و تعیین کننده راه برای او باشند، و از استفاده مردم از ظرفیت "رفراندوم" که در قانون اساسی انقلاب، بعنوان ظرفیت تعیین کنندگی مردم، قرار داده شده، و به آن تصریح شده، جلوگیری می کنند، مردم دچار ناامیدی و واپس روی می شوند.
از این روست که پروژه واپسگرایی و بازگشت به دوره ذلت، برای انقلاب 57 نیز همچون "انقلاب مشروطه" و "نهضت ملی شدن نفت" هرگز به دور از ذهن نبوده و نیست، و دست افرادی همچون شیخ فضل الله، آیت الله کاشانی و... که در ناکام کردن آن انقلاب های مردم نهاد به کار افتادند، اکنون نیز می توانند همان پروژه را برای انقلابِ مردم نهاد 57، و دست آوردهایش نیز اجرایی کرده، ما را به دوره ماقبلِ آزادی، و بلکه بدتر از آن باز گردانند، و سیستم های پادشاهی مخوف محمد علی شاهی، را در نوعی دیگر، احیا کنند، که حاکمان متکبر بر این مردم حکم براند، و حاکمیت مطلقه فردی احیا شود، یا حتی حاکمیت موروثی، حاکمیت طبقاتی، حاکمیت نظامیان، بی قانونی و باری به هر جهت بودن کشور و ملت و... بازآفرینی شود.
شاید به همین دلیل است که چهل و اندی سال بعد از پیروزی انقلاب 57، عده ایی هنوز به شدت از انقلابی گری، انقلابی بودن و انقلابی عمل کردن سخن می گویند، و به نوعی نمی خواهند جامعه شکل ثابت و مستقری به خود گیرد، احزاب پا بگیرند و حقوق قانونی، شرعی و عرفی مردم را پیگیری کنند، آزادی بیان و رسانه های آزاد و همه گیر، شکل دهنده افکار عمومی باشد، و جمهوریت و نقش مردم جاگیر و مستقر شود، و امروز نو انقلابیونی به میدان می آیند که از نوکری قدرت سخن می گویند، تا خدمتگذاری مردم، و تفکرات شان به فکر و عمل شیخ فضل الله نوری بسیار نزدیک تر است، تا به شعارهای انقلابیون اولیه در قبل، در خلال، و بعد از انقلاب 57، و آنچه توسط رهبران طراز اول آن، در "نوفل لوشاتو" فرانسه بیان، و به دنیا وعده داده شد، و یا آنچه در 12 بهمن 57 در کنار مزار شهدای انقلاب، بیان گردید، و به مردم قول داده شد.
شعارها امروزه تند، و البته گاه مخالف آن آمال و آرزوهای انقلابی به نظر می رسند، آمال و آرزوهای انقلابی که تَکثری شاید تکرار نشدنی از مردم ایران، در طیف های مختلف مذهبی، فکری و اجتماعی، برایش مبارزه کردند، جان دادند، و خون دل خوردند تا نظام پادشاهی مطلقه را برچیده، و طرح جمهوری برای آقایی صاحبان مال، یعنی مردمی که باید "ولی نعمتِ" حاکمان باشند را در اندازند؛
قرار بود مردم "ولی نعمت" رهبران جامعه خود باشند، و رهبران، "خدمتگزار" و "شیفتگان خدمت" به آنان؛ اما امروز چهل و اندی سال بعد از این پیروزی، تفکراتی رای و نظر مردم را "زینت" حاکمیت خود، و بی اثر در مشروعیت آن و... می دانند، و همچنان جامعه در وضعیت سیال و انقلابی حفظ می شود، که این خود کاملا مشکوک به نظر می رسد، به خصوص با توجه به این واقعیت که، جامعه ایی که برای دهه ها در حالت انقلابی و سیال نگه داشته می شود، مثل مومی نرم، قابل شکل دهی مجدد و دوباره می ماند، و افرادی می توانند با سیطره بر منابع قدرت کشور، به هر شکلی که خواستند، آنرا دوباره شکل دهی کنند، و هر طور که خواستند آنرا در بیاورند،
و در این نگهداری جامعه به حالت مومی نرم، و در حالت سیال و انقلابی، و جلوگیری از استحکام پایه های ثابت حاکمیت مردم در کشور، و انقلاب بر مبنای شعارها و آرمان های آزایخواهانه انقلابیون اولیه، دست هایی همچون شیخ فضل الله نوری ها، که کم هم نیستند، می توانند با یک پشتک و وارو، ما را به قبل، یا حتی بدتر از قبل باز گردانند. تفکر شیخ فضل الله خط بازگشت جامعه آزادیخواه و جمهوری طلب ایران، به قهقرای دوباره استبداد، و بی حق شدن مردم است.
نامگذاری روز "علوم انسانی اسلامی" به مناسبت درگذشت محمد تقی مصباح یزدی [vii] نیز از این نوع نامگذاری هاست، که زنگ های خطر جدی را، باز دوباره به صدا در آورده است، آنان که در ابتدای انقلاب اتوبانی با آن اهمیت را به نام "شیخ فضل الله نوری" نامگذاری کردند و...، جانشینانی برای خود امروز یافته اند، که این روزها در "شورای عالی انقلاب فرهنگی"، یک روز مهم و علمی در کشور را، به نام مصباح یزدی نامگذاری و در تقویم ایرانیان و انقلاب وارد کردند، و اگر نگاهی به تفکر این دو کنیم، بین تفکر مصباح یزدی، و تفکر شیخ فضل الله [viii] مقایسه ایی کنیم، به حق مصباح را باید نماینده طابق النعل بالنعل تفکر شیخ فضل الله نوریِ تاریخی دانست [ix] ، که این تفکر و بلکه شدیدتر از آن، این روزها با افکار محمد تقی مصباح یزدی [x] و شاگردان و پیروانش در جبهه پایداری و... در کشور دنبال می شود، و با این وضع "گام دوم انقلاب" را باید انقلابی در انقلاب 57 دانست که به صورت خزنده در جریان است، و انقلابی که برای آقایی مردم به وجود آمد را، از نقش مردم در تصمیم سازی ها و جهت گیری ها تهی خواهند کرد، و از مردمی آزاد و حاکم، به مردمی مطیع و منقاد تبدیل خواهیم شد.
مصباح یزدی که در این انقلاب آزادیبخش و جنگ خسارتبار هشت ساله ی بعد از پیروزی 57، هیچ نقش و اثری از او ندیدیم، و بلکه به گوشه ایی نشست و در امن و امان با بودجه های کلان، با کار علمی و تاسیس موسسات آموزشی، به کادرسازی در راستای ترویج و پاگیری تفکر شیخ فضل الله نوری مشغول بود، و به تئوریزه کردنِ خروج مردم از صحنه تصمیم سازی، نقش گیری در تعیین امور مهم کشور، از جمله تعیین رهبر، قانونگذاری موثر و...، سردمدار بود، اکنون راهبر فکری گام دوم انقلاب نیز شده است، و در نقش "ایدئولوگ" با پنجه انداختن بر گلوگاه های تقسیم قدرت، ذره به ذره، و خط به خط با قانون نویسی و پدید آوردن رویه های ناقض حق حاکمیت و کرامت و شهروندی مردم، نهادها و نمایندگان مردم را کم کم از اوج اقتدار و قدرتِ اثر گذاری، به زیر کشیدند، و این مسئولیت ها و مسئولین را به جای خدمتگذاری و نمایندگی مردم، به خادمان و افراد گوش به فرمانِ قدرت، و سازمان ها و افراد تابعه آن تبدیل می کنند،
نقش قانونگذاری، نظارت، بازخواست کنندگی، سوال و... و تعیین کنندگی را از مجلس ملی و انقلاب گرفته، و آنرا به موجودی پیرو و گوش به فرمان نهاد قدرت تبدیل، و قدرت قانونی آن را سلب و از آن گرفته و به نهادهای دیگری از جمله "مجمع تشخیص مصلحت نظام" و شوراهای "عالی" متعدد دیگری منتقل می کنند، و عملا مجلسِ "در راس امور" را از جایگاه قانونی خود تهی کرده، نمایندگانی که باید "عصاره فضایل ملت" باشند، را با افراد انتخاب شده ایی قبل از انتخابات، تبدیل و جایگزین، که حتی این منتخبین شورای نگهبان نیز، همیشه زیر تیغ "نظارت استصوابی" حتی جرات ندارند در موضوع دادن ماشین های شاسی بلند [xi] بعنوان رشوه به مجلس، اظهار نظر و به موکلان خود اطلاع رسانی کنند، چرا که تیغ نظارت استصوابی کار آنان را در بررسی صلاحیت ها، یکسره خواهد کرد و...
