The Latest
در ساعات پایانی سال 1396 جرعه ایی از جامِ می مست کننده ارگ بم چشیده و یا نچشیده، بیدرنگ سوی کرمان آهنگ بازگشت گرفتیم؛ دیگر حوصله ایی نزد همسفران به ادامه سفر به سمت جیرفت و در نهایت چابهار نیست؛ در مسیر بازگشت باز به ماهان رسیدیم، اما اینبار دیگر نتوانستیم مثل موقع آمدن، با بی محلی از کنارش عبور کنیم، و ره سوی کرمان بریم، آن موقع که بسوی بم می تاختیم و این تاختن را به قول مرحوم پدرم (ره) "عروسی در پس پرده" [1] بود و در تعجیل دیدار این عروس، ماهان را با آن همه عظمت وا گذاشته و برغم داشته های سفارشی اش "لگد کردیم و رد شدیم" [2] ، اینک به مقصود رسیده، مست از می مدهوش کننده بم، آرام شدیم، و سرقافله راه به درون شهر ماهان گرفت؛
امروز 29 اسفند 1396 است و سال در آخرین ساعات امروز و در ساعات بعد از مغرب تحویل سال 1397، و عید می شود، ولی برغم این، مثل سال گذشته نوروز فردایش خواهد بود، اما برای ما این ساعات غنیمت است، انسان در شرایط داشتن حق انتخاب، بهترین ها، را برای بهترین ها صرف می کند؛ زمزمه رسیدن زمان بازگشت شنیده می شود، گرچه این زمزمه ها برایم بسیار آزار دهنده است، دوست دارم ادامه دهیم و تا چابهار برویم، آرزویی دیرپا، دیدار از آخرین نقطه در جنوب شرقی ایران؛ همچنین کلات نادری در شمال شرق ایران، و چالدارن در شمال غرب ایران که دیدار از مزار شهدای جنگ با عثمانی از آرزهایم هست، خیلی حرف ها با آنها دارم، ولی از خرمشهر و آبادان و جزیره مینو و فاو، در جنوب غرب دیدن کرده ام، حسابی، وجب به وجب، به برکت جنگ هشت ساله، متر به مترش را رفتم و خوب می شناسمش، دیدار از این نقاط برایم رویایی خوش است، و امروز ما تا نزدیکی چابهار و در نزدیک مقصود و نوشیدن می مقصود رفته ایم و می رفت که این آرزو هم محقق بشود، که نشد، تا همچنان آرزو به دل باشیم؛ بماند به حساب طلبکاری های ما از این دنیا، پرداخت شد که شد، نشد بماند به حساب ما با ایزد بالا نشین، که این همه محدودیت برای انسان گذاشت، تا نتوانیم از هزار خواسته، چند تایی را برآورده کنیم.
مقدار زیادی از ساعات روز 28 اسفند 1396 در مسیر جاده و شهرهای بین راه یزد – کرمان گذشت، دیدارهای مختصری از شهر بافق، زرند، و در نهایت نیز خورشید به محل غروب خود نزدیک شده بود، که وارد شهر باستانی کارمانیا شدیم، و در این ساعات پایانی روز، به علت شلوغی خیابان ها نتوانستیم، بازدیدی از دیدنی های این شهر داشته باشیم، و فقط موفق دور زدن در برخی از خیابان ها گردیدیم، و برای اولین بار با شکل و شمایل شهر باستانی کرمان که خیلی نشانی از قدمت خود ندارد، آشنا شدم، شهری که اینک مدرن است و در این ساعات غروب و شب قبل از سال تحویل و ورود به سال 1397، ترافیک شهری زیادی را تجربه می کند. لذا مایوس از اجرای برنامه دیدار از اماکن مد نظر در شهر، خود را به محل اقامت رسانده و استراحت را برای کسب انرژی برای روز بعد، به هر کار دیگری ترجیح دادیم، تا بتوانیم از ساعات پایانی باقی از سال 1396 در روز آتی (29 اسفند) استفاده بهتری کنیم.
