The Latest
مبعث و موعد ختم نبوت که می رسد، نمی دانم و مانده ام که باید خوشحال بود یا ناراحت، نمی دانم این روز را باید جشن گرفت، و یا عزادار شد، براستی بسته شدن درب های آسمان به روی بشر، هم جشن دارد؟! آیا این که خداوند دیگر با احدی از ما سخن نخواهد گفت و پیغامی نخواهد فرستاد، فرستاده ایی دیگر در کار نخواهد بود، لایق خوشحالی است؛ معقول است، اکنون که دیگر از سوی یار، پیک دیگری نخواهد رسید، جشن بگیریم، که یار آخرین فرستاده اش را فرستاد و دیگر فرستاده ایی در کار نخواهد بود؟! و...

البته می توان خودخواهانه گفت اِرسال رَسولان به رَسول "ما" ختم شد! و با افتخار فریاد زد، آری تا ابد"او" از ماست، دیگر چون او نخواهد آمد، ولی گیرم که او از ماست، "که چی؟!" نامش از ماست؟ یا مرامش؟ یا پیامش؟ البته اگر کمی منصف باشیم و شرایط اسفناک خود را ببینیم، این تنها نامش هست که از ماست، زیرا پیام و مرامش انگار در هیاهوی نبردهای خودخواهانه ما گم شده است، و ما غرق در توحش و عقب ماندگی، اکنون جشن می گیریم، که او از ماست؟!
و قرن هاست که انسانیت و آسایش از سرزمین "ما" و "او" رخت بر بسته است، و دور نمایی از صلح و آسایش و رحمت دیگر دیده نمی شود، حال آنکه او "رسول رحمت برای جهانیان است" و رسالتش در چنین روزهایی با "بخوان" [1] آغاز شد؛ اما اکنون ما دیگر چیزی نمی خوانیم، نمی نویسیم، زیرا نه وقتش را داریم و نه حوصله اش، و نه اصلا به سود ماست که بخوانیم و از وضع خود آگاه شویم، که اگر آگاه شدیم، شاید از ناراحتی خود را بشکنیم، که "خود شکن آینه شکستن گناست"؛
اگر بخوانیم خواهیم فهمید که قرن هاست بیهوده در جنگ های فرقه ایی بین خود گم شده ایم، و بازیچه قداره کش هایی شده ایم که دایم حکم به افساد یکدیگر صادر می کنند، و لشکرها در مقابل هم کشیده و به جای کلام، همواره شمشیر بین ما حکم می کند. خشن و بی ترحم، حتی به نسبت به گویندگان شهادتین [2]، حتی نسبت به فرزندان خود، که به نام حق گردن هاشان زیر تناب دار جهل و نابردباری ما خرد می شود، و اهل ما نیز حتی از ترحم ما، سهمی نداریم، و شاید رحمت و ترحم دیگر از واژه های ما حذف شده و به آن فکر هم نمی کنیم، "و هدف سیبل مقابل" ، و تنها به شلیک فکر می کنیم، سیبل هایی که از مایند و از خود نمی بینیم شان،
و دائم باید شاهد بدن هایی بود که در کینه های ما تیکه تیکه، آواره و مهاجر این کشور و آن کشورند، و کاسه گدایی "گرین کارت" از این و آن بدست گرفته و به عز و التماس مشغولند تا شاید در بین آنان پذیرفته شوند، و زیبایی سفره های ما به سرخی خون جوانان ماست، حال آنکه زیبایی مجالس ما باید به سخن حکمتی باشد که از اذهان پاکی سرچشمه گیرد، و بر دهانی پاک و مطهر جاری شود و نشانه ایی از "اقرا" باشد.
اما اینک از فرهنگ سرزمین بعثت، "مشق شمشیر عرب" نصیب ما شده و "رقص شمشیرها" به وجدمان می آورد و به دست آوردن آلات جنگ، مست و مدهوش مان می کند، و فخر آن گردن های ما را بر فراز می دارد، قهرمانان ما، قهرمانان عرصه شمشیرند و صدر نشینان ما در کار سلاح و تسلیح.