ریاست جمهوری را که روزگاری به عنوان شخص اول رسمی ایران بود، و بعد ها به شخص دوم تقلیل یافت، و بعد به یکی از سران قوای سه گانهT و یا کمتر از آن به "حاجب الدوله" و یا به یک "مسئول اجرایی" در کشور تقلیل داده می شود، ابزار قدرت و مانور رئیس جمهور به نمایندگی از مردم از او سلب می شود، شماره حساب واحد خزانه، که روزگاری تمام درآمد کشور به سوی آن سرازیر بود، و کلیدش نیز در دست رئیسِ جمهور و مجلس ملی بود، و در کنار تمام درآمد ارزی و ریالی کشور، حتی یک ریال جریمه نقدی پلیس، یا محکومیت محاکم قضایی و... نیز بدان سرازیر می شد، امروز دیگر وجود خارجی ندارد، و اختیار ثروت و درآمد کشور و شیوه تقسیم آن از رئیس جمهور و مجلس ملی سلب، و به دیگر مراکز کشور در قوای سه گانه و... تقسیم و پراکنده شده است، و هزاران شماره حساب اختصاصی دیگر، جای آن شماره حساب واحد خزانه را گرفته اند، که هر یک در اختیار فرد یا نهادی دیگر قرار دارد و...، و دیگر از "رئیس" بودن و نمایندگی از "جمهور" کردن اثری دیده نمی شود.
و فیلتر شورای نگهبان چنان صافی ایی شد که هر که بخواهند احراز صلاحیت می کنند، و هر که نخواهند نمی شود، حتی سر سلسله خاندان بنیانگذار ج.ا.ایران (سید حسن خمینی) را حرمت نداشته و نیز رد صلاحیت می کند، هاشمی رفسنجانی که نفر دوم انقلاب بود را فاقد صلاحیت می بیند، روسای مجلس و... را رد صلاحیت می کند و...
این است که این روزها مجلس و ریاست جمهوری، به عنوان دو رکن جمهوریت و نمایندگی مردم در قدرت، از محتوای قانونی و انقلابی و عرفی خود خالی و تهی شده اند، و به مهمیز نهاد هایی همچون شورای نگهبان و... سپرده شده اند، و مردم را به شرایطی رهنمون کرده اند که این روزها صندوق رای را دیگر هیچ محلی از اِعِراب، در تغییر و تحول وضع موجود خود نمی بینند، تا حل مسایل خود را از آن طریق دنبال و پیگیری کنند، لذا رغبتی در بین بسیاری از مردم، برای شرکت در انتخابات دیده نمی شود، و حتی بعضی از مردم در محاورات خود، شرکت کنندگان در انتخابات را، دشمنان خود تلقی و اعلام می کنند، که بر این حق کشی از آنان، صحه می گذارد، و این در حالی است که تمام مسئولین حاکم، تمام کوشش خود را بر این امر قرار داده اند که مشارکت مردمی را در انتخابات آتی بالا ببرند، اما بسیاری از مردم می پرسند مشارکت برای چه؟ چه مجلسی از صندوق رای این انتخابات بیرون خواهد آمد؟ مجلسی مثل این مجلس که الان هست؟! این مجلس که کارکردی در دفاع از حقوق مردم نداشته و ندارد.
این است که دلسوزان، انقلابیون اصیل و خون داده ها برای این انقلاب آزادیبخش و برپایی ج.ا.ایران، نگران از بین رفتن تمام دستاوردهای آزادیبخش، و وجه جمهوریت، و نقش مردم در سیستم حاکمیت در ج.ا.ایران هستند، و این روزها به خصوص بعد از سپردن کشور به دست تفکر مصباح (به لحاظ تئوری و نظری)، و مدافعان او، که همان ادامه دهندگان تفکر شیخ فضل الله نوری در عصر مشروطه اند، مردم ایران به شدت نگران کرده است، و هر چند معترضین به این وضعیت، از سوی برخی از دنبال کنندگان خط و تفکر شیخ فضل الله، "فتنه" و "فتنه گر" نامیده می شوند، اما فراموش نمی کنیم که شیخ فضل الله نوری روزگاری خود هم، آزادیخواهان و جمهوریت طلبان و مجاهدان راه آزادی و حرکت ضد استبدادی مشروطه خواه را نیز، پیش از این "فتنه" و "فتنه گر" خوانده بود [xii] و این در واقع تکرار تاریخ است، که باز ایرانیان مظلوم، آن را دوباره می بینند و تجربه می کنند.
[i] - فضلالله نوری مازندرانی (۳ دی ۱۲۲۲ – ۹ مرداد ۱۲۸۸) معروف به شیخ فضلالله نوری، روحانی مخالف مشروطیت و از مجتهدان شیعه و بنیانگذار اسلام سیاسی در ایران قاجاری بود. او اظهار میکرد که تمامی قوانین جامعه باید بر اساس احکام اسلام تنظیم شوند او مهمترین و مشهورترین نمایندهٔ جریان فکری مشروعهخواهی بهشمار میرود. پس از انقلاب مشروطه، شیخ فضلالله با اصول آزادی و برابری متمم قانون اساسی مخالفت کرد و به اصرار او، مادهای در متمم قانون اساسی گنجانده شد که بر اساس آن، شورایی از علمای شیعه برای نظارت بر مصوبات مجلس و اطمینان از انطباق این مصوبات با شرع در نظر گرفته شد. در آذر ۱۲۸۶، نوری از مردم دعوت کرد تا برای دفاع از اسلام در برابر «مشروطه طلبان کافر» در میدان توپخانه تجمع کنند. او در این گردهمایی معروف به واقعه میدان توپخانه سخنرانی کرد و "برابری" را یک بدعت خارجی خواند شیخ فضلالله فتواهایی مبتنی بر حرام بودن مشروطه صادر نمود. در سال ۱۲۸۶، تعدادی از علمای تهران که شیخ فضلالله در رأس آنها بود، در نامهای به محمدعلیشاه، نوشتند که مجلسی که با الگوبرداری از قوانین پارلمانهای اروپایی تشکیل شدهاست، با قواعد اسلامی منافات دارد و ممکنالجمع نیست به دنبال فتح تهران در ۱۲۸۸، تعدادی از مخالفان مشروطه مانند شیخ فضلالله به اعدام محکوم شدند.
[ii] - محمدعلیشاه (۱ تیر ۱۲۵۱ – ۱۶ فروردین ۱۳۰۴) ششمین شاه ایران از دودمان قاجار بود. او در ۲۸ دی ۱۲۸۵خورشیدی به سلطنت رسید و تا ۲۵ تیر ۱۲۸۸ خورشیدی که مجبور به برکناری شد، حکومت کرد. محمدعلیشاه از مخالفان مشروطه بود که مجلس شورای ملی را به توپ بست و آزادیخواهان را به قتل رساند. پس از حمله به مجلس، دوره موسوم استبداد صغیر آغاز گردید. او پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان به رهبری سردار اسعد بختیاری به سفارت روسیه در تهران پناهنده شد و با فشارهای داخلی و خارجی مجبور به ترک ایران شد. مشروطهخواهان پس از وی پسر خردسالش احمدشاه را به سلطنت انتخاب کردند. محمدعلی شاه وابستگی زیادی به دولت روسیه داشت.
