The Latest

 دین ما آیین سخن و منطق است به طوری که معجزه پیامبرش (ص) قرآن، یعنی کتابِ سخن و هدایت می شود. اسلام را موسسش (ص) با شمشیر نگستراند، بلکه منطق و استدلال نهفته در این آیین که مطابق ذات و خلقت انسان بود به همراه چاشنی رحمت، مهر و دیگر خصوصیات خوب فردی حاملش (ص) بود که آن را پیش برد و قلوب صحرانشیان خشن را هم نرم و به خود جذب کرد. در این جا ممکن است این سوال پیش آید که پس در این صورت این همه نبردهایی که پیامبر (ص) ما انجام داد، چه بود؟ باید در پاسخ گفت که این نبردها نه از بهر گشایش سرزمین ها، بلکه برای دفاع از خود بود. پیامبر رحمت (ص) در 13 سال حکومت داری خود در مدینه (که آن را نیز نه از راه کشورگشایی بلکه با خواست و استقبال مردمانش که بعدها انصار نامیده شدند در اختیارش قرار گرفت)، یا به تحریک و یا به هر دلیل دیگر مورد هجوم دیگران قرار گرفت و او تنها به دفاع از خود بود که به این همه جنگ و نبرد مبتلا شد.

انقلاب و خیزش ما نیز انقلاب سخن و منطق بود و این سخن و منطق بود که بر آهن و قدرت استیلا یافت و در ادامه نیز در حوزه اندیشه و علم تنها سلاح آن باید سخن و منطق باشد و غیر از آن انحرافی بیش نیست. موجودیت اسلام و انقلاب هر دو بر منطق، سخن و درستی استوار است در غیر این صورت از اصل خود جدا افتاده اند. انقلاب ما انفجار نور بود و لذا یکی از مواردی که باید همچون همین انفجار نور چشم ها را خیره می کرد انفجار علوم خصوصا بُعد انسانی آن می بود که این طور نشد. حال سوال این است که چرا؟
شاید یکی از دلایل آن ترس از تغییر باشد. نو آوری در علم مثل زلزله ویران گر است یعنی نظریه یی علمی می آید و ماهیت صحنه گذشته را کاملا عوض می کند و لذا عرصه علم باید همواره پذیرای تغییر باشد و آمادگی پذیرش نظریات علمی - انقلابی را داشته باشد که اگر نداشته باشد، بر مراحل گذشته خواهد ماند و پیشرفت نخواهد کرد. در علم خط قرمزی وجود ندارد که اگر داشت و دنیا بر نظر کلیسا مبنی بر مسطح بودن زمین (به عنوان خط قرمز و نکته مقدس) می ماند و
 این همه اکتشاف جدید در کشف آسمان و افلاک میسر نمی شد.
این که ما یک نظر غالب مثلا در موضوع امامت شیعه داشته باشیم و آن را خط قرمز غیر قابل عبور قرار دهیم، راه را بر نظریات جدید در این رابطه (که البته نیز نقطه قوت ما در همان است و
  این بومی ترین مساله برای ماست و در آن از متبحرتین ها هستیم) خواهیم بست و در همان مرحله و نظریه یی که غالب شده، متوقف؛ و چنانچه آن نظر غالب، هم مثل نظر کلیسایی مسطح بودن زمین باشد، باید گفت در همان جهل، خود را متوقف کرده ایم. اگر علوم انسانی می خواهد رشد کند باید محققان آن آزاد از هر گونه داغ و درفش سخن گویند و بنویسند و بیان کنند و نقد کشند و رشد کنند. در غیر این صورت وسایل سکون علمی خود را فراهم و مردابی خواهیم ساخت که در تعفن آن خود خواهیم پوسید.
تاسف بار تر این که
 عرصه داران علوم دین علیرغم اهمیت و نقش اساسی آن در زندگی بشر، همچون عرصه داران علوم دیگر گشاده و باز فکر نمی کنند و بسیار بدانچه معتقدند تعصب دارند و لذا بیشتر از این که به فکر توسعه آن باشند و به حفظ (وضع موجود) آن حساس و مصرند، در حالی که دانشمندان دیگر علوم برای آنچه بدان اعتقاد دارند تعصبی نداشته و وجه همت خود را یافتن راه ها و فرمول های جدید منطقی تر و معقول تر و به فکر نو آوریند، تا حفظ تئوری های موجود، این است که رشد، بالندگی، به روز شدن و نمو در این حوزه ها تندتر از حوزه دین به نظر می رسد.
بدتر از آن این که در هر دوره یی ادیان گرفتار یک قرائت خاص از دین هستند و آن را چارچوب لایتغیر و وحی مُنزل برای خود و دیگران تلقی کرده
 و عبور از آن را توهین به مقدسات به حساب می آورند و شکستن مرزهای نظری این قرائت خاص ِ غالب را گناه محسوب کرده و مستوجب عقوبت می دانند.
حال این که حداقل در مورد اسلام، ما بر این اعتقادیم که عرصه آن تا ابد برای تحقیق و نو آوری و کشف بطون جدید آن باز
 و محققین می توانند در این اقیانوس بسیار عمیق و وسیع غور کنند و دُرهای گهرباری را صید نمایند (مثلا برای بالاترین منبع اسلام یعنی قرآن کریم هفتاد بطن ذکر می کنند). ولی با این حال متاسفانه تاریخ اسلام نیز شاهد دربدری محققینی بوده و می باشد که خواستند از زمانه خود و نظریه غالب آن کمی فاصله بگیرند و نظرات دیگری را بیان کنند. ملاصدراها در دربدری و در سنین بسیار پایین توسط حاکمان بر نظریه غالب هر زمانه، از فعالیت باز ماندند.
حلاج ها بر دار شدند و
 این همان جمود و انحراف است که با هر نوآوری که در چارچوب نظریه غالب زمانه نگنجد که مواجه می شود آن را بر نمی تابد و بدبختانه این بر نتافتن را هم با سخن پاسخ نمی دهد بلکه به قدرت تمسک می جوید و سعی در انهدام نظر و نظردهنده می کند.
حال آنکه آزادی بیان برای اسلامی که
 خود را جهانی می داند، برای خود وظیفه جهانی قایل است، قصد دارد که قلوب بندگان خدا را در سراسر گیتی مجذوب خود کند و راهنمایی آنان را وظیفه ی خود می داند، همچون آب برای ماهی دریا، ضروری است. امروز باید اسلام واقعی و غرب جا عوض کنند و این اسلام باشد که منادی آزادی بیان و سنگردار مبارزه با استبداد و وکیل مدافع آزادی بیان و حقوق بشر و دیگر فضیلت های انسانی باشد ولی جهان اسلام اکنون گرفتار بسیاری از نارسایی های اساسی و بدیهیات اولیه در این رابطه از فقدان رعایت جمله حقوق بشر و کرامت انسانی است. و البته این آزادی بیان برای صاحب نظران، نظریه پردازان اسلامی و متفکرین آن، از این آب هم واجب تر و ضروری تر است که آنانند که گفتمان سازی خواهند کرد و اسلام عزیز و یا انقلاب ما را معرفی خواهند نمود. وسیله دفاع از اسلام و انقلاب در حوزه سخن تنها سخن و منطق و با قول لیّن و یا مجادله احسن است و غیر آن پذیرفتنی  نبوده و انحراف و خود خواهی خواهد بود. داغ و درفش در حوزه سخن زیبنده اسلام ِمدعی جهانی بودن، نبوده و هرگز نمی باشد.