انگار به دوره قبل از "اقرا" بازگشته ایم که تعداد سلحشوران، جنگاوران و سازو برگ نظامی اشان، نشانه حکمت و بزرگی قبیله و سرقبیله بود و سعی داشتند در فخر فروشی ها به رخ هم بکشند، دیگر در این شوره زار باقی مانده از سرزمین ما، "اقرا" به فراموشی رفته و زمین شوره زارِ آبستن جنگ و نبرد ما، نه "ابن سینا" به بار می آورد، و نه دانشمندی همچون سهروردی پرورش میدهد، تا راهی شهر حلبش کنیم تا از فرط علم، حسد علمای شام را برانگیخته، و جوانمرگش کنند و تا ابد این لکه ننگ بر دامان قلعه نشینان متعصب حلب بماند که چون او را سر به زیر آب کردند؛ و امروز ناصر خسرویی از قبادیان نداریم که به سفر دور رود، و باز گردد، تا خبر از سرزمین های دور دهد، و نه ابوریحان بیرونی داریم که سفیر کبیرمان در دیار سند و هند شود؛ و نه امامی همچون محمد غزالی توسی، که چنان خود مُتخلق به اخلاق باشد، که کیمیای سعادت او که از نفس قدسی اش بر آمده، خواننده اش را اثر بخش باشد.
" أَصْلِحُوا" [3] به أَسلِحُوا [4]تبدیل شده و هرکه از "دشمن" و "جنگ" بسراید قدر بیند و بر صدر نشیند و هرکه از صلح گوید، ترسو و مرعوب و... خطابش می کنیم. نمی دانم در این شبی که در آستانه آخرین سخن خداوند با آخرین فرستاده اش هستیم، باید بر این وضع بخندم و یا به گریه نشینم. مانده ام باید بر داشتن "حمد شده در آسمان ها و زمین" [5] که هیچ تناسبی با ما ندارد، باید فخر فروخت و یا خجل شد.
[1] - "بخوان به نام پروردگارت كه آفريد" اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ (آیه یک سوره علق) که در غار حرا برای اولین بار بر پیامبر نازل شد
[2] - "اشهد ان لا اله الا الله" و "اشهد ان محمد رسول الله"
[3] - "در حقیقت مؤمنان با هم برادرند پس میان برادرانتان را سازش دهید و از خدا پروا بدارید امید که مورد رحمت قرار گیرید." إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (سوره حجرات-آیه ۱۰)
[4] - تسلح شوید، مجهز به سلاح شوید
[5] - احمد، محمود، ابوالقاسم محمد مصطفی که درود خداوند بر او و خاندانش باد
امروزه در کنار نهادهای ملی و نظارتی در سیستم های دمکراسی دنیا، این که کدام کاندیداها در انتخابات، برابر هم قرار گیرند، به عهده احزاب است، و این احزابند که به نمایندگی از مردم مشخص می کنند در هر دوره ایی چه کسانی در رویارویی و ماراتن انتخاباتی از طرف حزب و به نمایندگی از مردمِ طرفدار مانیفست حزبی شان، در کارزار انتخابات حاضر شوند، و احزاب نیز با مطالعه کلیه جنبه ها و شرایط زمان و رقیب، فرد مورد نظر را انتخاب و به این آوردگاه می فرستند، و خود نیز تا ابد مسولیت پذیر نتایج آن خواهند بود؛
انتخابات یکی از نمود و بروزهای روشن دمکراسی و یا همان حکومت مردم بر مردم است، حقی که انسان ها بعد طی سالیان دراز زندگی تحت حاکمیت های دیکتاتوری - پادشاهی از باستان تاکنون، بر آن اگاهی یافته و بحق برای خود قائل شدند، و لذا نظام دمکراتیک و فرایند انتخابات را برای تحقق آن برگزیدند و این گوهر تابناک و عصاره سال های سخت زندگی بشر زیر یوغ مستبدین، یعنی حق حاکمیت مردم بر مردم، باید محافظت و حفظ شود، چون همواره این حق از سوی صاحبان قدرت تکیه زده بر کرسی های مادام العمر که خود را بی نیاز از هر گونه سوال و بارزسی می بینند، و یا تمامیت خواهان قانون گریزی که خود را فرای هر قانونی می دانند و... و جبهه اشان مورد تعرض خواهد بود، زیرا اعمال انتخابات و ملزومات آن محدود کننده قدرت تامه زیاده خواهان است و اصولا تمامیت خواهان توان تحمل نماینده مردم را در کنار خود ندارند، و می خواهند یکدست و یکجور به هر طرف نگاه می کنند، افرادی ببینند که از خودشانند، و چشم نامحرمی آنان را هرگز نمی پاید و اصولا آنان چشم مردم، که چشمان همان نماینده آنان است را بر اعمال خود نامحرم می بینند، ماجرای مبارزه و محدود سازی مداوم نخبگان در رژیم های تمامیت خواه و دیکتاتوری در اکناف عالم در همین نکته نهفته است، یا پدیده مهندسی انتخابات به طرزی که احمق ها بر سریر قدرت نمایندگی مردم تکیه زنند نیز ناشی از همین توطئه است که دست های پشت پرده مرئی و نامرئی قدرت سعی دارند مدعیان پرگو و بی هنر را در جایگاه نمایندگی مردم نشانده، تا او نتواند بر بر وظیفه نمایندگی خود موفق و اهداف موکلان خود (مردم) را دنبال نماید. اصولا دیکتاتورها اهل بصیرت را دوست ندارند زیرا چشمان نافذ آنان به نمایندگی از مردمشان چیزی را می بینند که مردم عادی شاید به راحتی آن را نبیند.