[iii] - سخنان محمدعلی شاه دربارهٔ همکاری با مشروطه خواهان، زمانی که محمدعلی شاه مشغول تدارک حمله و انهدام مجلس بود، تلگرافهایی از ایالات مختلف در همکاری با مشروطه خواهان رسیده بود. محمدعلی شاه خشمگین شد و این سخنان را گفت: "ملت غلط میکند ما را نخواهد. رعیت را چه به سرکشی، رعیت را چه به استنطاق صاحبقران، رعیت را چه به فریاد حقطلبی! رعیت غلط میکند ما را نخواهد! رعیت گوسفند و ما شبانیم! سایه ماست که آرامش میدهد، نعمت ارزانی میدارد و دفع بلا میکند! ماییم که آبرو میدهیم، ماییم که مالک ایرانیم! خون جواب آزادیست! رعیت غلط میکند اعتراض کند، غلط میکند دیوان مظالم بخواهد، غلط میکند مشروطه بخواهد، رعیت غلط میکند ما را که زینت کشوریم محکوم کند! به خدای احد و واحد قسم دستور دادهایم به قزاقها هر که نافرمانی کرد امانش ندهند، هر که فریاد مشروطهخواهی سر داد پوستش را کنده کاه پُر کنند! ما رعیت سربه زیر میخواهیم، ما رعیت بله قربانگو میخواهیم، ما رعیت کر و کور میخواهیم."
[iv] - از روز شنبه ۸ و یکشنبه ۹ ذیقعده ۱۳۲۵ (۲۲ آذر ۱۲۸۶) گروههایی به سرکردگی صنیع حضرت و مقتدر نظام و به اشارهٔ دربار بهطرف مجلس و مسجد سپهسالار در میدان بهارستان هجوم بردند و اقدام به تظاهرات علیه مشروطیت و مجلسیان نمودند. اینان که حدود دو هفته مجلس را در محاصرهٔ خود داشتند از سه گروه تشکیل شده بودند:
- جمعی اراذل و اوباشسنگلجبه سرکردگی مقتدر نظام و لوطیهای چاله میدان به سرکردگی صنیع حضرت
- فراشان و غلامان کشیکخانه و سربازان فوج و استرداران و شتردارانامیر بهادرجنگ
- دینداران عامی به سرکردگیفضلالله نوری وسید علی یزدی و میرزا ابوطالب زنجانی و محمد آملی که گروه روحانیان دربار را تشکیل میدادند.
این سه گروه حول محور مبارزه و مخالفت با مشروطه و به دستور دربار از هیچ اقدامی فروگذار نمیکردند
[v] - بزرگراه ایوبی که این بزرگراه ۶ کیلومتری که در غرب تهران واقع شده و از اتوبان تهران-کرج تا محدوده شهرک غرب را دربرمیگرفت، بعدها به نام شیخ فضلالله نوری نامگذاری شد.
[vi] - بهتوپ بستن مجلس، اشاره به مجموعه رویدادهایی در روز سهشنبه ۲ تیر ۱۲۸۷ دارد که نهایتاً با شلیک توپ به ساختمان مجلس شورای ملی به دستور محمدعلیشاه قاجار و توسط نیروهای بریگاد قزاق روسی به فرماندهی کلنل ولادیمیر لیاخوف، کشته شدن میرزا ابراهیم تبریزی و دستگیری سران جنبش مشروطه به پایان رسید.
[vii] - به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، براساس ماده واحده "تعیین مناسبتهای جدید برای درج در متن و ضمیمه تقویم رسمی کشور" که در جلسه ۸۹۱ مورخ ۱۴۰۲/۰۹/۱۴ شورای عالی انقلاب فرهنگی و بنا به پیشنهاد شورای فرهنگ عمومی؛ به تصویب رسید، ۱۲ دیماه روز علوم انسانی اسلامی؛ بزرگداشت علامه مصباح یزدی نامگذاری شده است.
[viii] - فضلالله نوری مجلس قانونگذاری را نمیپذیرد، چرا که قانونگذاری را خلاف شرع میداند. او قانونگذاری را مخالف با خاتمیت و کمال دین تلقی میکند: "پس این دارالشورا که مردم خواستند منعقدش نمایند و از روی موافقت (با) طباع اکثریت آرا تعیین قانون کنند، اگر مقصودشان جعل قانون جدید بود، چنانکه این هیئت را مقننه میخوانند، بیاشکال تصدیق به صحت آن منافات با اقرار به نبوت و خاتمیت و کمال دین داشت. اگر مقصود، جعل ترتیب قانون موافق شرع بود، اولاً: آنکه ابداً ربطی به آن جماعت نداشت و بالکلیه از وظیفهٔ آن هیئت خارج بود و ثانیاً آنکه عمل به استحسان عقلی است و حرام" شیخ فضل الله نوری دخالت در امور عامه را از باب ولایت میدانست نه وکالت. از این روی نمایندگان را به عنوان وکیل مشروع نمیدانست. "مگر نمیدانید که در امور عامه وکالت صحیح نیست، این باب ولایت شیعه است؛ یعنی تکلم در امور عامه و مصالح عمومی ناس مخصوص است به علیهالسلام یا نواب عام او و ربطی به دیگران ندارد و دخالت غیر آنها در این امور حرام و غصب نمودن مسند پیغمبر (ص) و علیهمالسلام است." شیخ نوری با برابری حقوق مسلمانان و غیرمسلمانان مخالف بود. او در این باره گفت: «ای بیشرف و ای بی غیرت! ببین صاحب شرع برای این که تو منتحل به اسلامی، برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داده تو را و تو خودت از خودت سلب امتیاز میکنی و میگویی: من باید با مجوس و ارمنی و یهودی برادر و برابر باشم؟» فضلالله نوری دربارهٔ مدارس جدید میگوید: «ناظم الاسلام، تو را به حقیقت اسلام قسم میدهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقیدههای شاگردان را سخیف و ضعیف نمیکند؟ مدارس را افتتاح کردید. آنچه توانستید در جراید از ترویج مدارس نوشتید، حالا شروع به مشروطه و جمهوری کردید؟ نمیدانید در دولت مشروطه اگر من بخواهم روزنه و سوراخ این اتاق را متعدد نمایم باید مالیات بدهم و اگر یک سوراخ را دو سوراخ کنم باید مالیات بدهم و کذا و کذا.» «اباحه مسکرات و اشاعه فاحشهخانهها و افتتاح مدارس تربیت نسوان و دبستان دوشیزگان و صرف وجوه روضهخوانی و وجوه زیارات مشاهد مقدسه در ایجاد کارخانجات و تسویه طرق و شوارع…» فضلالله نوری به صراحت از امتناع آزادی در متون دینی سخن میگوید و معتقد است: «بنای قرآن بر آزاد نبودن قلم و لسان است.» وی از سوئی منکر وجود آزادی در مهمترین متن دینی میگردد و از سوی دیگر بر این باور است که اعتقاد به آزادی حرف اشتباهی است و حتی «این سخن در اسلام کلیتاً کفر است.» نوری در قطعه فوق از آزادی سخن میگوید و آن را نفی میکند و برابر با کفر مینشاند. گو اینکه میتوان نتیجه گرفت که وی با آزادیهای مضاف (بیان، قلم و…) سازگاری دارد و آنان را میپذیرد. اما با دقت در سخنان او نمیتوان چنین نتیجهای گرفت اساساً وی نه تنها با آزادیهای مضاف مخالف است، بلکه حتی پیشنهاد میکند واژه آزادی از بحثهای موجود حذف شود: «اگر از من میشنوید، لفظ آزادی را بردارید که عاقبت این حرف ما را مفتضح خواهد کرد.»