طبق معمول این چند روزه ی سفر، که به خود قول دادم، که ورزش صبحگاهی را ترک نکنم، امروز هم در ساعات پایان سال 1396 بعد از نماز صبح، که تازه دقایقی از 5 صبح گذشته بود، اقامتگاه (خیابان سجادیه) را به قصد ورزش ترک کردم، نورپردازی هایی بر دامنه کوه های نزدیک محل اقامت مان، مرا به خود می خواند تا امروز ورزش دویدن و پیاده روی را که ورزش این چند روزه ام در کاشان و یزد بود، را کنار گذاشته، به کوهنوردی روی بیاورم، نورپردازی ها نشان از وجود یک بنای تاریخی مهم بر دامنه این کوه دارد. بله قلعه دختر و یا قلعه اردشیر که متعلق به دوران ساسانی است.
با پشت سر کذاشتن روز پر بازدیدی چون 27 اسفند 1396، آخرین مقصد ما مسجد و میدان زیبای امیر چخماق یزد بود، (اگرچه می گویند این جمله مناسبی نیست، اما) بار سنگین نماز مغرب و عشا را از دوش خود در این مسجد زیبا زمین گذاشته، و به هنگام خروج از مسجد، از بین کتاب های حراج 50 درصد تخفیف در ورودی این مسجد، کتاب "قصه های هزار وی یک شب" صد هزار تومانی را به 50 هزار تومان خریدیم، که این حرکت میمون و مبارک ترویج کتاب خوانی را که از طریق پرداخت این سوبسید آغاز شده را در نقاط دیگری هم در مسیر خود در این ایام نوروز دیدیم، باشد که متقاضی خرید این کتاب در جمع ما که در اثر دوستی با دوست کتابخوانش تشویق به مطالعه شده است، بدین طریق به اهل مطالعه بپوندد؛ و با این خرید مبارک و میمون، خود را سریع به استراحتگاه رساندیم، تا دمی بیاساییم و صبح فردا (28 اسفند 1396) دل از شهر یزد و زیبایی هایش کنده، و روانه مقصد بعدی خود یعنی کرمان شویم.
شبه قاره هند برای قرن ها مهد فرهنگ، زبان و هنر پارسی بوده است، نشانه های این هنر و فرهنگ را در جای جای این کشور پهناور می توان دید، که از جمله آن تاج محل، مقبره همایون ، قله های سرخ دهلی، سیکری در اگرا و... را می توان اشاره کرد، که بسیاری از آنان نیز یادگار دوره سلسله گورکانی (و یا بابریان و یا تیموری) هند است که در توسعه و گسترش فرهنگ و زبان پارسی از موفق ترین سلسله های پارسی گوی بودند، آنان بزرگترین و ثروتمندترین امپراتوری تاریخ هند را تشکیل دادند و تا پیش از آمدن انگلیسی ها به هند، این شبه قاره برای قرن ها تحت سیطره بابریان بود، و بنیاد این سلسله بزرگ و قدرتمند توسط انگلیسی ها که با کمپانی هند شرقی وارد شبه قاره شدند، برچیده شد.
آوازه این فرهنگ و اماکن متعلق به تیموریان هند را که در ایالت اتارپرادش و دهلی، به اوج می رسید، ما را بر آن داشت تا در هنگامی که دوران دانشجویی خود را در دانشگاه دهلی پایتخت هند طی می کردم، با اتفاق دیگر دانشجویان ایرانی به صورت جمعی با یک اتوبوس عازم شهر آگرا در ایالت اتارپردادش هند شدیم، تا از "تاج" سرفرازی هند، "تاج محل" دیدار کنیم، به هنگام ظهر بود که به سیکندرا رسیدیم، جایی که در ابتدای این سفر توفیقی داشتیم که به دیدار قبر "مغول اعظم" [1] ، جناب اکبر شاه گورکانی برویم.
گاهی با خود درگیر می شوم، که چرا باید نوشت، چرا وقت و چشمانم را به نوشتن وقف کرده ام، چرا باید نور چشمانم را صرف خطوطی کنم که مثل بادی در هوا می وزند و می گذرند، و معلوم نیست واجد ارزشی باشد یا نباشند، ولی باز می بینم بهتر از نوشتن نیست، و این نوشته هاست که می ماند، و باقی بر باد فنا خواهند رفت، و به فراموشی سپرده خواهند شد، در خلال جنگ حسرت داشتن دوربین عکاسی بر دلم ماند که آن صحنه های منحصر به فرد را ثبت کنم،
27 اسفند 1396 بود که ما دیدارهای خود را از شهر ایساتیس [1] آغاز کردیم، اولین محلی که در یزد به دیدارش رفتیم مسجد جامع بود، مسجدی که مناره هایش مثل معجزه ایی در آسمان سر کشیده اند و سرفراز در مقابل بادهای تند مقاومت کرده و ایستاده اند. زیبایی این بنا دل انسان را روانه آسمان می کند، آسمانی که انگار درد و غم های زمینیان را دیگر پذیرا نیست و به نظر می رسد که دیگر از ما قطع نظر کرده است، اما باز با این حال مناره های مسجد جامع یزد انگار می خواهند ارتباط آسمان و زمین را همچنان وصل نگهداشته و برای آن تلاش می کنند.