آقای محمد رضا باهنر به عنوان یک عنصر فعال جریان اصولگرایی، در کنار حرف های منطقی همچون ضرورت وجود احزاب در کشورمان، برای نتیجه گیرهای های خود به حکومت فرانسه استناد کرده و فرمودند "اگر به قانون کشور فرانسه مراجعه کنیم که یکی از نمونههای دموکراسی به حساب میآید، شاهدیم که در این قانون حکومت حاکم بر فرانسه لائیک است و بر اساس اصول آن با هیچ روش دموکراتیک نوع حکومت فرانسه قابل تغییر نیست و راهی ندارد جز انقلاب. پس هر نظامی پایههایی دارد که آن پایهها حتی با رأی مردم قابل تغییر نیستند یعنی با رأی مردم مجلس و دولت عوض میشود اما حکومت عوض نمیشود".
هیچ توضیح اضافی و تفسیری لازم نیست؛ کاملا گویا، روشن و رساست، بهترین تعریف اهداف انقلاب و تفکر انقلابی و هدف انقلاب همین است که امام خمینی در جمع انقلابیون حاضر و بر مزار انقلابیون شهید ایراد کرده اند، چنین سخنانی تنها می تواند از زبان کسی صادر شود که طعم استبداد را خود چشیده و از آن بیزار است و کسی که کاملا معتقد به حق ملت است، عصاره استراتژی و هدف خود و ملت انقلابی ایران را بعد از سال ها مبارزه و در آستانه پیروزی و هنگام بازگشت پیروزمندانه از فرانسه، در "بهشت زهرا" بیان داشتند، تا میثاقنامه ایی باشد که امضای خون شهدا در پای آن است و حاوی عصاره تفکر مبارزه و اهداف آن بوده و از یادها نرود؛ سخنانی که گویای تفکری است که انقلاب 57 بر آن پایه شکل گرفت، و آنرا باید منشور و پایه این انقلاب و تفکر خمینی دانست، انقلابیونی می توانند انقلابی بمانند که بر این تفکر معتقد و پایدار باشند.
این عصاره اهداف مبارزه ایی طولانی و نفس گیر از سال 1342 و بلکه پیش از آن در زمان مشروطیت تا سال 1357 است، و میثاقی است که امام و انقلابیون و این مردم بر سر مزار شهدای این قیام امضا کردند تا سرآغازی باشد بر دوره ایی جدید، بی هیچگونه خللی پایه های دمکراسی ایران باید بر همین سخنان استوار بماند، این میثاقی است که گذر از خطوط قرمز آن خیانت و انحراف از هدف انقلاب، خواهد بود،. سخنانی که نفی هرگونه استبداد، پذیرش حق تعیین سرنوشت توسط مردم، و اینکه کسی حق ندارد خود را بر مردمی تحمیل کند، این که هیچ حاکمی ضل الله نیست، که نتوان او را از تخت پایین کشید، حتی اگر قانونی روی کار آمده باشد، و هر حاکمی را که مردم نخواهند، باید جای خود را به کسی دهد که مردم او را می طلبند و... این مفاهیمی است اساسی که از این میثاق نامه روز پیروزی موج می زند.