+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 2:2 PM |   یکشنبه هجدهم اسفند 1392

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

روند جاری در اوکراین نشان می دهد که مردم اوکراین به دو گروه تقسیم شده اند، گروهی که به نظام شرقی و همسایه روس خود نظر دارند و عده یی که از نظام شرقی گذشته خود پشیمان و سرخورده اند و می خواهند نظام غربی را تجربه کنند. گذشته از این که واقعا کدام سیستم (شرقی و یا غربی) برای آنان مناسب تر است، مهمتراز آن، این واقعیت است که اوکراینی ها از حدی از مردم سالاری، آزادی و حق تعیین سرنوشت برخوردارند که می توانند نظر خود را بگویند و به کرسی بنشانند و میدان استقلالی دارند که در آن تجمع کنند و حق و یا نظر خود را مطالبه کنند. که این همان کرامت انسانی است که حق تعیین سرنوشت لازمه آن است. این مهم نیست که اوکراینی ها از دیکتاتوری مخوف و وحشت آفرین شرقی آزاد و به اسارت سیستم اسارت آور دیگری برود؛ مهم داشتن آزادی همین آمدن و شدن هاست و در صورت داشتن همین آزادی است که بالاخره ملت ها راه مناسب خود را خواهند یافت؛ آزادی و کرامتی که برخی از ملت های دیگر از جمله برخی از کشورهای جدا شده از شوروی سابق از جمله ازبکستان و تاجیکستان و... از آن برخوردار نیستند و محکوم به تحمل افرادی  هستند که ممکن است دوست شان نداشته باشند. 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 16:29 شماره پست: 402

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

متاسفانه سرویس دهنده وبلاگ، یعنی بلاگفا مدتی دچار مرگ شد و مرگ موقتی اش از اردیبهشت ماه  تاکنون به طول انجامید. امیدوارم هیچ سرای ِ قلم و تفکری هرگز نمیرد. چند مطلبی که خواهد آمد را در این مدت در سایت wordpress نوشته بودم که به اینجا هم منتقل می کنم. همچنین اطلاعات وبلاگم از بهمن 1392 تا کنون نیز پریده که دوباره منتقل خواهم کرد. اکنون که می بینم در این خواب دوماهه حافظه بیش از یکساله خود را هم از دست داده است. بدا به حال انسان هایی که بر دیوار بی اعتبار این دنیا بخواهند یادگاری بنویسند که به حادثه ای پاک خواهد شد. 

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ ساعت 11:0 شماره پست: 402

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

می اندیشیدم که چرا این چنین به بزرگداشت مکان ها روی آورده ایم و دل ناآرام ِمان در جستجوی مکانی است تا در آن آرامش یابد، حال آنکه آرامش را باید در درون خود جُست، ولی با این حال چشم هایِ مان بدین سو و آن سو در جستجوی مکانی است که از آن بوی آرامش بمشام آید. شاید این سقوطی بزرگ برای بشر باشد که گاهی این مکانست که به بشرِ موجود در خود عزت و ارزش می دهد، حال آن که باید این امر وارونه باشد.

