The Latest
جناب آیت الله! شما درحالی پرچم مبارزه با موسیقی را سخت در استان خراسان رضوی برافراشته اید که آن کسی که شما را بدین سِمت منصوب کرده است با اهالی موسیقی مانوس بوده و نوایِ موسیقی آنان، ایشان را به خدا نزدیک می کند، حال شما چرا و چگونه به این نتیجه رسیده اید که موسیقی و اهالی آن دون شان امام رضا (ع)، حریم، زوار و مجاورین آن هستند، جای سوال دارد؟!! به این خاطره توجه کنید، چندی قبل یکی از دوستان مرحومِ استاد پرویز یاحقی[1] به شرح ذیل از قول این هنرمند موسیقی ایران تعریف می کرد که:

مرحوم پرویز یاحقی
"روزی با شماره منزل ما تماس گرفتند که ما از دفتر مقام معظم رهبری با شما تماس می گیریم و ایشان می خواهند شما را ببینند. که من هم اعلام آمادگی کردم و سر ساعت مقرر با دو اتومبیل درب منزل ما آمدند و به من هم گفتند، آقا فرمودند سازتان را هم همراه بیاورید. من هم مجهز به آنجا رفتم؛ بعد از احوالپرسی از من پرسیدند که چه می کنید؟ و من هم جواب دادم از موقعی که محدودیت هایی برایمان (اهالی موسیقی) ایجاد کرده اند در منزل می نوازم و کاسِت پر کرده و از طریق فروش آن امرار معاش می کنم و... سپس گفتند کمی برایم بنواز و من هم قطعه ایی برایشان نواختم، کار نواختنم که تمام شد دیدم اشک از چشمان ایشان جاریست، گفتم چی شده؟ گفتند شما با این قطعه ایی که نواختید من را به خدا نزدیک کردید."
استاد پرویز یاحقی اگرچه این خاطره را قالب گلایه ایی از این که از این دیدار (که در دوره تنگ دستی وی صورت گرفت و) هیچ بهره مادی نصیب او نشد، برای دوستانش تعریف کرده بود، ولی این خاطره حکایت تاثیر معنوی و عرفانی موسیقی بر انسان را روایت می کند. بله جناب علم الهدی! موسیقی هم مثل دیگر پدیده های این عالم مثل تیغ دولبه ایست که یکی با آن به خدا نزدیک می شود و دیگری از خدا دور، و این بسته به خود انسان و پیش زمینه ذهنی، روانی و... او دارد.
با یک تیغ می توان به غدد سرطانی در بدن یک بیمار حمله کرد و انسانی را از مرگ نجات داد و همان تیغ می تواند وسیله حمله به انسانی شود و شکمش را بدراند و او را بی جان نماید، و با این استدلال که از تیغ سواستفاده می شود، نمی توان به مبارزه با تیغ برخاست و تیغ ها را از بازار جمع آوری کرد، بلکه باید تربیت داشت و انسان هایی باشیم که از مواهب خداوندی بهره خوب ببریم و این امری کاملا شخصی است، که پدیده ایی ما را به خدا نزدیک کند یا دور.
جناب علم الهدی این مقاله را بخوان (http://saudigazette.com.sa/opinion/iranian-regime-verge-collapse/?ref=yfp) و ببین که آنها از خارج و شما با نارضایتی تراشی از داخل چطور این کشور و انقلاب را با چالش و نابودی مواجه خواهید کرد.
[1]-https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2_%DB%8C%D8%A7%D8%AD%D9%82%DB%8C
نمی دانم جناب آقای سید احمد علم الهدی بر طبق کدام قانون تعیین می کند که در استان خراسان رضوی کاری بشود یا نشود،اصلا این قانونی که ایشان برای این استان نوشته و به اجرا گذاشته اند (لغو کنسرت موسیقی) را کجا به تصویب رسانده اند و کدام مرجع قانونی آن را تایید کرده است که این چنین یک گوشه از خاک ایران (استان خراسان رضوی) را از قوانین جاریه کشور مستثنی می کنند و طبق یک قانون خاص و طبق فتوایی به سلیقه خود اداره می کنند؛ مگر می شود دولت مرکزی و مسولین (فرهنگی و...) آن را از حدود مسولیت شان در گوشه ایی از این کشور خلع ید کرد، تا نتوانند آن چیزی را که در نقاط دیگر کشور مجاز و قانونی است در استان خراسان رضوی به اجرا در آورند. و یا می توان شهروندان مشهدی را به این دلیل که در این نقطه از کشور زندگی می کنند از حقوق عمومی اشان محروم کرد؟! البته که خیر، اهالی این استان نیز از شهروندان ایرانند و این استان نیز قسمتی از خاک مقدس ایران، و شامل تمامی قوانین و برخورداری ها که در قانون اساسی و عموی برای شان تعیین شده هستند.