در این دو سه ماهه، کشور با دو حادثه نسبتا مشابه در تعداد تلفات مواجه شد (البته نه در میزان خسارات که اصلا قابل مقایسه نیستد)، یکی حادثه قطار سمنان (آذرماه) که انگشت اتهام متوجه وزارت راه و ترابری (دولت تدبیر و امید) بود و یکی حادثه ساختمان پلاسکو (دیماه) که به صورت طبیعی قصور متوجه مدیریت شهری و ابواب جمعی شهرداری تهران (و در راس آن کاندیدای احتمالی اصولگرایان در انتخابات ریاست جمهوری 1396) بود؛ و با مقایسه نحوه برخورد مسولین کشور با این دو کیس می توان به عینه وضعیت "یک بام و دو هوا" را دید. در حادثه قطار از قصور و تقصیر و بی تدبیری دست اندرکاران وزارت راه سخن به میان آمد و تبلیغ شد و یک متخصص مربوط به راه آهن را مجبور به استعفا کردند و گفتند کم است و باید محاکمه هم شود، و اما در کیس مشابه ویرانی عظیم ساختمان پلاسکو که باز هم به کشتار هموطنان ما انجامید، از شهامت و فداکاری و تلاش مجاهدانه مقصرین حادثه تبلیغ، و نشان داده شد که شبانه روزی کار (البته خراب کاری) را جمع کردند.
پلاسکو دلِ خونی دارد، روزهاست که از سوختنِ سوزناک، و ویرانی و مرگ تاسف بارش می گذرد، اما همچنان از پیکر در آتش مهیب سوخته، آوار و نقش بر زمین شده اش، این دود و آتش است که به هوا بر می خیزد. او دیگر حتی حوصله شنیدن نجوای نجات بخش و خلاص کننده منجیان خود را هم ندارد و می خواهد تا آخرین لحظه بسوزد و خاکستر شود، و به هر قیمتی از سوختن باز نایستد.
پلاسکو دلی پر از آتش داشت که آنچنان مهیب و پر حرارت شعله کشید و سوخت و ویران شد، و حتی ریختن هزاران تن آب بر دل گُر گرفته اش، سردی به ارمغان نیاورد و نمی آورد؛ و آن همه آوار هم که پلاسکو را به تلی از خاک، آهن و بتن های شکسته تبدیل کرد، نتوانست آتش درونش را در زیر بدن پاره پاره شده اش، خاموش و خفه کند، و حتی خون گرم تن مظلومانی که به نجاتش آمدند و مبتلایش شدند، نیز باز نتوانست آبی بر دل پردرد و آتشناکش باشد و در این آخرین لحظات زندگی، خاموشش کند، و هنوز که هنوز است پس از روزها، دست از شعله کشیدن بر نمی دارد؛ و این تن مرده و آوار شده اش، باز هر نفسی که دریافت می دارد، آن را به زبانه های آتش تبدیل، و شعله ورش می کند.
پلاسکو دلی آتشناک دارد، آتشی که همین آتشِ از دل برخواسته اش، او را از اوج آسمان واژگون، و بر زمین کوبید و ویرانش کرد، ولی باز هنوز با برداشتن هر لایه ایی از آوارهای گور سهمگینش، این آتش است که زبانه می کشد، دود است که لاینقطع به آسمان می رود و انگار می خواهد تا آخرین آجر بسوزد و چیزی از او برای ما باقی نماند، الا خاطره ایی دردناک و مملو از خجالت و شرم.
آری پلاسکو دیگر تحمل اعمال و سخنان ما را نداشت، او شعله کشید و خود را در آتش انتحار خود سوزاند و در آوار خود مدفون شد تا نباشد، نشنود و نبیند، آنی را که ما با آنچه خداوند در دستان مان قرار داد، می کنیم. او سال ها ایستاد و صبر کرد و انتظار کشید، اما در نهایت ایستادن را هم برنتابید و گور و نابودی را بر صبر و انتظار ترجیح داد، خروش و خشمش را به هنگام ترک تهران، همه شنیدند و دنیا را تکان داد.
اما نه، باز در آخرین نیم روز زندگی اش هم، ساعت ها در زیر شعله های غران آتشی که او را در بر گرفته بود، به انتظار، به تحمل نشست و نظاره کرد، تا شاید باز دلی برایش بسوزد و آتشش را خاموش کند، اما انگار هیچ چشمی دیگر نمی خواست شاهد این سرو پیر ایستاده باشد و او را باز دوباره بر فراز ببیند، و در ساعت های ذیقیمت آخرین لحظات عمرش هم، بی توجهی و بی کفایتی های ما را شدیدتر از قبل به رخمان کشید و رفت، تا شاید به خود آییم و تکانی بخوریم و...
نمی دانم به خود خواهیم آمد؟!!
گمان نکنم!