اگر این پیشفرض را بپذیریم که خلق کننده، بشر را با چنان ابعاد و خصوصیاتی از روح خود آفرید و چنان امید و انتظاری بزرگ از او دارد و بشر گُل سرسبد و شاهکارِ عظمتِ آفرینشش و... است پس هیچ مکانی اَشرف و اولی بر او نخواهد بود که به بشر شَرف دهد و هر مکانی باید شرف خود را از انسان و انسانیت بگیرد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سلام بر تو ای آموزگارم، تو که چشمانم را از هزار منظره مغشوش و مبهمِ اطرافم به سوی خودم باز گرداندی، که خود را بشناس، و آنکه خود را شناخت، خواهد دانست که در این هزارتویِ زندگی چه کند. تو که آدرس دادن به هزار راه تاریکِ نرفته و ندیده را وانهادی و به نزدیکترین راه، که بر خودِ انسان ختم می شود، هدایتم کردی. تو که مرا به قدرشناسی خود و جایگاهم در این جهان دلالتم دادی، تو که از جانِ خود مایه گذاشتی تا مرا با نوری ندیده و پنهان شده در لایه های جهلِ دوران آشنایم کنی. تو که هنجارهایِ نابهنجارِ زمانه را شکستی تا قابله یِ تولد بهنجاری باشی که در بدو تولد، نابهنجارش می بینند و لاجرم بر هدمش فرمان می دهند، اما تو به این نور ایمان داشتی و از طعنه نگاهبانان زمانه و دشنه ی جهلِ شان نگران و اما بی اعتنا ماندی تا خورشیدِ روز و ماه روشنگر شبش طلوع کند و بر تاریکی هر عصر غلبه یابد. تو که نور را بر چشمان عادت کرده امان بر تاریکی تاباندی. سلام بر تو که گاه سرزمینت تحمل نوری را که در دستانِ با کفایتت حمل می شد را نداشت و ناگزیر بر تمام علایق و وابستگی هایت پشت کردی تا رنج سفر و غربت بر خود و اهلت هموار و متحمل شوی، تا همچنان حامل نوری باشی که نخواستی بر زمینش نهی. درود بر تو و بر نوری که در کلام تو تلالو گوهر هدایت را حامل است، روزت پیشاپیش مبارک، در هر کجا که هستی و به هر نامی که خوانده می شوی، تو آموزگارم خواهی بود هرچند که به نامی دیگرت صدا زنند. 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 17:27 شماره پست: 594

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

رییس محترم جمهور جناب آقای روحانی که ظاهرا درد بی قانونی در رفتار مردانِ قانون را چشیده اند، شنبه گذشته راه علاج را رجوع به قانون دیدند و به درستی عنوان داشتند که "... پلیس موظف به اجرای اسلام نیست، بلکه وظیفه پلیس اجرای قانون است و اگر غیر از این باشد، در مخمصه فکری قرار گرفته و مردم را نیز گرفتار خواهیم ساخت. پلیس جایی می‌تواند وارد شود که اولا مصوبه قانونی وجود داشته باشد، ثانیا قانون روشن و شفاف ابلاغ شده باشد."

این سخنان ریاست محترم ج.ا.ایران کاملا منطقی است و می تواند جلوی بسیاری از اِعمال سلیقه ی مردانی که در گردنه های اِعمالِ قانون نشسته اند را بگیرد و آنان را به رعایت مو به موی قانون سوق دهد، و این که آنها باید چشم به خط، خط و کلمه، کلمه ی قوانینی داشته باشند که به آنان ابلاغ گریده است، نه این که به دل خود و یا منویات دل این و آن مراجعه کنند تا معروف و منکری را تشخیص دهند و به اجتهاد دل خود و دستور این و آن، با آن برخورد کنند. این همان هرج و مرج است که هر فردی مطابق با اجتهاد خود در نقطه نقطه این کشور به اجرای منویات دل خود و یا دیگری در جایگاه های قانونی اقدام کند و این منویات این و آن باید به قانون تبدیل شود تا قابل اجرا باشد، در غیر این صورت ملاک عمل نخواهد بود.

بصیرت آقای روحانی به بی قانونی هایی که به نام خدا، اسلام، ولایت و... توسط افراد مسول نشسته بر گردنه های اعمال قانون انجام می شود، را باید ستود که ایشان را بر آن داشت که این سخن سنجیده را بیان دارد. کاش این سخن را به بخشنامه ایی اجرایی تبدیل کرده و به تمامی دستگاه ها ابلاغ کنند، که افراد موظف شوند منویات دل این و آن را به کناری نهاده و برای اقدامات در راستای انجام وظیفه قانونی خود، مصوبه ی قانونی ارایه دهند و صرفا به این که "ما" این تشخیص را دادیم و یا "او" داد، تصمیم نگیرند. 

این بخشنامه ایی آرمانی، اساسی و عدالت گستر (که یکی از اهداف مهم و از آرمان های اساسی اسلام همین عدالت گستری است) خواهد بود، که امید است روزی به این بلوغ برسیم و آن دستور صادر و اجرا گردد؛ و بدین وسیله به محدود سازی و نهایتا بستن دستانِ بازی منجر گردد که دیروز و یا امروز به فتوای ذهن خود و یا نظر ناشی از ذهن خاصِ مراجع متعددی که بدان ها وابسته اند، اقدام کرده و می کنند و با استفاده از این رویه شوم (به کناری رفتن قانون و محور شدن منویات این و آن)، اجتهادات، تصمیمات و نظر خود را تحت نام  مفاهیم کلی همچون اسلام و... به خورد جامعه می دهند و اعمال می کنند. 

ای کاش روزی برسد که از این هرج و مرج ناشی از کلمات کلی همچون "اسلام" و... خلاص شویم و هر کسی عقیده خود را به نام این مفاهیم وسیع، نامعین و... بر دیگران تحمیل ننماید و قانون را که عصاره دین (اسلام)، اخلاق و مصلحت جامعه است و توسط قانون گذاران بعد از چکش کاری های کارشناسی و مطابق قوانین کلی کشور تعیین شده، محور و مبنای عمل و تصمیم قرار گیرد و در این صورت است که امنیت (فکری، شغلی، اجتماعی و...) همه تامین خواهد گردید، چیزی که در این هرج و مرج تشخیص های فردی و گروهی به نام اسلام، خدا و... نقض می شود. 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 14:46 شماره پست: 593

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دوستی که به تبیین جایگاه برخی موضوعات اساسی در اسلام داد سخن می راند، گفت: "این که برای انسان آزادی، اختیار، مالکیت و... قایلید، باید بدانید که در اسلام این ها ارزشی محسوب نمی شوند و در خصوص جایگاه مالکیت در اسلام باید گفت که ما در برابر خدا هیییییییییچ نداریم، و همه از آنِ اوست."