[ix] - برخی از مواضع و اظهارات محمد تقی مصباح یزدی : «مردم، ناصر (کمککننده) ولی فقیه هستند، نه ناصب (منصوبکننده) و مشرع (مشروعیت دهنده) او» این در حالی است که قانون اساسی این وظیفه را به مجلس خبرگان متشکل از نمایندگان مردم قرار داده است. از دیدگاه وی فقها در دوران غیبت نایب عام حجت بن الحسن حاکم هستند و نتیجتاً انتخاب حاکم توسط مردم فاقد اعتبار است. "نباید با بهانه حقوق شهروندی بگوییم بهایی، یهودی و مسلمان هیچ فرقی با هم ندارند چون احکام ذمه در اسلام برای چنین مواردی بیان شدهاست. غرب از آزادی بتی ساخته که باید آن را شکست و قدم در راه صحیح گذاشت" این در حالی است که قانون اساسی ج.ا.ایران در اولین سخن خود از برابری همه در برابر قانون حتی رهبر انقلاب، سخن می گوید. مصباح یزدی بارها تأکید کرده که ملاک دانستن رأی مردم خلاف احکام اسلامی است. او گفت: «متأسفانه برخی باورشان این نیست که حکم اسلامی مقدم بر رأی مردم است.» بنا به اعتقاد وی ضدیّت با ولایت فقیه به معنی شرک به خداست. «مردم اگر با دلایل قطعی برای شان ثابت شود که توطئه علیه نظام در کار است و میخواهند نظام را براندازند، دیگران به هر دلیلی توجه ندارند یا صلاح خودشان نمیدانند، اگر مردم قطع پیدا کردند، خودشان باید اقدام کنند. این هم از مواردی است که تمسک به خشونت جایز است.» «ما در قرآن دستور ارهاب داریم و افرادی که با ادبیات عرب آشنا هستند بروند معادل ارهاب را پیدا کنند. حالا اگر من الان بگویم معنایش چیست فردا روزنامهها تیتر میکنند که فلانی طرفدار تروریسم است.» «اگر کسی خلاف شرعی مرتکب شود مؤمنان وظیفه دارند به او تذکر دهند، در مرحله بعد وظیفه دارند که به پلیس معرفی اش کنند، و اگر بعد از چند بار به این نتیجه رسیدند که پلیس و دستگاه قضایی نیز این افراد را مجازات نمیکنند، خودشان میتوانند دست به کار شده و خاطیان را به سزای اعمال خود برسانند.» او اصلاحطلبان را «احیاکنندگان سنت کفار ۲۵۰۰ سال پیش ایران» نامید. مصباح یزدی که در خرداد ۱۳۶۸ در جلسهای در قم گفته بود خامنهای «حتی یک صفحهٔ رسائل را بدون اعراب نمیتواند از رو بخواند» در آذر ۱۳۹۳ گفت: "رهبر جمهوری اسلامی (سیدعلی خامنهای) فراتر از لیاقت مردم ایران است".
[x] - تقی مصباح زادهٔ تقی گیوهچی؛ ۱۱ بهمن ۱۳۱۳ – ۱۲ دی ۱۳۹۹ مشهور به محمدتقی مصباح یزدی مجتهد و فیلسوف شیعهٔ اهل ایران بود. او بنیانگذار و رئیس مؤسسه آموزشی و پژوهش امام خمینی، نماینده ادوار مجلس خبرگان رهبری، عضو سابق شورای عالی انقلاب فرهنگی، عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، رئیس سابق شورای عالی مجمع جهانی اهلبیت و یکی از استادان حوزهٔ علمیهٔ قم بود. او به عنوان پدر معنوی جبهه پایداری شناخته میشد. با توجه به تفکرات و سخنرانیهای مصباح یزدی، تعدادی او را روحانی تندرو و نیز یکی از مروجان خشونت برای حذف منتقدان و مخالفان در جمهوری اسلامی دانستهاند
[xi] - افشاگر «شاسیبلند ها» رد صلاحیت شد نماینده تبریز از رد صلاحیت خود توسط هیأت اجرایی وزارت کشور خبر داد. کد خبر: ۱۲۰۳۷۸۸ تاریخ انتشار: ۱۹ آبان ۱۴۰۲ به گزارش تابناک، احمد علیرضابیگی، نماینده تبریز، آذرشهر و اسکو در گفتگو با خبرآنلاین از رد صلاحیت خود توسط هیأت اجرایی وزارت کشور خبر داد. وی با بیان آنکه رد صلاحیت خود توسط هیأت اجرایی قابل پیش بینی بود، گفت: به خاطر محکومیت در پرونده شاسیبلندها رد صلاحیت شدم.
[xii] - شیخ فضل الله نوری مشروطیت را فتنه خواند و قانون اساسی آنرا «دستور ملعون» و «ضلالتنامه» (رسالهٔ حرمت مشروطه، ترکمان، ص ۱۰۷) مینامید.
خدمتگذاری و نوکری به هر یک از دو عنصر دوگانه ی هر جامعه ایی یعنی "قدرت" و یا "مردم" ، یکی از مهمترین نشانه های جهت گیری درست و یا نادرست انسان و نظامِ متمدن، متفکر و مسئول است، به طوری که نوکری و خدمتگذاری مردم، همواره توصیه شده، و افتخار آمیز و مباح بوده و خواهد بود؛ و اما نوکری قدرت همواره زیر علامت سوالی بزرگ، و گاه ناروا و حرام خواهد بود، و این خود شاخصه، ملاک و معیارِ خوبی برای یافتن انسان و نظامِ اصیل است؛ نظام و فردی که در خدمتِ مردم است، به حقیقت واجد خصوصیّات تمدن، انسانیت، اخلاق و حتی دین است، و نظام و فردی که خود را در خدمت قدرت می داند، به سوی فساد، ویرانگری، انهدام انسانیت و... پیش خواهد رفت، چرا که نوکری قدرت ثابت کرده است که انسان را در معرضِ خطرِ شدیدِ فساد و تباهی و دوری از کرامت و عزت انسانی قرار می دهد، اما به عکس خدمت و نوکری خلق نشانه ی تعالی روح و درستی جهت انسانِ خدایی و اخلاقی و حتی دینی است.
همین اصل در ارزیابی درستی جهتگیری خیزش ها و انقلاب ها نیز صادق و قابل تعمیم است، خیزشی که با هدف رهایی انسان ها بر پا می شود، اصیل و ناب است، و خیزشی که با هدف کسب قدرت برای فردی، طبقه ایی و یا گروهی، سازمان داده می شود، اصالت و ارزش چندانی ندارد. ارزش خیزش ها و رهبران انقلاب ها به اهداف آنان بسته است؛ یکی از دلایل مهم وقوع خیزش های رهایی بخش در جهان نیز همین امر بوده و هست، زیباترین مفاهیم در خیزش های جهانی، در هدف خدمت به "خلق" نهفته است، همانگونه که در تفکر "مارکسیسم" می توان دید، وقتی آن متفکرِ دنیای تفکر مدرن، جناب مارکس از عدالت و توزیع ثروت و قدرت بین قاعده هرم جامعه بشری، یعنی نیروی کار (کارگران، کشاورزان و...)، که به واقع بدنه پیش برنده اجتماع اند، سخن می گوید، و هدف خود را رهایی همین قاعده ی کثیر مردمیِ تحت استثمار قرار می دهد، تا آنان را از فقر و نداری نجات دهد، و آنان در امور خود حاکم کند، همین هدف است که مارکسیسم را به جنبشی اصیل تبدیل می کند تا آنجا که دل های بسیاری را در گوشه گوشه ی تمام قاره های جهان، به خود جذب می کند، جنبشی جهانی، که آزادیخواهان جهان در یک قرن گذشته را به خود مشغول داشت، و بسیاری از قیام های جهانی در قرن بیستم وجه مارکسیستی داشتند، و بهترین، نخبه ترین و فرهیخته ترین مردم جهان را به خود جلب و جذب کرد، چرا که رهایی و سعادت مردم را در نظر داشتند و...