انگار بر دل و چشم و گوش هامان خداوند مهر زده است که این گونه ستبر، اما بی حس و حال به تماشای فرو ریختن خود نشسته ایم.

این همه آتش و دود از کجاست؟!!
آی پلاسکو!
این دل پر از خون را از کجا آورده ای؟!
شاید این ناشی از سودجویی هایی است که در طول 54 سال از تو شد، و کسی در نگهداری و ایمنی ات نکوشید، امروز دهات های این کشور هم از نعمت گاز برخوردارند، ولی تو در قلب پایتخت بدون گاز ماندی تا مثل زمان جنگ و دهه اول انقلاب با گازوئیل و گاز پیک نیکی گرم شوی، انگار هیچ دلی نبود که برای تو بسوزد، که بعد از نیم قرن به این سرنوشت شوم دچار شدی، تو روزی عروس مدرن زیبای این شهر بودی و از هر طرف تو را می دیدند، ولی انگار اکنون سال هاست که صاحب صاحبانی بی رحم شدی که فکری به حال سلامتی و ایمنی ات نکردند و مشغول کار خود بودند، و شاید تنها تو را پول دیدند و مدام بر ثروت خود افزودند، ای کاش گروهی دردهایت را بیطرفانه احسا کنند و بگویند که به چه دلیل بدین مصیبت و عاقبت دردناک مبتلا شدی و روزهاست که مبتلایمان کردی.
(6/11/1395 - مطلب دوباره نویسی شد)
امروز جمله ایی از آقای محمد تقی مصباح یزدی دیدم که فرموده اند "هیچ روایتی نداریم که بگوید اطاعت از کسی که با رای اکثریت مردم سر کار آمده، واجب است." [1] اما سوالی که از این استاد حوزه وجود دارد اینکه، چرا در قرائت اسلامی که امام خمینی نماینده آن است برای فرمان یک پلیس راهنمایی و رانندگی سر چهارراه که ساده ترین نماینده قانون است، اساس و روایت اسلامی بقدری هست که بنیانگذار این انقلاب تخلف از فرمان او را حرام شرعی اعلام می کند، اما در قرائت شما از اسلام روایتی برای وجوب اطاعت از اوامر نمایندگان خاص برگزیده اکثریت صاحبان حق (مردم) مثل رییس جمهور و نمایندگان آنان وجود ندارد؟!

جناب آقای مصباح! اساس کل این "جمهوری اسلامی" حد اقل در نوشته های قانونی محکم آن همچون قانون اساسی بر پایه رای اکثریت این مردم نهاده شده و شکل گرفته است، و اولین اصل قانون اساسی [2] آن به حقانیت و اصالت رای اکثریت مردم اشاره دارد، ولی این جمله شما ضمن نادیده انگاشتن این اساس و حتی اولین اصل قانون اساسی، که همه مسولین و قوانین جاری کشور جایگاه و مشروعیت خود را از بندهای همین قانون می گیرند، قیامی است علیه قانون اساسی و زدن پنبه اساس "جمهوریت" نظام و خراب کردن پایه های اساس حاکمیت مردم که در قانون اساسی این کشور واضح و روشن بیان شده است، و توسط بنیانگذاران این انقلاب تئوریزه و به قانون واجب الاطاعه برای همه [3] تبدیل شده است، از کسی که باید ایدئولوگ انقلاب و "جمهوری اسلامی" باشد، کاملا محل شک و سوال برانگیز است که بخواهد پنبه قانون اساسی این کشور و این "جمهوری اسلامی" را بنیادا بزند، قانونی که بعد سال ها مجاهدت مردم و مسولان، به عنوان عهد و میثاقی بین مردم و مسولین دست اندر کار آن باید در تمام ادوار مبنای عمل و گفتار آنها باشد.