گفتم گیرم که در مقابل خالقِ خود هیچ نداشته باشیم و بی ادعا، که ما مخلوق اوییم و رسم ادب حکم می کند که اظهار فقر کنیم؛ ولی داده هایی داریم که این همه تاکید به سوالِ نکیر و منکرمان می کند و بهشت و جهنمی از قبال آن مسولیت ساخته می شود، که نداده و نداشته را چه مسولیتی متصور است؟!!.

از سویی دیگر، صدای خود خفیف دار و سخن به آهستگی ران برادر، که اگر این تئوری تان را نمایندگان خدا در زمین؟!! بشنوند، ممکن است بر موج این تئوری سوار و این چند متاع نیم بندِ نداشته امان! را نیز که تو امانتی از نزدِ خدا بیش نمی دانی را، به نمایندگی از او؟!! از ما باز پس ستانند، و واقعا بیچیزمان کنند!.

امروز می بینی که نمایندگان خدا؟!! به نمایندگی اش چه جنایت ها که نمی آفرینند و تئوری های اینچنینی در خدمت ظلمِ شان قرار گرفته تا اسب غارتگرِ جان، مال، عزت و آبرو را بر بدنِ رنجور بندگان و مخلوقات خدا بتازانند و به زعم خود حق خدا را از مخلوقش استیفا نمایند؛ که در این دور وارونه، دیروزمان مثل امروزمان بود و با همین تئوری، فردایمان هم مثل امروزمان خواهد بود.

 باید گفت که به رغم این دوست، خداوند بسیار داده و ما بسیار داریم و بر همین داده ها و داشته هاست که انتظار از ما دارد وگرنه اگر نداده بود و نداشتیم که انتظاری نباید می داشت؛ از فقیران چه انتظار باید داشت؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 10:17 شماره پست: 591

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دوست عزیزم، صاحبِ جیغ های بلند! جیغ جیغویِ عزیزی که می فرماید" کاندر پس خرداد بهاری نبود !!!." ولی قبلا بوده، هست و خواهد بود انشاالله؛ اگر این مردم اراده کنند، اندر پس بهمن و حتی دی بهاری برپا کنند که بهار اردیبهشتی به پایش لُنگ اندازد. بگذریم از این جیغ تان، که جیغی کشیدی و نخواستی اکوی آن را داشته باشی و بخشِ نظراتش را غیر فعال گذاشتید؟!؛ ولی باید بگویم که من امیدوارم. اما در پاسخ به مرقومه اتان که فرمودید :

حال و هوای صعود تیرگاهی به قله زیبای توچال

"با درود بیکران بر سید بزرگوار که واقعا حوصله به خرج دادند و هر آنچه توانستید در طبق اخلاص نهادند . بنده هم با تمام این مباحث موافقم (چه آنکه من هم الان مسلمانم و عبادت خدا می کنم - و البته بیشتر خود را مسلمان موروثی می بینم و نه استدلالی!) باز هم جسارتا، سوال اصلی بنده در خصوص علت آفرینش بود و نه اثبات وجود خدا و برقراری رابطه عاشقانه و عارفانه با وی. اصل سوال بنده این بود :واقعا اگر انسان خلق نمی شد چه مشکلی پیش می آمد؟ نه اینکه، حالا که خلق شده ایم چگونه در پی خدا بگردیم و با او چگونه باشیم؟ من سوالم را با ذکر یک مثال مطرح میکنم .من خلقت (اجباری) انسان را مانند این می دانم که یک نفر (که نمیدانم نیّتش چیست) دست مرا به زور گرفته (بدون دعوت قبلی و توجیه و حق انتخاب در رفتن! ) و در یک جشن مهمانی و پر از نعمت بر روی صندلی نشانده است و با کمال دست و دلبازی هم میگوید هر چه میخواهی بخور و لذت ببر اما: به شرطی که هر 10 دقیقه بیایی مرا مدح و تمجید کنی و اگر این کار را بکنی در پایان مراسم، 100 سکه طلا هم به تو می دهم و اگر نافرمانی کنی، بعد از جشن، ترا در گودال آتش می اندازم !آیا ترتیب دادن این جشن و اینگونه دعوت و این چنین شرط و آنگونه عاقبتی، به نظر منطقی می رسد؟! شاید به ظاهر ، این جشن ناخواسته یک توفیق اجباری بنظر برسد (هم فال است و هم تماشا) و بهتر آن است که گوش به فرمان این چنین شخصی باشیم، ولی لذت این جشن در آن است که برگزار کننده جشن هیچ درخواستی نداشته باشد و اگر هم تمجید او را نکردیم مستوجب قهر و عذاب او نشویم !اما می بینیم که در دستگاه خداوندی دو راه بیشتر نیست :حمد و ثنای اجباری و گرفتن امتیاز بیشتر و در غیر اینصورت آتش جهنم !لذا اختیار، وقتی معنا داشت که راه سومی هم وجود داشت و به عبارتی : نه بهشت (به بهای عبادت اجباری) و نه جهنم (به بهای نافرمانی اختیاری) - اما می بینیم که اینگونه نیست !بازهم تشکر ویژه از شما دوست عزیز،  ارادتمند"

 باید با کمال تواضع بگویم که:

الف) تاکید دارم که در هزارتوی این اقیانوس معرفت، بشر تنها جرعه هایی بیش نگرفته و در فقرِ توانِ تکیه بر خود، باید فعلا به متون مذهبی که پیشروترین پاسخگویان به سوالاتی از این دستند (البته آنها هم دریایی از سوال و ابهام در خود دارند)، اعتماد کرد و لذا من نیز مثل شما بیشتر متعبدانه و موروثی مسلمانم تا استدلالی، شاهد مثال آن نیز این که روزانه سوال هایی بی پاسخ ذهنم را مشغول می کند و با آنها درگیرم، اگرچه بر جزیزه هایی محکم و سنگی استوارم، ولی در پاره ای از موارد ایمانم متزلزل و مملو از سوال و شک است، ولی در مورد دودلی ها و شک هایی که به وجود می آید هرگز غم و ترسی به دل راه نمی دهم که دل به "خدا هيچ کس را جز به اندازه طاقتش مکلف نمی کند (1)" خوش داشته ام، و می دانم حکیم دانا، عدالت و حِکمتش حُکم می کند که بنده ای را به ندانسته ای سوال و یا تنبیه نکند.