این بهم ریختگی و قانون گریزی و سلیقه ای شدن اداره کشور نشانه بدی از آغاز یک روند اداره ملوک الطوایفی است که هر فردی در حدود خود پادشاهی خاصی بنا کند و قانون وضع، و اجرا نماید، قانون اساسی حدود افراد و موضوعات را معین کرده و قانونگذار و مجری آن را مشخص نموده است، حال نمی دانم چرا الفبای کشورداری و وحدت رویه در این خطه از خاک ایران توسط آقایان زیر سوال می رود و بصورت دلبخواهی، دستوری از یک منبع که مسولیت اجرایی و قانونگذاری ندارد، صادر و به اجرا در می آید، با این روند قانون گریزی، سنگ روی سنگ نخواهد ماند و کشور دچار هرج و مرج می شود و تکرار این وضع آینده کشور و انقلاب را با خطر جدی مواجه خواهد کرد. این که جناب آقای علم الهدی به مجریان قانون و دولت بفرمایند بروید جای دیگر کار کنید و یا به شهروندان مشهدی و... بگوید بروید جای دیگری زندگی کنید، ادبیات بسیار نامناسبی است، و این را به نظرم می توان در حد اعلام خودمختاری از دولت مرکزی نام نهاد که دولت و عواملش نتوانند حقوق شهروندان را در نقطه ایی از کشور به آنان بپردازد. حق داشتن تفریحات از آن جمله می اشد و موسیقی هم یکی از تفریحات سالم و انسان ساز است که باید هر فرد ایرانی از آن برخوردار باشد، چه مشهدی باشد، چه قمی، چه تهرانی و... تفاوتی نمی کند. بنیانگذار این انقلاب عبور از یک چراغ قرمز را حرام می دانست، حال کارمان به جایی رسیده است که ظاهرا عبور از قانون اساسی هم گناهی تلقی نمی شود و رکن اجرایی این کشور را از حقوق و حدود وظایف قانون اش خلع ید می کنیم؟!!

سخنان امام جمعه محترم مشهد و نماینده ولی فقیه در این استان در خطبه های نماز جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵ خطبه دوم: "... اما نکته قابلتأمل این است که حرم امام رضا در این حوزه 50 یا 52 هکتاری رواق و صحن خلاصه نمیشود، تمام دشت مشهد حرم امام رضا (علیهالسلام) است، مالک این شهر امام رضا هستند، شهر، شهر امام رضا است، حرم یک ماهیتی دارد، یک هویتی دارد که هویت و ماهیت این حرم باید حفظ شود؛ آن بار فرهنگی که بر مشهد حاکم است و متناسب با ملک امام رضا و حرم حضرت رضا هست، آن مسئله زیارت است، اینجا شهر زیارت است، زیارت بار فرهنگی خودش را دارد، اینجا شهر گردشگری نیست. اصطلاح گردشگری بار فرهنگی خودش را دارد، اصطلاح زیارت بار فرهنگی خودش را؛ اینجا شهر گردشگری نیست که مرتب مرکز تفریحی و عیاشی درست کنند، شهر گردشگری نیست که مردم از اطراف و اکناف بیایند نیم ساعت زیارت امام رضا و همه فسق و فجورشان را برای این شهر بیاورند، این را باید توجه کنیم، اینجا شهر زیارت است، گردشگری نیست. در این مملکت اگر مسئله توریستی و گردشگری لازم است، شمال با این عظمت، این شیراز، اصفهان و این شهرهای بزرگ، گردشگری را آنجا پیاده کنید، چرا هر نوع سلیقه و فکر گردشگری و توریست پروری آنهم توریست عیاش خوشگذران فاسق و فاجر در مغز یک آقای مدیر به وجود میآید در این مملکت و دولت، این را میخواهد بیاید در مشهد، شهر امام رضا پیاده کند؟ اینجا شهر زیارت است، شهر گردشگری نیست که ما بخواهیم مراکز تفریحی را در اینجا توسعه دهیم یا مراکز عیاشی را توسعه بدهیم؛ مدیریت این شهر بایستی روی مدیریت زیارت و شهر زیارتی برنامهریزی کنند نه روی مدیریت گردشگری. در همه دنیا هم ما نمونهاش را داریم؛ مگر در شهر واتیکان ایتالیا، دارای یک شرایط، حدود و دارای مقیاسهای فرهنگی نیست؟ در همه دنیا، یک شهر مقدس بهعنوان شهر زیارت، شرایط قداست خودش را دارد و همه افراد، همه جریانها، هویت قداست آن شهر را حفظ میکنند، این شهر هم شهر زیارت است و قداست دارد، مشهدی هم که در این شهر زندگی میکند، چه جوان، چه پیر، چه دختر و چه پسر، بداند که در شهر زیارت و شهر امام رضا زندگی میکند. کسی که در شهر زیارت و امام رضا زندگی میکند باید این شرایط را بپذیرد، دیگر سر یک لغو کنسرت ما نباید چانهزنی با برخی مسؤولان بر سر کوتهفکریشان داشته باشیم؛ کنار گنبد امام رضا نمیشود کنسرت برگزار شود، این خلاف حیثیت و هویت این شهر است، تو کنسرت میخواهی، مشهدی نباش، برو یک شهر دیگر زندگی کن؛ اگر یک آدمی میخواهد در یک شهری زندگی کند، در عیاشیهایش آزاد باشد، در عملیات فرهنگیاش آزاد باشد، در تفریح و خوشگذرانیاش آزاد باشد، چرا یک شهر زیارتی را انتخاب کرده؟ این شهر را انتخاب کرده که زوار این شهر را بچاپد و همینجا عیاشی کند؟ برای این آمده این شهر را انتخاب کرده؟ خب برو جای دیگر زندگی کن، چرا اینجا داد و فریاد راه میاندازی و یک چانهزنی؟ هرروز یک کمپین راه بیندازی و یک دار و دسته؟ این کمپینها و دار و دستهها، اردوکشی بر ضد امام رضا است، این مقابله با حرم امام هشتم (علیهالسلام) است، منتها بنده فکر کردم برای یک روز در یک جلسه به نام امام هشتم (علیهالسلام) تکلیف این شهر باید روشن شود. این شهر هویتش مال امام رضاست و هویتش هم زیارت است، همه مدیران این شهر بدانند، همه طراحان و برنامه ریزان این شهر و همه ساکنان این شهر بدانند که این شهر آنقدر عاشق امام رضا دارد که نمیگذارند شما در برنامهریزیها و عیاشیهایتان در این شهر آزاد باشید. همان طراحان توریستی و گردشگری برای این کشور که میخواهند توریست خارجی جذب کنند و به فکر این هستند که یک جریان فرهنگی ضد دینی برای توریست خارجی راه بی اندازند، دور این شهر خط قرمز بکشند، اینجا مال امام رضا است، حق تجاوز به حریم امام هشتم (علیهالسلام) ندارند. همان کسانی که میخواهند بیایند در این شهر از بعضی مزایای اقتصادیاش استفاده کنند و چون ایمان ندارند، اینجا را پایگاه لذایذ نفسانی خود و تفریحاتشان قرار بدهند، آنان هم باید بدانند اینجا جای زندگیشان نیست؛ ما شهید دادیم، خون دادیم و انقلاب سرپا کردیم تا اسلام حاکم شود، در خانه امام رضا نتوانیم اسلام را حاکم کنیم؟ در خانه امام رضا از زن بیحجاب رنج ببریم؟ در خانه امام رضا چانهبزنیم که آیا کنسرت باشد یا نباشد؟ شهدا برای چه رفتند؟ از خود این شهر چقدر شهید داده شد که ما در شهر، خانه و حرم امام رضا برای این مسائل چانهبزنیم و با هم بحث کنیم؟ ان شاالله امیدوارم که عزیزان ما در مسؤولیتهای این شهر و در مدیریتهای این شهر بدانند قبل از اینکه بخواهند در این شهر استاندار باشند، فرماندار باشند، فرمانده نظامی و مدیرکل باشند، اگر حکم خادمیشان را امام رضا امضا نمیکردند، این شهر قسمتشان نمیشد، کسانی که در این شهر آمدند، اول حکم خادمیشان را امام رضا امضا کردند که خادم امام رضا باشند نه خادم جریان دیگر و نه خادم جریانهای ضد هویت امام رضا. آنان که متولی ساختوساز در این شهر هستند، مشهد یک جزیره کیش نیست که وسطش یک گنبد طلا باشد، مشهد شهر امام رضا است، در ساختوسازها نیایند اینجا فکر کنند که حتماً باید یک تفریح گاه، یک عیاش خانه، یکجوری ساختوسازها را تشکیل بدهند که آدمها فقط بیایند فقط خوش بگذرانند و خوب بخوابند، این برای ما رنجآور است در یک پیک زیارتی، حداکثر 60 درصد هتلهای پنج ستارههای شهر ما شاغل است درحالیکه زوار ما در هوای سرد ایام نوروز در پارکها چادر خانوادگی میزنند و با زن و بچه زیر باران زندگی میکنند و ما جا برای اینها نداریم، هتلهای پنج ستاره هم 40 درصدش خالی است."
اصطلاح "به خاکی زدی" چه زمانی استفاده می شود؟
گاهی با تصوری که در ذهن خود داریم به سوالی پاسخ می دهیم و یا به امر یا شرایطی واکنش نشان می دهیم، در حالی که منظور سوال کننده چیز دیگری است و یا شرایط روایت گر چیز دیگری است. اینجاست که در واکنش به ما می گویند "به جاده خاکی زدی"؛ یعنی بیخودی و از روی سو تفاهم از مدار معمول خارج گشتی و باید با صبر و حوصله بیشتری کنکاش کافی می کردی و سپس پاسخ می گفتی و یا واکنش نشان می دادی.
اگرچه قاعدتا نباید به جاده خاکی زد، ولی گاهی راهی که می روی را چنان باطل می یابی که چاره ایی جز تجدید نظر نداری و در این زمان باید چنان به جاده خاکی زد و از جاده اسفالته معمول و روتین دور شد که دیگر حتی اثری از آن ندید، این خود کار بزرگی است و باید از جاده اسفالته و صافی که دیگران برایت کشیده اند تا مثل اسب عصَاری[1] تو را در مسیر تعیین شده سال ها بی ثمر به دور خود از مبدایی کذا به مقصدی کذا در حرکت نگهدارند، دور شد و مبدا و مقصدی آگاهانه ایی انتخاب کرد که اگرچه در جاده سنگلاخ، ناصاف و خاکی است ولی مقصدی دارد که خود انتخاب کردی و مناسبش دیدی، نه مسیری تعیین شده که معلوم نیست به کجا و چرا باید بدانجا ختم شود.
آری باید گاهی به جاده خاکی زد و به سخن این و آن توجه نکرد.
[1] - اطراف چشم اسب های عصاری (روغن کشی) را طوری تجهیز می کنند که از حاشیه مسیر حرکت خود دیدی نداشته و تنها دید از روبرو داشته و به مقصدی نگاه کند که در واقع وجود ندارد و او را دایره وار به دور سنگی بچرخاند که جناب عصّار تدارک دیده تا بچرخد و بار گران سنگ آسیابی را به دوش کشد که برای عصٌار درآمد به بار می آورد و برای اسب مقصدی خیالی حول یک دایره که تسلسل وار تکرار می شود و او را به حرکتی دائم، بی مقصد وا می دارد.