گرچه مارکسیسم در اکثر موارد، در عمل، به ضد خود تبدیل شد، اما باید اعتراف کرد که شعار و هدفِ تئوری آنان "آزادی خلق" ها از استثمار قدرت (اقتصادی، سیاسی و...) بود، هر چند مارکسیست ها در نمود عینی خود، به استثمارگرانی قهار و خودرای، مستبدینی خونریز، دیکتاتورهای مخوف، سیستم هایی به بند کشاننده و... تبدیل شدند، و روی هر همنوع کثیفی چون خود را، در این مجال سپید کردند، و خود را در بالای هِرم جنایت و ظلم در جهان مدرن قرار دادند، که کره شمالی یک نظام کامل، از این نوع جنایت و دیکتاتوری است که آینه ایی در پیش چشم بشر، از بازماندگان این سیستم فکری است، که می توان دید که چطور انسانیت و انسان را به مضحکه قدرت خود کشیده اند، و پیشوا بر تمام مقدرات انسان تحت سلطه، حاکمیتی بلامنازع فردی و حزبی دارد.
در حکومت دینی ناشی از اسلام و... نیز به همین صورت است، تا آنجا که به متن قرآن مربوط می شود، فارغ از سیره و روش مسلمانان در طول تاریخ، باز بیشتر سخن از آزادی انسان از سلطه انسانی دیگر می رود، و هدف رهایی و پاکی انسان از سلطه، سلطه گری و سلطه پذیری می باشد، سراسر قرآن به داستان مبارزه انسانِ در بند فرعون ها، بت ها، حاکمان جور، هوای نفس و... می پردازد، که خلق خدا را به مهمیز قدرتِ خود کشیدند، آنان را برده و کنیز و نوکرِ تحت فرمان خود ساختند، به طوری که کرامت و عزت انسانی بندگان خدا، خدشه دار شد و...، و چنین دینی انسان را به ترحم به همدیگر، تعاون و همکاری، تقوا و پاکیِ روح و جسم، دوری از تکبر و خودرایی و... می خواند اما در عمل، حاکمیت های اسلامی در خونریزی و تجاوز به حقوق انسان و...، گوی سبقت را از دیگران ربودند، و علاوه بر خلافت های جور اسلامی اولیه، که در جنایت و غارت ملل تحت سلطه از هیچ اقدامی فروگذار نکردند، در دوره مدرن نیز، خیزش های اسلامیِ مدرن که به خلافت داعش در شامات و میانرودان، طالبان در افغانستان و... انجامید، که کرامتی و عزتی برای انسان تحت سلطه ی خود باقی نگذاشتند.
در ایران نیز وقتی رهبران انقلاب 57 که ظاهرا چنین برداشت درستی از دین و قرآن داشتند، هدف را رهایی مستضعفین اعلام کردند، و خود را مقید به این اصول کلی حرکت دینی دانسته، لذا نوعی مسابقه ی خاکساری و تواضع در برابر مردم، دوری از تکبر و غرور و... در بین آنان جریان داشت، و این گفتمان را سر لوحه گفتار خود داشتند، و لذا انقلاب 57، عملا انقلاب مستضعفین، پابرهنگان، کوخ نشینان و... نام گرفت، و این نامگذاری، نه به این عنوان بود که انقلابیون را آنزمان پابرهنگان، مستضعفین و کوخ نشینان و... تشکیل می دادند، بلکه این را همه می دانند که انقلاب 57 را نخبگان، فرهیختگان، و الیت های روشنفکر و تحصیل کردگان جامعه ایران، همچون دانشجویان، دانشگاهیان، حوزویان، گروه های سیاسی مدرن، کارکنان نظام مستقر، اصناف، سندیکاها، نویسندگان، اهل علم و خرد و... کردند و بدنه جامعه و البته مستضعفین و کوخ نشینان و پاپرهنگان نیز، تنها همدوش الیت های جامعه خود، آنان را در این مهم همراهی کردند.
لذا از این لحاظ خیزشِ 57 را انقلابِ مستضعفین، پابرهنگان و کوخ نشینان می دانستند که جامعه نخبه و فرهیخته قصد داشت در قدم اول رهایی، و در قدم دوم خدمت به آنان را سرلوحه کار و هدف خود قرار دهد، و بنیانگذار ج.ا.ایران می گفت: "... ما علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را میخواهیم مرفه بشود، زندگی معنوی شما را هم میخواهیم مرفه باشد. شما را به مقام انسانیت میرسانیم."در واقع انقلابی های زمان خیزش 57، حاکمیت فردی و شاهنشاهی را بیشتر خادم "قدرت" می دیدند، تا در خدمت مردم، لذاست که این نوع واژگان در گفتمان بنیانگذار جمهوری اسلامی، به وفور یافت می شود، و دیگران نیز در این مسابقه، از او پیشی می گرفتند، همچنان که شهید محمد حسین بهشتی [i] که خود از تئوریسین های انقلاب مذکور بود، خود و همفکرانش را "شیفتگان خدمتِ" به این مردم می دانست، تا "تشنگان قدرت" و ساخت و بنیان نهادن سلسله هایی برای قدرت فردی، طبقاتی و...
اما به نظر می رسد که هرچه از زمان پیروزی انقلاب می گذرد، ارزش ها وارونه می شوند، روندها هم بر عکس جریان می یابد، چرا که تئوری پردازان انقلاب دوم، همچون مرحوم محمد تقی مصباح یزدی و شاگردانش، که این روزها در جبهه اصولگرایان، و به خصوص جبهه پایداری و... قدرت را از آن خود کرده و می کنند، و به صورت بنیادین رای و نظر مردم را در شکل گیری قدرت، و در حاکمیت بی اثر و در حد "زینت" می بیندند، و رای و نظر مردم را نه تنها مشروعیت بخش نمی دانند، بلکه آنرا در بیشترین حالت، در حد دادن وجه "مقبولیت" به حاکم ارزیابی می کنند، و مشروعیت خود و حکومت خود را از سوی خدا تلقی کرده، خود را بلند، و در جایگاه والایی خدایی جای داده اند؛ و از این روست که در روند عملی آن، با اجرای نظارت استصوابی، مردم را در وضع ناچاری، و در شرایطی می گذارند تا همواره بین بد و بدتر هایی که از فیلتر آنان گذشته اند، بد را "مقبول" دیده، به آن تن دهند و مقبولیت یابند!
چنین تفکری پیرامون خلق خداست که شاگرد، منتخب و مرید جناب مصباح، حضرتِ "معجزه هزاره سوم" را بر آن می دارد که مردم مخالف خود را "خس و خاشاک" ببیند و رسما آنان را در ملا عام خس و خاشاک خطاب کند، و یا آن حاکم خراسان نشین و...، که تمام قوانین جاریه در کشور را به بازی قدرت مطلقه خود در استان خراسان گرفته، و قانون و تمام مسئولین شهری و استانی را ذیل خود تعریف می کند، پا را از هر قانونی فراتر نهاده، و در یک خودمختاری کامل در مشهد، هر آنچه بخواهد وضع، و اجرا می کند، به هنگام خشم، مردم مخالف را "بزغاله و گوساله" خطاب می کند، یا آنان را علف های هرز می بینند و... این ها همه و همه، نشان از حقیقت شومی دارد، که می رود تا "شیفتگان خدمتِ" به خلق را، به مریدان و نوکران قدرت تبدیل کند.
این واقعیت را در دولت ابراهیم رئیسی با وضوح و روشنی تمام تری این روزها می توان در ادبیات مسئولین آن دید، و اینان خود را خاکسار قدرت می بینند، تا خدمتگذارِ ملت، از این روست که تورم و فلاکت مردم، گرفتاری و رنج نداری مردم که زیر آوار تحریم و ندانم کاری مسئولین له شده اند، و عذاب آنان در اوج گیری انواع فساد اجتماعی، و غارت بیت المال، ناامنی و سرقت، و کشتار مردم، اعتیاد و بیکاری، آمار بسیار بالای طلاق و از هم پاشیدگی خانواده ها، تن ندادن جوانان به ازدواج و فرزند آوری و... به چشم این مسئولین نمی آید، و در مقابل، شدیدا در مسابقه نوکری خود در مقابل هرم قدرت، سخت پیگیرند، و مباهات می کنند و از هم پیشی می گیرند.