ب) اما مهمترین فرازِ سخنم با شما اینکه، با برداشت شما از اجباری بودنِ حضور انسان در این دنیا که اصل و اساس استدلالتان است، با شما موافق نیستم و همچون برخی از فلاسفه ی اسلامی و همچنین آنچه متون مذهبی بر این امر تاکید دارند، موافقم و معتقدم که انسان در جایی (برخی آن را عالم "مثال" می نامند) به حضور در این میدانِ امتحان دنیایی رضایت داده است و این عهد را پذیرفته و سپس در این میدان پا نهاده است و این "بار" را خود به اختیار بر گردن گرفته است و قرآن (2) شاید به همین مناسبت است که از ارایه بار امانت به انسان و پذیرش او در بین موجودات دیگر، سخن به میان می آورد.

ج) در خصوص علت آفرینش نیز همانگونه که گفتم هدف خلقت انسان تکامل اوست و این فرصتی است که به واسطه داشتن آزادی و اختیار، این موجودِ مختار می تواند خود را در مراتب انسانیت که همان اصل و ریشه ی خدایی اوست در وجود خداوندی که او نیز بخشی از آن و تراوشی است از او، و نوری است که از نورالانوار (3) تابیده است، ارتقا یابد و مراتب کمال خود را تکمیل نماید، پس معتقدم زندگی فرصتِ رشد است که خداوند به ما عطا فرمودند و همین عطا و اختیار است که مسولیت آور است وگرنه چه سوالی و چه جوابی و یا به عبارتی چه بهشتی و چه جهنمی می تواند فلسفه وجود داشته باشد؟!. اگر انسان خلق نمی شد و وارد چنین بازی و امتحانی بزرگ نمی شد، تکامل و ارتقایی هم نداشت و این همان خسرانی است که در صورت نیامدن در این میدان دامنگیر ما انسان ها می شد و لذا باید گفت خداوند بر انسان منت نهاد و چنین میدانِ رشدی را در اختیارش قرار داد.

د) در صورت پذیرش اجباری بودن آفرینش انسان و آوردن اجباری او به این آوردگاه، پاسخ به شما مشکل خواهد بود و در آن صورت شاید شرایط همانگونه باشد که شما فرمودید. ولی حتی در همان صورت هم اگر بپذیریم که او خالق و حکیم کُل است نباید این چنین بر انسان سخت آید که مالکی بر ملک خود حکم به غیر منطق کند (البته خداوند بری از هرگونه قانون شکنی و نقض عهد است)، و در ثانی اگر بتوان به نقطه ای رسید که آن نقطه، بی هرگونه شکی از خواست او بدانیم، به حِکمتش باید گردن نهاد هرچند این درخواست را منطقی هم ندانیم که البته حقیر او را عاشق انسان می دانم و معتقدم در روابط عاشق و معشوق و درخواست های بین این دو، لزوما ممکن است منطقی در کار نباشد.

در عین حال من دستان خود را در مقابل سوال عظیم و حکیمانه ای که کردید بالا می برم که نه فلسفه خوانده ام و نه به امور دین احاطه لازم دارم و آنچه فعلا از مغز کوچکم تراوش کرد، بی هیچ منتی تقدیم نمودم. سرفراز باشید و استوار و موفق، و اگر در جستجوی مقدسِ خود به جوابی رسیدید حقیر را هم بی نصیب مگذارید.

1-     سوره  البقرة آیه  286 - لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا...

2-      إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا (72 سوره احزاب) امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم آنه از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند، امّا انسان آن را بر دوش کشید او بسیار ظالم و جاهل بود (قدر این مقام عظیم را ندانست وبه خود ستم کرد).

3-    اصطلاحی که فیلسوف مقتول، جوان ناکامِ علمی ایرانی ما حضرت شیخ شهاب سهروردی (ره) برای خداوند استفاده می کند 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 8:52 شماره پست: 590

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دوستم، جنابِ "جیغ جیغو" ی عزیز، که از آن دور دست ها یعنی"جیغ آباد سفلی (1)"، ما فراموش شدگان در ده بالا و در"جیغ آباد علیا" را مورد لطف و محبت خود قرار دادید؛ بر شما درود می فرستم، در پاسخ به ندایت که فرمودید :

"سلام بر مصطفی عزیز، اکثر پست هایت را می خوانم و کسب فیض میکنم... ولی برای من، هیچکدام دلچسب تر از پستی تحت عنوان "خدایا از تکرار به رخ کشیدن ضعف هایم خسته نشدی؟! (2)" نبود و نیست! چرا که اگر به این سوال شما (که سوال همگی انسان هاست) پاسخ داده شود پاسخ خیلی سوالات دیگر نیز داده خواهد شد. خوشحال میشوم که در زمینه راز آفرینش انسان (که به نظر من عبث مینماید!) مطالبی ارائه شود. واقعا اگر انسان خلق نمی شد چه مشکلی پیش می آمد؟ و حالا هم که اجبارا (نه اختیارا) خلق شده، اگر شرور و جنایتکار از آب درآمده (که در همان روز ازل، ملائک این پیش بینی بجا را کردند و به خدا گوشزد نموند!) آیا مسئول مستقیمش خود خدا نیست؟! مگر روح خدا در انسان دمیده نشده است و ماده اولیه اش را هم که خود خدا خلق کرده است! پس دیگر خدا دنبال چی می گشت که دست به این بازی غم انگیز زد و به قول شما، چه جای آزمودن موجودی است که دست ساز خودش می باشد؟! من که واقعا دارم دیوانه می شوم! ممنون از شما"

باید بگویم که، راز آفرینش، خدا، انسان، عشق و... را هنوز سردمداران علم بشر از جمله فلاسفه و... نتوانسته اند رمز گشایی کنند، چه رسد به حقیر که نشخوار کننده زحمات فکری نسل ها غواصانیم که به قصد صید این گوهرهای ذیقمت از جان گذشتند و عمرهای گرانمایه صرف کردند و نظریه ها دادند و به همین دلیل هم بعضا بردار شدند، جام شوکران نوشیدند، آواره بیابان ها و تبعیدگاه های سخت شدند و... و متحمل زحمات طاقت فرسایی شدند تا از این اقیانوس حقیقت پرده ایی بردارند و از این مخلوطِ روشنی و تاریکی رازی بنمایانند.