روشنایی روزِ 26 اسفند 1396، با فرو رفتن خورشید و اشعه های طلایی اش در لبه های شرقی کوه های زاگرس، مشرف بر کویرِ مرکزی ایران، به غروب پایید و به محاق فرو رفته و شب همه جا را فرا گرفته بود، که ما از راه استان باستانی "خراسان" [1] وارد شهر یزد شدیم؛ و در واقع در آستانه ایالت باستانی "استخر پارس" قرار گرفتیم، شهر "ایزدگرد" [2] مهمترین شهری است که در مسیر ما در ابتدای این خطه مهم از ایرانی است که روزگاری بر نیمی از جهان مسکون و واجد تمدن حکم می رانده است؛ اینجا سرزمین مردمی است که علم و هنر را به اوج رساندند، و آتشِ مقدسِ مهر، فداکاری، تحمل، بردباری را در کنار ایمان، راستی، مردانگی، علم و هنر را هنوز هم که هنوز است زنده نگاه داشته و شما که از "راگا" [3] و یا "قومس" [4] وارد این شهر می شوید، تمایز آنان را در گویش و راه و رسم زندگی با دیگران، می توانید حس کنید.
از کاشان که به سمت جنوب شرق خارج شوی، اتوبانی تو را به سمت شهر نایین می برد، و تو می توانی از طریق این شاهراه، تند بُگذاری و بِگذری، اما در کنار این شاهراه، راه باریک و قدیمی هم هست که راهی نطنز می شود، "ابیانه" و یا همان ویونا [1] در این مسیر (که ما آنرا انتخاب کردیم)، قرار دارد، ابیانه سال هاست که مقصد تورهای گردشگری است، و من هم آرزوی دیدارش را داشتم.
ابیانه درس بزرگی به همه ایرانیان می دهد، که قدر داشته های خود را بدانند، داشته هایی که شاید ساده، خاکی، گِلی، و یا گویشی محل و کم اهمیت باشد که از نظر ما کج و مُعوج، و صحبت کردن با آن شرم آور و نشانه دهاتی بودن به نظر آید، و برخی سخن گفتن به گویش خود را مسخره نیز می دانند، اما هر یک از این ها یک دنیا حرف برای گفتن و تاریخی بلند را پشت سر خود دارند، و گوش ها و چشم های زیادی در ایران و جهان هستند، که خسته از گویش رسمی، رایج و یکدست موجود، منتظر شنیدن و یا دیدن این منحصر به فردها هستند؛
کاشان شهری دیدنی است، و حداقل باید یک هفته ماند و از آن دیدن کرد، اما ما طی یک روز و نصفی قسمت هایی از آنرا به صورت گزیده دیدیم، و این شهر را به سوی یزد ترک کردیم، به سوی شهری که نامش مرا به یاد کویر، قنات، آب، خانه های خشتی، بیابان، سخت کوشی، ترمه، باقلوا و کلی آدم های سیاسی که برخی را دوست دارم و برخی را نه می اندازد، مثل سید محمد خاتمی، فرخی یزدی [1] ، ابراهیم یزدی، محمد یزدی، مصباح یزدی، راشد یزدی [2] ، عبدالکریم حائری یزدی [3] و... می اندازد، اما امروز شنبه 26 اسفندماه 1396 کاشان را به مقصد یزد ترک کردیم و در بین راه سری هم به "ابیانه" [4] زدیم، روستایی که نه تنها دیدنی، که بلکه بسیار زیباست و به جان خریدن سختی جدا افتادن از مسیر اتوبان، و حرکت در راه های فرعی، برای دیدن آن پر بیراه هم نیست و دیدار از ابیانه شما را به دوره های مختلف تاریخی گذشته خود سیر می دهد.