تا آنجا که در جدیدترین مورد آن، محسن منصوری [ii] (معاون اجرایی رئیس جمهور) مشخصه دولت خود را اینگونه به تصویر کشید که: "امروز دولت [آقای رئیسی] خودش را در مقابل مقام معظّم رهبری عددی نمیداند. خودش را صفر میداند. خودش را نوکر ولایت میداند" غافل از این که دولت عالی ترین نماینده مردم، برای حراست از حقوق، و زبانی گویا برای طرح مطالبات آنان، و تحقق بخش حقوق آنان، نزد قدرت باید باشد، دولت باید مطالبه گری قهار برای حقوق معلق مانده مردم نزد قدرت باشد، نه اینچنین خاکسار آن؛ طبق تفکری دینی هم، "سردمداران" خود انسانی بیش نیستند، و جایز نیست انسانی و یا جمعی، نوکری گروه و یا فرد دیگری را کنند، و در نگاه اصیل دینی، حتی پیامبر، انسانی مثل تمام انسان های دیگر است، که تنها وجه ممیزه اش دریافت وحی است، و لاغیر [iii]، حال این میزان از ناچیز انگاری انسانی در برابر انسانی دیگر، برای چیست؟!!
طبق قانون اساسی مقام رهبری نیز نیازی به کنیز و نوکر و غلام ندارد، و برای او هم جایز نیست که نظام نوکری و غلامی ایجاد کند، او انسانی است که با دیگران در برابر قانون یکیست، و تنها تفاوت او با دیگران در این است که در مجلس خبرگان سال 1368 سکانداری یک پست دنیایی را بدو سپرده اند، و با تصرف این پست، او نه خدا می شود، نه معصوم، نه انسان خارق العاده ایی در تقوا، علم و... او نیز مثل همین خود آقایِ معاون اجرایی رئیس جمهور، فردی است که در یکی از صندلی های ناشی از قانون فعلی کشور، متصدی مقامی و مسئولیتی شده است، که قاعدتا مسئول است و قابلِ سوال، که هر لحظه امکان برکناری اش، مثل دیگران وجود دارد و... اما متاسفانه این هم یک نوع نگاه به انسان است، که در بین ما رواج می یابد، و نوکرمابی باعث مباهات و افتخار هم تلقی می شود، که ما مثلا به اشغال کننده چنین کرسی ایی، این مقدار احساس نوکری و خاکساری و ناچیز بودن داریم!
پدیده ایی که با شاخص های انسانی، اخلاقی، دینی، قانونی سازگار نیست، این وظیفه نخبگان در حاکمیت است که اگر حتی مردم به رذیله ی نوکرمابی و... در برابر انسانی دیگر مبتلا شدند، از طریق تعلیم و تربیت، قانون گذاری و دیگر اهرم ها در دست حاکمیت ها، کاری کنند که مردم خود را اصلاح کنند، و به انسانیت و کرامت انسانی خود باز گردند، نه این که خود مبتلا شده، و رسما نوکری و ناچیز انگاری خود را نسبت به این و آن، اعلام کرده و به آن مباهات هم کنند؟!
به نظر می رسد کسانی که در خدمت به خلق، نمره منفی می گیرند، به نوکری قدرت دست می آویزند تا ناکارآمدی و ناچیز بودن واقعی خود را، این چنین توجیه کرده، و آنرا در پس این عمل تاکتیکی، مخفی نمایند، ورنه انسان سرافراز، موفق و در مسیر درست، هرگز خود را در شان نوکری و کنیزی و غلامی انسان دیگری، از نوع خود نمی بیند، انسانی که آنقدر در نزد خداوند جایگاه دارد که خدا او را مستقیما مورد خطاب قرار داده، و با او سخن می گوید، نباید عزت و کرامت خود را به کناری نهاده، و نوکر و کنیز و غلام فردی دیگر از نوع خود شود! این کنیز و غلام و ناچیز دیدن ها، وجه منفی انسان مستاصل و شکست خورده در انسانیت، اخلاق، تئوری و ایدئولوژی است، و متاسفانه به صورت معنی داری در بین ما - و اینک در بین مسئولین - رواج داده می شود، و آنرا مایه مباهات هم جلوه می دهند!
معضل افتخار به نوکری و کنیزی و غلامی این و آن، می رود تا به یک مشکل فرهنگی، برای انقلابی های جوان تبدیل شود، روندی که از ائمه دین آغاز شد، و اکنون به انسان های غیر معصومِ از نوع خودمان نیز سرایت و گسترش می یابد، و آنچه در بین عوام، برای اعلام خضوع و خشوع در برابر ائمه دین به کار برده می شد، به سطوح بالای نخبگان و مسئولین کشور هم سرایت و تسری داده شده، و به یک نُرمِ عادی و رسمی تبدیل می شود، چیزی که در بین عوام رواج داشت، و نخبگان جامعه و دولت، باید در صدد رفع این معضل بر می آمدند، و کرامت و عزت و شخصیت را به مردم خود، باز می گرداندند، امروز در حال همه گیری است، و دولتمردان و دولتزنان، خود به مُبَلِغ رسمی نوکری و کنیزی و غلامی این و آن تبدیل شده اند؛ عوام زدگی ها به نخبگان نیز سرایت می یابد، و آب جهت سر بالا گرفته، و به جای اصلاح عوام توسط نخبگان، این نخبگانند، که عوام می شوند.
وقتی بزرگ خاندانی که در بزرگداشت ائمه دین موثر بود، می میرد، او را در اعلامیه ترحیم، "پیرغلام" ائمه دین خطاب می کنند! و با این عنوان عملا، در این نگاه، دیگر شیعیان از این نوع را، "غلام" و "نوکر" امامان دین تلقی، و از آنان یاد می شود، و این عنوان دادن های عوام پسند، بی توجه به اندیشه های اصیل دینی، ادامه دارد و رواج هم می یابد؛ اما اگر به اسلام بعنوان دینی جهانی و رهایی بخش نگاه کنم، و آن را دینی با ماموریت آزادیبخشی برای بشریت بدانیم و... امامان دین نیز قاعدتا سردمدار رهایی و آزادی بشر از نوکری، غلامی و کنیزی اند، و لذا با سیستم غلامداری و کنیزداری (زنان را کنیز حضرت زهرا و... خطاب می کنند) و نوکری انسان، موافق نخواهند بود، و انسان مومن و غیر مومن را حُرّ و آزاده می خواهند، و در مواجهه با انسانی که از کرامت و عزت انسانی خالی شده، و خود را کنیز و غلام و نوکر این و آن می بیند، خواهند خُروشید که "برو آزاده (حُرّ) باش، و تنها بندگی خدا را کن و...!" و لذا نوکری، غلامی و کنیزی برای امام هم جایز نیست، چه رسد به انسانی غیر معصومی از نوع خود ما، که تفاوتش با ما تنها در کرسی است که اشغال کرده است و...؟!!
اما "معاون رئیس جمهور ایران" خود و همکاران و دولت را "نوکرِ" "ولایت" خطاب می کند، در حالی که باید به قول بنیانگذار ج.ا.ایران، همه از جمله رهبر "خدمتگذار" و نوکر مردم باشند، نه این که مسابقه نوکری و خاکساری در برابر راس هرم قدرت را راه انداخته، و از هم در این راه پیشی گیرند، که این نیز در اکثر مواقع همان تملق و چاپلوسی بیش نیست، و در اثر این عمل ناطور، انسان های بزرگ و پاک را هم کم کم به طاغوت تبدیل می کنند.