کاش دیگر صدایی از شما نشنوم، خبری از جانب شما نیاید، خاطره ایی از شما تازه نشود و بی خبرِ بی خبر از شما در پیله تنهایی خود تبدیل شوم. ولی افسوس که هر از چندگاهی باید از شما شنید و نمی خواهید ما را در کُنج خلوت خود رها کنید، تا مدتی در بیخبری، کمی آسود و تجدید قوا کرد. کاش می شد بدانسوی اقیانوس ها پرواز کرد، رنگ های دیگری دید، صداهای دیگری شنید، سرفصل بحث ها تغییر می کرد، رنگ و رخ انسان هایی از نوع دیگر و انسانیتی متفاوت رخ می نمودو دید.
کاش می شد زندگی را دوباره چید و برگشت و برخی از خاطره ها را پاک کرد، کاش ذهن خالی از صورت هایی می شد که دیدنش و یا یادآوری اشان رنج را به ارمغان می آورد، کاش می شد زندگی را از سر نوشت. ولی افسوس که یا هستید و اگر نیستید، خاطره اتان تازه می شود، خبرتان دیوارهای خلوتم را گاه و بیگاه می لرزاند و همچون خوابی بد همواره تکرار می شوید.
می خواهم دوباره در مسیر تندبادها باشم؛ تندبادهای وزنده از بن حوادث بنیان کن، که از بن قمارهای بزرگ زندگی سوز می وزند؛ این زندگی را دیگر نمی خواهم، باید آن را باخت و خلاص شد؛ که این نه زندگی، که مردگی است در ردای زندگی؛ می خواهم همچون چناری در مسیر تندبادهای سخت باز به بوته آزمایش درآیم، تا بشکند شاخه ها و برگ های ناتوانی ام، و بماند آنچه که ماندنی است و نابود شوند نماندنی ها، که بار گران بی حاصلی اشان را به دوش می کشم.
مادر عزیزم! از این دنیا با تو سخن می گویم، از پس حجابی ناچیز که بین من و تو (و سلسله خاندانم) فاصله انداخته است، از پس پرده ایی که با قطع چند نفس بر خواهد افتاد و به لحظه ایی می توانیم کنار هم باشیم، آری، هم خیلی به هم نزدیکیم و در عین حال هم بسیار دور، فاصله ایی که طی آن به لحظه ایی ممکن است و در عین حال فاصله ایست به دوری دو دنیای متفاوت.
آری ای نیمه ضروری وجودم، از هم جدا افتاده ایم، در حالی که سخت نیازمند توام، به نگاه مهربانانه ات که فریاد گر مهر و محبت خداوند است به ما؛ به دستان با محبتت که بر سرمان بکشی؛ به لقمه ایی نان و یا جرعه ایی نوشیدنی که از دست مبارکت بنوشم و شفای امراضم باشد؛ به سجده گاهت آنگاه که رو به قبله در حال سخن گفتن با خدایت باشی و مرا نیز به آسمان متوجه و اتصال دهی؛ به گوشه ی چادرت که با آن بوی تو را استشمام کنم و قلب ناآرامم را آرام کند؛ به سایه ات که در آن دل پرآشوبم سکون گیرد و کمی بیاساید؛ به پیکر رنجور از کار و تلاشت که پشتوانه قدرت و ثروتم باشد؛ به کلام گرم و محبت آمیزت که نوازشگر زخم های بی شمار دلم و جانم شود؛ به صبر و بردباری ات که درس عملی زیستن در کنار خرمنی از ظلم را به من آموزد؛ به راه رفتنت که ایستادن در عین شکستن را برایم ندا در می دهد؛ و به دعایت که در حقم مستجاب است و اکنون سخت بدان نیازمندم؛ و...
شب قدر روحانی مسول اجرای مراسم قرآن به سر گرفتن فرمودند "از دیگران درگذرید تا خدا هم شما را ببخشاید" با شنیدن این سخن ناگهان خشکم زد و دیدم از من که چنین کاری ساخته نیست، اگرچه از خیلی ها می توان گذشت، ولی خیلی ها را هرگز نمی توان بخشید و اگر ببخشید هم این بخشش خود ظلمیست بزرگ؛ و تازه این که خداوند چطور می تواند بخشش خود را منوط بدین امر کند؟! مگر ما می توانیم از برخی از ظلم ها درگذریم، مگر خود خداوند از همه انسان ها در می گذرد در حالی که وعده می دهد بسیاری در جهنم ماندگار خواهند (خالدین فیها...) بود؛ و اگر بتوانیم ببخشیم، آیا این گذشت خود ظلم به انسانیت، اخلاق، جامعه، عدالت، اسلام و... که تباه شده است، نیست؟!