این از کسی که در فقه، فلسفه و یا برخی دیگر علوم آنقدر می داند که علامه اش می نامند [4] ، بسیار تعجب برانگیز است، که برای چنین امر مسلم عقلی و قانونی و حتی شرعی به دنبال روایت بگردد، این حرف از کسی که فلسفه خوانده است بسیار تعجب برانگیز است، که چنین نتیجه گیری کند که اگر در امری روایتی نداشتیم، پس وجوبی در آن نیست، به فرض این که حتی آن اسلامی که از قرائت شما بیرون می آید، حقوق یک اکثریت از یک جمعی را نادیده گرفت و روایتی مبنی بر وجوب رعایت حق آنان در خود نداشت، و قوانین اساسی این انقلاب و جمهوری اسلامی که بر خون برپای شده هم چیزی مبنی بر وجوب رعایت حق اکثریت مردم نگفت، آیا عقل را هم هیچ می انگارید؟! جناب مصباح! اگر روایت نداشتید، عقل هم تعطیل، تجربیات بشر هم به هیچ؟!! از خوتان بپرسید که عقل چه می گوید، عقل که یکی از منابع فقه شیعه هست. جناب آقای مصباح! اگر در امری روایتی نداشتید، قانون هم تعطیل؟! در حالی که قوانین عادی و اساسی این کشور که توسط اسلام شناسان بنیانگذار این "جمهوری اسلامی" نوشته شده، تصریح دارد که همه مصادر این کشور از صدر تا ذیل آن، مستقیم و یا غیر مستقیم توسط رای اکثریت این مردم تعیین می شوند و اطاعت از آنها را طبق قانون مذکور و تمام قوانین عرفی جهان واجب می داند، دیگر نباید برای یافتن وجوب اطاعت از فردی که به صورت قانونی بر مصدری نشسته دلیل روایی یافت.
جدای از عقل و عرف که وجوب اطاعت صاحبان حق، طبق آن امری کاملا مبرهن و روشن است، آیا واقعا در قرائتی که شما از اسلام دارید، وجوبی بر اطاعت از درخواست های نمایندگانِ صاحبانِ حق (اکثریت مردم) قایل نیست؟!، و اگر قایل نیست، برای یافتن این وجوب نباید در روایات گشت، باید در میثاق نامه ها و عهدها به دنبال این حق و وجوب گشت، و در واقع باید در قانونی نگریست که چون عهدی بین صاحبان حق (مردم) و افراد مسول (که مردم بر آنان حق دارند) که همه بدان قسم یاد کرده اید، [5] ساری و جاری است، و اصلا نیاز به گردش در روایات نخواهد بود.
این یک اصل عقلی و عرفی و حتی شرعی است که اگر صاحبان حق کسی را در مسندی به نمایندگی گذاشتند، حرف او به نمایندگی از آنان که او را در آن مسند نهاده اند واجب الاطاعه می شود. در ثانی کسانی که این قانون اساسی را نوشته اند و حقوقی را در حق تعیین سرنوشت [6] و آزادی انتخاب به مردم داده اند، کسانی بودند که علاوه بر صاحب نظر بودن در امر دین و اصول آن، صاحبان انقلاب و بنیانگذاران آن بودند و این قانون را از متن و حاشیه اسلام و اهداف مردم انقلابی و رهبران آن بیرون کشیدند و به امضای این مردم به عنوان "ولی نعمت" و همه از صدر تا ذیلِ کسانی که در اداره جامعه گمارده شده اند، رسانده اند، و همچنین امام خمینی که خود بنیانگذار این انقلاب بود بر آن صحه گذاشت، و حالا کسی بعد از سی و چند سال بیاید بگوید کسی که با رای مردم روی کار می آید واجب الاطاعه نیست، جای سوال دارد، آیا دستورات رهبری (که با رای غیر مستقیم مردم)، رییس جمهور و نمایندگان شوراها (که مستقیم ) با رای مردم انتخاب می شوند واجب الاطاعه نیستند؟!
جناب مصباح! این رای شما، پنبه اصول قانون اساسی کشور را که بنیادش بر انتخاب و انتخابات گذاشته شده است را می زند و همه را نادیده گرفته و نمایندگان مردم را از وجوب اطاعت خالی و بری نموده و منصوبان این مردم را هیچ کاره می پندارد که وجوبی بر اطاعت از آنان نیست. این سخن از کسی که می خواهد ایدئولوگ این انقلاب از خون برخواسته باشد، بعید است که حتی به وجوب اطاعت از قوانین اساسی این کشور و "جمهوری اسلامی" هم ایمان نداشته و بی ایمانی خود را به رکن رکین قوانین این کشور که تمام مسولیت ها و قوانین را ناشی از انتخاب مردم می داند، می رساند؛
کسی که به قوانین اساسی این "جمهوری اسلامی" ایمان ندارد، چطور می تواند برای آن نظریه پردازی کند، شما را نباید ایدئولوگ این انقلاب که ایدئولوگ نظام فکری غیر از این انقلاب و بنیانگذران و مردمش باید دانست و لذا از عنوان این انقلاب و جمهوری اسلامی خارج شوید و دیدگاه های متمایز خود را که سازگاری با اصول این "جمهوری اسلامی" ندارد را در قالب یک سیستم جدید بیان کنید، ما و دیگر مردم هم مخلص شما هستیم و دیدگاه شما را دیده و اگر پسندیدم قبول می کنیم، وگرنه کسی که می خواهد پنبه و اساس رکن "جمهوریت" این نظام را بزند، چطور می تواند، ایدئولوگ مناسبی برای اهداف مردم و بنیانگذارانی باشد که بعد از آن همه خون می خواستند حق مردم را از مستبد و دستگاه استبدادی اش بگیرند و به صاحبان آن یعنی مردم بدهند، براستی این انقلاب چقدر بی کس و کار مانده است که چنین تفکراتی باید ایدئولوگ آن شوند.