 می دانید که در دنیای باستان و حتی سده های گذشته و حتی هم اکنون تفکرات فعلی که در علم و مواجهه با نظریات جدید، باستانی مسلکند، نظریه های جدید را خط قرمز شکنی و انحراف و مُضر به حال بشر ارزیابی کرده و عقوبت بر آن مترتب دانسته و می دارند؛ ولی بعضی علیرغم این واقعیت، خطر کرده و در عمق این اقیانوس، تا آنجا که نفس داشتند عمیق شدند، با این حساب هرگز کسی را به انتها هنوز راهی نبوده است، و لذا نظریه پردازان علوم انسانی هر یک توصیفی از انواری که دیدند داشته و خواهند داشت و این روند احتمالا تا بشر هست ادامه خواهد یافت. حقیقت این است که این اقیانوس را عمقی عظیم پیش بینی می شود که محققین و غواصانِ آن باید به امکانات های متعددی مجهز شوند که مقدمه حرکتِ شان در این راه (که بسی مهم خواهد بود)، فراهم گردد.

شواهد تاریخ زندگی بشر نشان از ذاتی خداجوی و پرستشگرانه در او دارد که این خود نشانی از حقیقتی انکار ناپذیر و لایق پرستیدن دارد؛ و اگر چه مسلمانم و اعتقاد مسلمانی را از اجداد خود به ارث برده ام، ولی فارغ از همه اعتقاداتی که مُتعبِدانه بدان اعتقاد دارم، عقلا و منطقا ناظم و خالقی را به شهود می بینم که مافوق همه چیز، خودنمایی می کند؛ که وقتی به دیگران هم نظر می کنم، هر مکتبی همچون من، نامی و تصوری از او دارند. پیام آورانی (ع) نیز در تاریکی مادیت بشر و طبیعت نامکشوف، بخش های ناروشنی را پیشروانه برای بشر مکشوف داشته اند که اکنون پیشروترین مُتون حل کننده سوالات شما ازآنِ همین پیام آوران و باقی مانده پیامِ آنهاست که نمونه آن قرآن کریم است. پس تا رسیدن به حقایقی بالاتر باید به همین که داریم اتکا کنیم و بدان اعتماد کرده و در عین حال از پژوهش و نوآوری باز نایستیم و بر نوآوران نشوریم و بر نوآورده ها هراسناک نشویم، تا حقیقتِ همه آنچه که بر ما مجهول است، روشن شود.

ما چشمه هایی از نور را دیده ایم و لذا نباید همچون جهان مادیت به دلیل سختی راه و غامض بودن مساله و... و عدم توانایی در کشف این سوالاتِ سخت، به نفی آن اقدام و یا با بی اعتنایی از کنارش بگذریم و اهمیت این رموز، باید ما را به سوی حل این سوالات، متفکرانه و فعال در صحنه نگهدارد تا "غایت آمال عارفین" هم خود مددی کند و راهی بر این نامکشوفات یافت شود.

اگرچه علمای علوم مختلف از جمله فلاسفه و... منطقا هم اکنون نمی توانم پاسخگوی کامل همه سوالات شما باشند، ولی بگذار به شیوه اجداد ایرانیم برای پاسخ به این شبهات به عرفان روی آورم و از این طریق مدد گیرم و پاسخ برخی از سوالات شما را در حد دیوار کوتاه تفکرم داده باشم.

البته این را هم بگویم که حتی خدا هم نخواسته است که به جواب برخی از سوال ها در این ارتباط پاسخ گوید و رازهایی را هَمُو نیز سر به مهر می خواهد؟!! "از تو درباره روح سؤال مي‏كنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندكي از دانش به شما داده نشده است (3)" و لذا هنوز همه در ابتدای راهیم و تنها به مدد وحی و رابطه ایی که بین آسمان و زمین و از طریق پیام آوران خداوند (ص) برقرار شد، امروز مقداری از معمای عظیم حل شده و امروز علما و منطقا تنها می توان ایمان داشت که "وجودی" هست و لاجرم "واجب الوجودی" با همه ی قدرت و حکمت و... می تواند منشاء وجود و تکیه گاه خلقت باشد.

خوشبختانه امروز رشد عقلی بشر باعث گردیده که واسطه های بین آسمان و زمین نقش ببازند و بشر تا حدودی از دست آنان خلاص شود و به خود اجازه دهد و یا اجازه یابد، که با خدا و یا خالق خود بی واسطه سخن گوید که نمونه اش را شما در آن پست من دیدید و آن در واقع مویه ایی بود بین من و او، چون او را باور دارم که وجود دارد اگرچه به ابعاد و اندازه هایش احاطه یی ندارم در حد مغز کوچکم او را تصور و تصویر سازی ذهنی کرده ام، ولی از روی خلقت و نشانه هایش می توانم حدس بزنم که رابطه بین من او از چه جنس است؛ ولی آنچه مسلم است امروز ما در مرحله ایی هستیم که تک تک می توانیم فارغ از حد و حدود و توان و وضع مان او را خطاب قرار دهیم و همچون مخلوقی، یا بر کاستی های خود درخواست و شکوه داشته باشیم و یا به داشته ها، شکر و قدردانی و...