مثلا آیا می توان از جریان "اصولگرایی" به خاطر اعمال هشت ساله دولت احمدی نژادی اشان و... گذشت؟!
می شود از کنار آن همه حذف و خانه نشینی ها و آبرویی که از بزرگان و دانشمندان این کشور بردند، گذشت؟!
می توان از به قهقرا بردن کشور و انقلاب گذشت؟!
می توان از آن همه مصادره انقلاب، شهدا، ارزش ها، تریبون ها، پست و مقام ها، اسلام، تمام امکانات اسلام و انقلاب و کشور و... که به نفع این جریان سیاسی مصادره شد، گذشت؟!
می توان از آن همه غارت که از جیب این مردم نجیب کردند، گذشت؟!
می توان از آن همه انحصارگرایی، خود بینی، خود حق مطلق بینی و بی حق کردن دیگران گذشت؟!
می توان از ویرانی اقتصاد، فرهنگ، اخلاق، سیاست، مذهب و...گذشت؟!
می توان از این همه فقر و فلاکت و بدبختی که نصیب این مردم و کشور کردند، گذشت؟!
می توان از آن همه آبرو که از ایران، انقلاب، انقلابی گری و... که در صحنه داخل و بین الملل بردند، گذشت؟!
و.... می توان از آن همه ظلم گذشت؟! گمان نمی کنم، این گذشت نه به صلاح است و نه شدنی.
می توان از صدام با آن همه کشتار، تجاوز، خسارت و... در گذشت؟! گمان نمی کنم این شدنی نیست.
می توان از عبدالوهاب با آن ایدئولوژی وهابیتش که حالا حالاها کشورهای اسلامی و کلا اسلام، مسلمانی و انسانیت را به لجن کشیده است، و خسارت آن به انسان و اسلام قابل محاسبه نیست، گذشت؟! گمان نمی کنم این شدنی نیست.
می توان از کسانی که این همه ظلم می کنند و بر عقیده ظلم آفرین خود اینقدر استوارند و کوچکترین انعطافی از آنها دیده نمی شود، گذشت؟! گمان نمی کنم شدنی باشد.
گذشت هم حساب و کتابی دارد، کسانی که با آبروی مردم بازی می کنند، نسل ها را بدبخت می کنند، ظلم آشکار دارند و گردن فرازی می کنند و... قابل گذشت نیستند، ترحم بر آنان خود ظلمی نابخشودنی است.
ما را رها کنید در این رنج بی حساب /// با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب[1]
1- ما را رها کنید در این رنج بی حساب / با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب / عمری گذشت در غم هجران روی دوست / مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب / حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی / پیری رسید غرق بطالت پس از شباب / از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد / کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب / هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم / چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب / هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش / در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب / این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند / در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب / ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر / پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب / دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن / تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب امام خمینی
جناب کیدینو! [1] برادر ایلامی ام! [2] در حالی که تو هزاران سال است که ما را ترک کرده ای و به دیار باقی شتافته ایی، اما مشتاقانه در انتظار دیدار توام تا بنشینم و گفتگو کنیم و پاسخ هزاران سوالی را بیابم که از تو، زندگی و روزگارت در ذهن دارم. تو رفتی اما عبادتگاه تو، نیایشگاه چغازنبیل [3] همچنان پابرجاست و مرا به سوی تو دلالت می دهد و ماندگاری اش یا نشان از عبادت گیرای تو در آن مکان مقدس دارد، که معبد زیرپای تو را ابدی کرد، و یا اینکه خداوندگارت به پاس زحمات و دقتت در ساختش، آنرا برایمان به عنوان میراث تو حفظ کرد، تا تو را به رخ بازماندگانت بکشد؟