جناب استاد! به خود بیایید و این قدر حقوق مردم را نادیده نگرفته، و از قهر آنان بترسید، امامی که امام بود و بنیانگذاری بی رقیب، این مردم را "ولی نعمت" می دانستند، شما چطور به خود اجازه می دهید که خود را از جانشینان بدانید و این چنین حقوق "ولی نعمت" خود را نادیده گرفته و بی حقش کنید.
[1] - منبع : روزنامه "شاخه سبز" مورخ 15/دیماه/1395
[2] - اصل 1 قانون اساسی) حكومت ايران جمهوري اسلامي است كه ملت ايران، براساس اعتقاد ديرينهاش به حكومت حق و عدل قرآن، در پي انقلاب اسلامي پيروزمند خود به رهبري مرجع عاليقدر تقليد آيتالله العظمي امامخميني، در همه پرسي دهم و يازدهم فروردين ماه يكهزار و سيصد و پنجاه و هشت هجري شمسي برابر با اول ودوم جماديالاولي سال يكهزار و سيصد و نود و نه هجري قمري با اكثريت 2 /98% كليه كساني كه حق راي داشتند به آن راي مثبت داد."
[3] - متن اصل یکصد و هفتم قانون اساسی: "پس از مرجع عالیقدر تقلید و رهبر کبیر انقلاب جهانی اسلام و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت الله العظمی امام خمینی «قدس سره الشریف» که از طرف اکثریت قاطع مردم به مرجعیت و رهبری شناخته و پذیرفته شدند، تعیین رهبر به عهده خبرگان منتخب مردم است. خبرگان رهبری درباره همه فقهای واجد شرایط مذکور در اصل پنجم و یکصد ونهم بررسی و مشورت می کنند هرگاه یکی از آنان را اعلم به احکام و موضوعات فقهی یا مسائل سیاسی و اجتماعی یا دارای مقبولیت عامه یا واجد برجستگی خاص در یکی از صفات مذکور در اصل یکصد و نهم تشخیص دهند او را به رهبری انتخاب می کنند و در غیر این صورت یکی از آنان را به عنوان رهبر انتخاب و معرفی می نمایند. رهبر منتخب خبرگان، ولایت امر و همه مسوولیت های ناشی از آن را برعهده خواهد داشت. رهبر در برابر قوانین با سایر افراد کشور مساوی است."