نوکری و نوکرصفتی، کنیزی و کنیزصفتی و غلامی کردن این و آن، افتخاری نیست، این آزادی طلبی و کرامت جویی و عزت خواهی است که افتخار آمیز و واجد ارزش است، این رذایل، برای هر نظامی برازنده است، اِلا برای نظامی که برای خود ماموریت جهانی رهایی بخشی بشر قائل است، و مدعی آرمان های بزرگ بشری است، که می خواهد ارزش های والایی همچون اعطای آزادی به ملل تحت سلطه را پیگیری کند، انسانیت را به مردمِ در حیوانیت غرق شده اهدا نماید، اخلاق را برای کسانی که در انحطات فرو رفته اند ببرد، رهایی را به مردم در جور و ظلم غرق شده به ارمغان آورد، رهایی از بندگی انسان ها را برای جذب به حق ترویج کند، کرامت را برای انسان بی عزت شده فراهم نماید، عزت را به ملل ذلیل شده باز گرداند، دینداری و آرمان خواهی را به مردم نا امید و آرمان از دست داده برگرداند، والایی جویی را برای انسان های ناچیز انگاشته شده فراهم کند و...
چنین دولتمردان و دولتزنانی با چنین خصایص نوکرصفتی چگونه می توانند به این آرمان های مهم نایل گردند؛ نوکری و نوکرصفتی قدرت، ثروت و لذت، برازنده "مگس های گرد شیرینی" است و در هر نظام منحطی می توان آن را با شدت و به وفور دید، و افتخاری هم ندارد. افتخار واقعی آن است که نوکری مردم را کرد، چرا که "عبادت به جز خدمت خلق نیست". خدمتگذار قدرت بودن نه افتخار دارد و نه نشان از وارستگی، تقوا، شخصیت، منش انسانی، انقلابی بودن، درست بودن، فوق العاده بودن و.. در خود دارد، چرا که هر انسان کثیف و فرومایه ایی نیز، دلایل و شرایطِ کافی برای شرکت در مسابقه نوکری و کنیزی و غلامی در مقابل قدرت را خواهد داشت،
اما این خدمت به خلق و نوکری مردم است که مدالی افتخار آفرین برای انسانِ آزاده و وارسته و کریم و البته انقلابی اصیل خواهد بود، که چنین مدالی بر سینه هر ناپاکی قرار نخواهد گرفت، این مدال مربوط به انسان های وارسته و بزرگی است که خود و خدای خود را به خوبی شناخته اند، قدر خود و فرصت زندگی با ارزش انسانی را می دانند، و عاقبت به خیری را در ایثار و از خود گذشتگی در برابر خلق خدا می بینند، به سان تمام آزادمردان و آزادزنانی که در خیزش های رهایی بخش، جان برای مردم و ارزش های انسانی خود داده و می دهند، یا عمر و زندگی برای مردم خود و جهان وقف می کنند و...
نوکری قدرت در اکثر موارد به ضلالت و گمراهی، و ظلم و ستم به دیگران منتهی می شود، و این خدمت به خلق است که نام ها را ماندگار، روش ها و دوره ها را افتخار آمیز می کند. خادمان قدرت در تاریخ انسان، افتخاری کسب نکرده اند. آنان با اعلام خاکساری، تملق، چاپلوسی حاکمان، علاوه بر دور کردن خود از کرامت انسانی، کرامت و عزت حاکمِ در قدرت خود را نیز خدشه دار کرده و می کنند، چرا که در پس این ریا و...، گول زدن حاکمان نهفته است، که اگر حاکمی این را فهمید و آنرا پس زد، خود نیز مفتخر و آبرومند خواهد شد، و در صورت پذیرش این روند، خود و زیر دستانش را نیز فاسد، بی عزت و... خواهد کرد.
سعدی آن حکیم ملک پارس چه خوش گفت:
دشمن دانا بلندت می کند، بر زمینت می زند نادان دوست
دشمن دانا که پی جان بود بهتر از آن دوست که نادان بود
(حکیم نظامی گنجوی)
[i] - سید محمد حسینی بهشتی (۲ آبان ۱۳۰۷ – ۷ تیر ۱۳۶۰)[۴] سیاستمدار و فقیه ایرانی و دومین رئیس دیوان عالی کشور و عالیترین مقام قضایی کشور پس از انقلاب ۱۳۵۷، نخستین دبیرکل حزب جمهوری اسلامی و نایب رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی بود. گاهی از وی به عنوان «نظریهپرداز ولایت فقیه» نام برده میشد. او از جمله افراد نزدیک به روحالله خمینی و از هواداران تشکیل حکومت اسلامی در ایران بوده و نقش بسیار مهمی در استقرار جمهوری اسلامی در ایران داشته است. بهشتی در جریان انفجار در دفتر حزب جمهوری اسلامی کشته شد.
[ii] - محسن منصوری زاده خرداد ۱۳۶۳ در ورامین سیاستمدار و مدیر ارشد اجرایی ایرانی است که در دولت سیزدهم از سال ۱۴۰۱ بهعنوان معاون اجرایی رئیسجمهور ایران و سرپرست نهاد ریاستجمهوری فعالیت میکند وی پیشتر در دولت سیزدهم بین سالهای ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۱ سمت استاندار تهران را برعهده داشت و نخستین استاندار استان تهران است که پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ متولد شدهاست. او در ۱۸ مهر ۱۴۰۰ با رأی هیئت وزیران دولت سیزدهم به این سمت منصوب شد. منصوری دارای مدرک کارشناسی مکانیک (گرایش ساخت و تولید) از دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی تهران و کارشناسی ارشد مدیریت آموزشی از دانشگاه تهران است
[iii] - "بگو: جز این نیست که من بشرى مانند شما هستم [با این فـرق] که به من وحـی میشود [و] جز این نیست که خداى شما خدایی یگانه است و هر کـس کـه امید دیدار پروردگارش را دارد، پس باید عملى شایسته نماید و هیچکس و هیچ چیز را در پرستش پروردگارش شریک نسازد." قُلۡ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٞ مِّثۡلُكُمۡ يُوحَىٰٓ إِلَيَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمۡ إِلَٰهٞ وَٰحِدٞۖ فَمَن كَانَ يَرۡجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلۡيَعۡمَلۡ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَلَا يُشۡرِكۡ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدَۢا سوره کهف 110
وقتی ذهن شهروندان را خالی از "تحلیل" تصور، و آنانرا مستحق حق انتخاب (اعطای حق شرکت در "رفراندوم" [1]) و تعیین سرنوشت ندانیم، [2] این یعنی شهروندان را تنها مُکلَّف دانسته، و آنان را مُحِّق نمی دانیم، حال آنکه خداوند با بخشیدن عقل و تفکر به انسان، او را از دیگر حیوانات، جدا و متمایز کرد، و از اینجا بود که بدو "کرامت" و "حق انتخاب" اعطا کرد، و بدنبال آن، از چنین انسانی انتظار اخلاقمداری، انسان زیستن، و دوری از حیوانیت (زورگویی، قتل و...) و... را داشت.
فلسفه وجود معاد، اینجا بود که معنا یافت، ورنه برای انسان فاقد حق انتخاب، بهشت و جهنم چه معنایی خواهد داشت؟! برای انسانی که قدرت تحلیل ندارد، و باید گوش به صدا و یا چماق چوپانان خود داشته، که از راهی برود و یا نرود، چیزی را بُخورد و یا از آن امتناع کند، کاری را انجام دهد و یا نکند و...، معاد بی معناست، بهشت و جهنم تنها لایق چوپانانِ حاکم بر چنین انسانی است که اهل تحلیل، و لایق داشتن "حق انتخاب" هستند، نه انسانی که رمه وار در جلوی چوپانانِ اهل تحلیل خود، به هر جهت که خواستند، هدایت می شود.
این انسان مُحّق برای انتخاب است که مُکَلَف به تکلیف، و به دنبالش لایق عزت و کرامت انسانی می شود، و در دو قطبی انسان واجد/فاقد تحلیل، در این نظریه، تنها انسان های اهل تحلیل هستند که لایق اعطای حق انتخاب، عزت و کرامت انسانی اند، باقی آنان، از حدود و حقوق انسانی خارج، و مُحِق به داشتن امکانات و شخصیت انسانی نخواهند بود.