آثار باقی مانده از نیایشگاه چغازنبیل
آری آنچه ساختید همچنان سر در آسمان دارد، و نشان می دهد که تو نیز چون ما رو به آسمان داشتی و خدایانت (از جمله کیرواشیر، اینشوشیناک و...) را در آسمان ها جستجو می کردی، و حتما به همین دلیل است که اوجی را برای یافتن آنان ساختی تا دسترسی به آنان راحت تر شود. ما نیز امروز چون تو، چشم به آسمان داریم و مناره و گنبدِ سجدگاه های مان سینه آسمان را می شکافد تا در زیر آن بنشینیم و همچنان مراد دل خود را از آنجا جستجو کنیم، از این جهت می توانم بگویم که با تو اشتراک دارم و راهی را می رویم و که تو رفتی و فلسفه ایی را که تو داشتی، داریم، ولی نمی دانم:
آیا تو از جانب خدایت در آن اوج چغازنبیل پاسخی به خواسته هایت دریافت داشتی یا خیر؟
دغدغه هایت چه بود و ذهنت درگیر چه نیازهایی؟
چه دشمنان و بلاهایی تو را تهدید می کردند، آیا تو نیز درگیر خداوندگاران زر و زور و تزویر بودی؟
آیا تو و فرزندانت را دوری از خدا، آسمان و آسمانیان و نا امیدی از آنان تهدید می کرد؟
تو نیز در حالی که چشم و رویت به سمت آسمان بود، از جانب نمایندگان خدایت مورد تهدید بودی؟
آیا تو نیز دغدغه معاش، کار و... داشتی؟
آیا خطر آینده ایی نامطمئن ناشی از طبیعتی در حال نابودی تو را نیز تهدید می کرد؟
و هزاران سوال بی پاسخ دیگر
نقاشی از ساختمان نیایشگاه چغازنبیل
ولی انگار تو هم بعضِ همان نگرانی هایی را داشتی که ما امروز داریم، تو نیز از سمت میانرودان[4] مورد تاخت و تاز بودی و جان و مالت در خطرشان بود، همچنان که ما نیز امروز از ناحیه داعشیان وهابی مسلک که به نمایندگی از ناحیه خدایمان خود را معرفی می کنند در معرض تاخت و تازیم.
آری در بعضِ دغدغه ها و همچنین در اولویت بودن خداوند در زندگی امان، با تو مشترکیم و امروز نیز عظیم ترین بناها متعلق به خدا و نمایندگان اوست.
[1] پادشاهی ایلامی که خود را خدمتگذار کیرواشیر خدای ایلامی معرفی کرد
[2] ایلامیان قومی ایرانی که بین سال های 4400 تا 2600 قبل از میلاد مسیح جنوب فلات ایران حکومت می کردند
[3] زیگورات چغازنبیل کهن ترین اثر ایرانی است که دارای ابعاد و خصوصیات خیره کننده است و با اهرام مصر برابری میکند. این بنای عظیم به صورت هرم مطبق یا پله پله در حدود 1250 سال قبل از میلاد ساخته شده است و هم اکنون در نزدیکی شهر شوش قرار دارد.
[4] سرزمین بین النهرین (دجله و فرات) در عراق کنونی
خداوندگارا!
همه ی چشم ها به سوی توست
ایزدا!
به غیرِ تو دخیل بستن هم خطاست
مهربانا!
پس چشم های غم زده ی ما را ناامید از درگاه پر خیر و برکتت باز نگردان
صاحبا!
ای تغییر دهنده ی حال انسان و طبیعـــــت، حال ما را به بهترین حال دگرگون فرمــــــــــا
شب های قدر هم یکی پس از دیگری آمدند و رفتند و خواهند رفت
همچنان که این ماه رمضان هم آمد،
لاجرم رفتنی است و تقدیری جز رفتن ندارد
اما!
تکرار آمدن و رفتن ها؟!!
مجالس همان مجالس
سخنان همان تکرار هر ساله
داستان همان داستان
آنچه گفته می شد، باز هم گفته شد
نمی دانم تا به کی به تکرار خواهیم نشست
واگو کردن داستان تاریخ را
آیا تغییری در پی اش داریم؟!!
یا نه باید نشست تا رمضانی دیگر و باز تکرار همان که بود