این نیز خود حاصل قرن ها مبارزه بشر برای رشد فکری خود است، که نهایتا از گوسفندان گله های جادوگران قبایل و یا معبد داران تاریخ و... در حال رهاییست و مجوز ارتباط مستقیم با خداوند را ازآنِ خود کرده تا مستقیما با او سخن گوید، وگرنه تا چندی پیش رابط هایی با دریافت دستمزدهای گزاف و از جمله قربانی های انسانی، این مهم را به انجام می رساندند.

دلمشغولی های ذاتی بشر به ماوراء ماده، همواره سخن از وجود "او" (که ماورایی است)، داشته و رابطه ایی عاشقانه را می توان بین او و خود، در درون خود جست و اگر ما از او نباشیم، این رابطه ی عاشقانه ی وصل جویی هم بی معنی خواهد بود؛ و لذا بشر بخشی از اوست که این چنین بدو مشغول است و از دیگر عناصر عالم ماده در این خصوص، متمایز گردیده است، گذشته از اعتقادات متعبدانه خود که رگه های از آن را در منطق سخن من هم شما خواهید یافت و نمی توانم آن را از تفکر خود جدا کنم، ولی من دلیل این آمد و رفت (مرگ و زندگی)، یعنی خلقِ انسان و ورود او به عالم ماده، و وصل دوباره ی او، که با مرگ شکل می گیرد را کل فرایند زندگی بشر در این دنیا می بینم و در بین این نیز چیزی جز عشق بازی و قهر و آشتی بین من و او نیست.

او همچون آهنربایی قدرتمند ذرات جدا شده از خود (انسان به عالم ماده آمده) را به سوی خود جلب می کند و ما نیز همچون براده های جدا شده، بسته به دوری و نزدیک بدو (که این دوری و نزدیکی را نیز انسان بودن و نزدیک بودن به انسانیتِ واقعیِ ناشی از نوعِ رفتارِ ناشی از اختیارمان در این جهان تعیین می کند) مراتبی در مدار او داریم در واقع هدف هر انسان در غایت زندگیش ناخودآگاه (که با تفکر و تعقل این امر خودآگاه و عاشقانه دنبال می شود)، بازگشت به اصل خدایی خود است که در ذات انسان همواره نیروی انرژی بخشِ حرکتش می باشد که او را به انسان بودن فرا می خواند و در مقابل نیز نیرویی که او را به جدا شدن و فرار ترغیب می کند و زندگی در واقع نبرد بین وصل و جدایی است که وصل یعنی تکامل و بالا رفتن و نهایتا به خدا پیوستن، و جدایی یعنی نابودی و محو شدن در عالم ماده. پس هدف خلقت انسان تکامل اوست و این فرصتی است که به واسطه داشتن آزادی و اختیار، این موجودِ مختار می تواند خود را در مراتب انسانیت که همان اصل خدایی اوست در وجود خداوندی که او نیز بخشی از آن است، ارتقا یابد و مراتب کمال خود را افزایش دهد، پس زندگی فرصتِ رشد انسان است که خداوند به ما داد و به دیگر موجودات خلق شده اش از جمله فرشتگان و عناصر ماده و... نداد.

عنصر "اختیار" اصل و وسیله ایی اساسی است که خداوند به انسان خلق شده (جدا شدگان از خود)، داده تا خود هر طور که می خواهند آزادانه به انتخاب نشیند، یا وصل دوباره و یا فَصلُ و نابودی. این عنصر اختیار و آزادی انتخاب است که مسولیت نتایج اقدامات بشر را به خود او باز می گرداند و نه به خدا و خالقش، زیرا خداوند انسان را مختار به انتخاب آفرید. علیرغم این اختیار و آزادی، بنده معتقد به داده هایی هستم که خداوند خود تصمیم به اعطایش می گیرد، و زمین و زمان را طوری جُفت و جور می کند که از مجموع آن مولانا، مولانا شود، حافظ، حافظ گردد، یا محمد (ص) در آن باتلاق مُتعفن جهل، سردمدار نور گردد و... این جاست که گلایه ها و شکوه های ما نیز آغاز می شود که چرا ما نه؟!! آنچه در آن نوشته من به خداوند خرده گرفتم از این دست بود.

در عین حال من بین خود و خدای خود یک رابطه پدر و فرزندی، ارباب و نوکری، خالق و مخلوقی، بالانشینی و پایین نشینی و... و مهمتر از همه عاشق و معشوقی قایلم، که مرا به چنین سخن گفتن با او اجازت می دهد و ترغیب می کند و از آنجا که لزوما درخواست های عاشق از معشوق، نوکر از ارباب و... و بالعکس، عاقلانه و منطقی نیست، پس سخن به گزاف گفتن با دوست هم مانعی در دوستی نبوده و یا بالعکس حتی ممکن است باعث افزایش دوستی و بهانه ایی برای گفتگو باشد؛ و البته بالعکس آن هم صادق است. گاه درخواست کودکی از مادرش، نوشیدن سَمی است که جانش را خواهد فرسود، اما او در عالم کودکیش خود را بر آن مُحِق دانسته و بر نوشِ آن پای می فشارد و بر خوردنش زار می زند.  

 با این حساب علیرغم تاریک و روشن های زندگی بشر و به رغم این که تمام متون به جای مانده از خلقت تا کنون رمزگشایی نشده است، ولی راه تفکرِ بشر برای کشف این راز همچنان باز و هرکس مطابق سایز پیاله خود از این بحر معرفت، یکی جرعه ایی بر می کشد و دیگری سطلی از آن بر می دارد و... ، باید به قدر خود برداشت که بی بهره شدن از آن خسران است برادر.