چنین تفکری را پیش از این در اندیشه جناب محمد تقی مصباح یزدی به صورت روشن دیدیم، که با گرفتن حق انتخاب از ایرانیان، در نگاه و نظریه خود نسبت به انسان و حاکمیت بر او، به انکار وجود "تکثر"، و حق انتخاب مردم، و دادن این حق به حُکام فقیه آنان و...، نظریه پردازی کرد، و بر خلاف اصول مُصّرَح، و روح قانون اساسی، تصویب شده بعد انقلاب 57 (12 فروردین 1358)، ایرانیان را به انسان هایی تنها مُکَلف تبدیل کرد، و حقوق شهروندی و قانونی را از آنان سَلب، و به طبقه فُقَها (به نیابت از خدا) تفویض نمود، و به نظر می رسد، امروز طبق همین نظریه، مردم از حق شرکت در رفراندوم، حق انتخاب، حق عزل مسئولین خود، حق تعیین سرنوشت و... محروم می شوند. این را همان بروز و ادامه تفکر جناب محمد تقی مصباح یزدی و امثالهم باید دانست که بعد از مرگش، هنوز خود را زنده و بالنده، در مسیر دهی به انقلاب و انقلابیون جدید، نشان می دهد، و انسانِ مُحِق را، به انسانی مُکَلَف به اطاعت و پیروی تبدیل می کند.
به عقیده بسیاری از آگاهان، متاسفانه انقلاب 57 بسیار زود به پیروزی رسید، بدون این که انقلابیون حاضر در آن چهره و تفکر واقعی خود را نشان دهند، و نسبتِ تفکر آنان به "ولی نعمتان" شان (یعنی مردم) روشن شود، و سره از ناسره جدا نشده، مردم و انقلابیون وارد دوره پیروزی شدند، و بدین سبب چهره ها و تفکرشان مستور ماند، و به همین دلیل بود که با قدرت گیری برخی از نحله های فکری، در بین انقلابیون، که به مفاهیم اساسی "انقلاب" از جمله "آزادی" ، "حق انتخاب" ، "حق تعیین سرنوشت" ، حق "عزل حُکام" و... بی اعتقاد بودند، در حالیکه حتی این مفاهیم در جملات بنیانگذار این انقلاب هم موج می زد، آن مفاهیم را بعد از پیروزی به حاشیه برده، و از حیّز انتفاع و سود و ثمر دهی خارج نمودند.
بعد از پیروزی انقلاب، به مرور دو تفکر متفاوت در بین انقلابیون مقابل هم قرار گرفتند:
الف) تفکری که قائل به "آزادی" ، "حق انتخاب" و حق "تعیین سرنوشت" و "حق عزل حکام" برای مردم ایران بود، و همه را، از مردم عادی گرفته تا رهبری انقلاب، شهروند ایران تلقی کرده، و آنانرا در برابر قانون یکسان می دید، و به نوعی شهروندان را ابتدا مُحِق و البته "ولی نعمت" مسئولین می دید، و سپس آنان را مُکَلف به تکالیفی می کرد،
ب) تفکر دیگر و دومی هم بود که مفهوم "آزادی" و قابلیت انسان برای حاکمیت بر خود را، منکر شده، و حاکمیت را ابتدا از سوی مردم به سمت خداوند سوق داده، و البته در غیبت عینی خدا بر زمین، حاکمیت را در مرحله بعدی به پیامبران، و نهایتا به ائمه منتسب به او، می رساند، و باز چون پیامبران از سوی خداوند ختم نبوت خورده اند، و وجودشان از دنیا رخت بر بسته بود، و ائمه آنان نیز که در دوره غیبت قرار داشتند، حاکمیت انسان را به نمایندگی از این غائبین بر زمین، تنها مختص طبقه "فُقَها" می دانست، و باقی مردم را تنها مُکَلَف به اطاعت و پیروی بی چون و چرا از آنان می دید و...،
چنین تفکری بود که در فلسفه فکری و بیان نظرات آیت الله مصباح یزدی به طور روشن تر و صادقانه تری نسبت به سایر معتقدین به این تفکر، بروز یافت، که "آزادی"، "تکثر"، "حق انتخاب"، "حق تعیین سرنوشت" و بسیاری از حقوق دیگر مردم را در ساختار تفکری خود، منکر شده، و کم کم در تفسیر قانون اساسی، و تصویب قوانین عادی، این دیدگاه نظری را وارد شئون کشورداری (نظارت استصوابی شورای نگهبان، حاکمیت شوراهای منصوب مختلف و...) کرده و آنرا اعمال کردند،
ادامه همین تفسیر از "تفکر انقلابی" و تفسیر به رای از قانون اساسی ناشی از آن انقلاب، هماکنون مردم را از رفراندوم و "حق انتخاب" و مهمتر از آن، "حق عزل مسئولین خود" و... محروم می کند.
تسری چنین نگاهی به محاکم قضایی، مراکز تقنینی و ارکان اجرایی کشور، باعث به حاشیه برده شدن مردم ایران، و انحراف از ارزش هایی همچون "آزادی"، "کرامت انسانی"، اعطای "حقوق شهروندی" و "حق اعتراض" و نهایتا مهمترین حق شهروندی، یعنی "حق تعیین سرنوشت" و... می شود، که باید بعد از هر انقلاب آزادیبخشی به عنوان محورهای اصلی حرکت انقلابی مد نظر، و به مردم اعطا شود.
[1] - هَمهپُرسی یا رِفِراندوم Referendum رأیگیری مستقیم از همه اعضای تشکیل دهنده یک سازمان یا جامعه است؛ برای رد یا تصویب سیاستی که رهبران یا نمایندگان پیشنهاد کردهاند. هدف همهپرسی پرهیز از قانونگذاری به زیان اکثریّت جامعه است. در نظامهای نمایندگی و پارلمانی جدید از همهپرسی تنها برای تصویب قانون اساسی یا تغییر اساسی در حکومت بهره میگیرند؛
[2] - در دیدار آخر فروردین 1402 رهبری با دانشجویان، پیرامون مساله برگزاری رفراندوم از سوی دانشجویان عنوان شد که "اگر از همان ابتدا در همه مسائلی که پیش میآمد، رفراندوم برگزار میکردید، حالا دیگر حساسیت در این مسئله وجود نداشت." چنین تحلیلی از سوی رهبری اینگونه پاسخ گفته شد که : "حرف مردم را باید گوش بدهند. حرف مردم کجا است؟ خب مردم در همهی مسائل که حرف ندارند، [ضمناً] یک حرف ندارند؛ باید فکر کنند، مطالعه کنند. حرف مردم سازوکاری دارد. حرف مردم همین است که الان وجود دارد؛ یعنی یک نفر را به عنوان رئیسجمهور انتخاب میکنند؛ این حرف مردم است. یک عدهای را به عنوان نمایندهی مجلس انتخاب میکنند؛ این حرف مردم است. حرف مردم را اینجوری میشود فهمید دیگر." ... "کجای دنیا این کار را میکنند؟ مگر مسائل گوناگون کشور قابل رفراندوم است؟ مگر همهی مردمی که در رفراندوم باید شرکت کنند و شرکت میکنند، امکان تحلیل آن مسئله را دارند؟ چطور میشود رفراندوم کرد، در مسائلی که تبلیغات میشود کرد، از همه طرف حرف میشود زد؟ اصلا یک کشور را شش ماه درگیر بحث و جدل و گفتگو و دو قطبی سازی میکنند برای اینکه یک مسئلهای رفراندوم بشود. در همهی مسائل رفراندوم بکنیم؟!"
دفاع مصباح یزدی از بردهداری در قرن ۲۱:
«اسلام بردگى را مطلقاً الغا نمىكند، بلكه يكى از راههای بردگی را صحيح مىداند. بردهداری اسلامی در عصر حاضر نه تنها منسوخ نیست، بلکه کاملاً عقلانی است.»!
نگاهی گذرا به حقوق بشر از دیدگاه اسلام، ج ۱، ص۱۷۵
لینک کتاب : http://lib.eshia.ir/10227/1/175
رحمت الله بیگدلی