[4] - http://www.mesbahyazdi.ir/node/6295 "علامه مصباح: خداوند به دست امام (ره) که مورد استضعاف مضاعف بود، قدرتهای منطقه را به زانو درآورد"
[5] - اصل ۶۷ قانون اساسی) سوگند نمايندگان مجلس، نمايندگان بايد در نخستين جلسه مجلس به ترتيب زير سوگند ياد كنند و متن قسمنامه را امضاء نمايند. بسماللهالرحمنالرحيم "من در برابر قرآن مجيد، به خداي قادر متعال سوگند ياد ميكنم و با تكيه بر شرف انساني خويش تعهد مينمايم كه پاسدار حريم اسلام و نگاهبان دستاوردهاي انقلاب اسلامي ملت ايران و مباني جمهوري اسلامي باشم، وديعهاي را كه ملت به ما سپرده به عنوان اميني عادل پاسداري كنم و در انجام وظايف وكالت، امانت و تقوي را رعايت نمايم و همواره به استقلال و اعتلاي كشور و حفظ حقوق ملت و خدمت به مردم پايبند باشم، از قانون اساسي دفاع كنم و در گفتهها و نوشتهها و اظهارنظرها، استقلال كشور و آزادي مردم و تأمين مصالح آنها را مد نظر داشته باشم." و یا اصل ۱۲۱ قانون اساسی) سوگند رييس جمهور رييس جمهور در مجلس شوراي اسلامي در جلسهاي كه با حضور رييس قوه قضاييه و اعضاي شوراي نگهبان تشكيل ميشود به ترتيب زير سوگند ياد ميكند و سوگندنامه را امضاء مينمايد. بسماللهالرحمنالرحيم "من به عنوان رييس جمهور در پيشگاه قرآن كريم و در برابر ملت ايران به خداوند قادر متعال سوگند ياد ميكنم كه پاسدار مذهب رسمي و نظام جمهوري اسلامي و قانون اساسي كشور باشم و همه استعداد و صلاحيت خويش را در راه ايفاي مسووليتهايي كه بر عهده گرفتهام به كار گيرم و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلاي كشور، ترويج دين و اخلاق، پشتيباني از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خودكامگي بپرهيزم و از آزادي و حرمت اشخاص و حقوقي كه قانون اساسي براي ملت شناخته است حمايت كنم. در حراست از مرزها و استقلال سياسي و اقتصادي و فرهنگي كشور از هيچ اقدامي دريغ نورزم و با استعانت از خداوند و پيروي از پيامبر اسلام و اإمه اطهار عليهمالسلام قدرتي را كه ملت به عنوان امانتي مقدس به من سپرده است همچون اميني پارسا و فداكار نگاهدار باشم و آن را به منتخب ملت پس از خود بسپارم."
[6] - اصل 56 قانون اساسی) "حاكميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداستو هم او، انسان را بر سرنوشتاجتماعي خويش حاكم ساختهاست.هيچكس نميتواند اين حق الهي را از انسان سلبكند يا درخدمتمنافع فرد يا گروهي خاص قرار دهد و ملت اين حق خداداد را ازطرقي كه در اصول بعد ميآيد اعمال ميكند." و یا اصل 59 قانون اساسی که می گوید "در مسائل بسيار مهم اقتصادي، سياسي، اجتماعيو فرهنگي ممكن است اعمال قوه مقننه از راه همهپرسي و مراجعهمستقيم به آراي مردم صورت گيرد. درخواست مراجعه به آرايعمومي بايد به تصويب دو سوم مجموع نمايندگان مجلس برسد." علاوه بر آن امام خمینی خود فرموده اند (http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/6440/7044/85438/ ) «از حقوقِ اولّیه هر ملّتی که باید سرنوشت و تعیینِ شکل و نوعِ حکومتِ خود را در دستداشته باشد.» «باید اختیار دست مردم باشد، این یک مسأله عقلی است. هر عاقلی این مطلب را قبول دارد که مقدرات هر کس باید دستِ خودش باشد.» «این ملّت، یعنی هر ملتی حق دارد سرنوشت خود را تعیین کند، از حقوق بشر است، دراعلامیّه حقوقِ بشر، هر کسی هر ملّتی، خودش باید سرنوشت خودش راتعیین کند. ملّت ما همالان همه ایستادهاند و میخواهند سرنوشت خودشان را تعیین کنند.»
lpl
آه ای جبرییل امین! تو مخزن اسرار خلقت انسانی، و اکنون تو بعد از خداوندگارم، بایگانی سیار اسرار خلقت مایی و بهتر از هرکسی از تاریخ و نوع پیام های رد و بدل شده بین زمین و آسمان از بدو خلقت آدم تا حداقل 1400 سال پیش با خبر و آگاهی، تو حضوری قوی بین آسمان و زمین داشتی و نقش آفرینی خود را در این باره کرده ایی، تو پیام های بیشماری از آسمان برای بشر آوردی و با تمام پیامبران در ارتباط بودی و به قولی با 124 هزار تن از برگزیدگان بشر مرتبط شده و پیام رسانی کرده ای، نمی دانم آیا تو هم یکبار مصرفی و با ختم نبوت تاریخ مصرف تو هم به پایان رسید و اکنون به ابد پیوستی، یا این که نه هنوز هستی و باز تاریخ بشر را ورق می زنی و خواهی زد و تماشگر وضع بغرنج سلسله وار مایی. فقط این را می دانم که ماموریت پیغام رسانی ات با ختم نبوت به پایان رسید و دیگر بر بشری نزول وحی نخواهی کرد و پیامی از این دست از آسمان نخواهی آورد.