آری برادر! بازی عاشق و معشوق گرچه تمام درد است و فِراق، اما شیرینی این درد به هزار آسایشِ بی دردی می ارزد. این بازی رنج آور را به عشقِ وصل باید فعالانه دنبال کرد که سرانجامش همه صلح است و قرار. این بی قراری به هزار سکون می ارزد. این آزمون، آزمون انسانیت است و مسابقه یِ انسان شدن، گرچه راحتیِ تنِ مادی، در تامین غرایز، ولی پرخوری از این غذایی مرگ آور، به چاقی مفرط مادی، و مانع پرواز روح و نهایتا سقوط خواهد بود.

1-    Http://jighagha.persianblog.ir

2-    خدایا از تکرار به رخ کشیدن ضعف هایم خسته نشدی؟! دلنوشته ای مربوط به روز پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ است که در آدرس ذیل قابل رویت است (http://mostafa111.blogfa.com/post/578/)

3-    و يسئلونك عن الروح قل الروح من أمر ربي و ما أوتيتم من العلم الا قليلاً (اسرا آيه 85)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 10:36 شماره پست: 589

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 خداوند بزرگ قدرتمندترین موجود در جهان بوده، می باشد و خواهد بود؛ همه ی هستی در ید قدرتش سیر می کند؛ لذاست که رفتار و سیره اش می تواند میزان سنجش حق بودن یا نبودن، بوده و این را به خوبی نشان دهد.

در مُلک این قادر مطلق فارغ از این که شما چگونه فکر می کنی، یا عمل می کنید، حداقل از مواهب دنیایی بهره مندی و گاها وقتی نگاهی سطحی و گذرا می کنی به نظر می رسد، حتی کسانی که به زعم ما در زمره دشمنانش قرار دارند، هم از مواهب دنیایی بیشتر بهره دارند؛ سرزمین های حاصلخیز و آباد، قدرت جهانی، ثروت جهانی، علم جهانی، آسایش بهتر و...

 

شاید این گفته شاعر هم در راستای توجیه همین وضعیت بوده است که :  هر که در این جمع مقرب تر است، جام بلا بیشترش می دهند.

در ذل قدرتش، مخلوقات او از شر قدرت لایزال و بی انتهایش احساس امنیت کامل می کنند به طوری که انگار از او ترسی وجود ندارد و او مجبور می شود عده یی (ص) را برای انذار و ترساندن و تذکر این مردم اعزام نماید و یا رسولانی (ع) را برای یاد آوری و به راه آوردن شان بفرستد، لذاست که او را باید بی خطرترین و قدرتمندترین موجود دانست.

مخلوقاتش به عینه می بینند که فارغ از اعتقاد و یا عمل خود نسبت به این حلیم و کریم مطلق، حداقل در این دنیا مطابق تلاش و لیاقت و ظرفیت های شان می توانند متمتع باشند.

خداوند متعال اگرچه بندگان خود را بیشتر دوست دارد و با غیر بندگانش دشمن است ولی اختیار بنده شدن را به آنان واگذار کرده و انسان ها اگر بخواهند می توانند طوق بندگی را بر گردن خود با افتخار بنهند و یا ننهند؛ که اگر ننهند هم چیزی عوض نمی شود و باز ذیل چتر گسترده بهره مندی از نعمات او قرار می گیرند و در این دنیای مادی می توانند بهره خود را داشته و شاید هم بهره مندتر! باشند.

این است خصوصیت قدرت مداری خداوندی؛ ولی در همین جهان قدرتمندانی هم هستند که آنان نیز خود را خداگونه و یا نماینده خداوند می دانند و انسان می ماند که چطور؟! و میزان سنج آن چیست؟

شاید برای جدا سازی سره از ناسره، سیره خداوندی در برخورد با بندگانش می تواند میزان سنج خوبی برای سنجش خداگونه بودن صاحبان قدرت باشد.

صاحب قدرتی که با زور و با فشار به بنده سازی مخلوقات خداوند (آن هم بنده خود نه بنده خداوند) دست می زند چطور می تواند خود را خداگونه و یا نماینده خداوند بداند در حالی که خداوند در این راه هرگز به زور متوسل نشده است.

قدرتمندی که از تنعم درگاهش جز بندگانِ او تمتعی ندارند چطور می تواند دم از خدایی بودن و خداگونه عمل کردن بزند. در حالی که خداوند بهره مندی از مواهب را به تلاش و لیاقت و ظرفیت فردی منوط کرده است، نه بندگی.

قدرت مداران این دنیایی که تنها بنده ساز و بنده پرورند و برای افرد ذل حکومت خود آزادی در این رابطه قایل نیستند و تنها آنانی در دستگاه قدرت شان بهره می گیرند که بنده شده و یا اظهار بندگی کنند (اگرچه در دل شان هم شاید به این امر راضی نشوند) و میزان بهره مندی را نیز میزان سرسپردگی تعیین می کند (نه لیاقت و تلاش)، و هر چه مطیع تر، مقرب تر و برخوردارتر خواهد بود؛ چطور می توانند ادعای خداگونه بودن و یا نمایندگی خدا را کنند.

 این جا تفاوت سکان داری خدایی و شیطانی را می توان دریافت.

سیستمی را می توان خدایی و از نوع سکان داری خدا و نزدیک به آن دانست که این شرایط را برای مردمش فراهم کند، که بدون در نظر گرفتن اعتقاد و یا باورشان از عدالت در برخورداری، برخوردار و بر مبانی تلاش و لیاقت به مواهب (قدرت، ثروت و...) دست یابند، در غیر این صورت به سیستم شیطانی نزدیک می شوند.   

حداقل بعد از  بعثت رسول رحمت (ص) که گفته می شود خداوند عذاب دنیایی (همچون عاد، ثمود و..) را از بندگان متخلف خود برداشت، خداوند دیگر مبنای بهره مندی را بندگی خود قرار نداد، بلکه مبنا را تلاش و لیاقت قرار داده است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 9:6 شماره پست: 401

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...