The Latest
سی سال قبل در سال 1366 در این روزها درگیر در عملیات هایی بودیم که در میانه سخت ترین ارتفاعات سلسله قلل زاگرس، و در پر بارش ترین ماه های سال جریان داشت و راه را به سوی فتح شهر سلیمانه هموار می کرد، عملیاتی که نیروی پیاده ما برای مبارزه و پیشروی باید در گل و لای جاده های خاکی، برف ارتفاعات قدم به قدم سخت پیش می رفتیم، هم با دشمن و هم با شرایط جوی و هم با کمبودهای آخر جنگ در حال مبارزه بودیم، زمانی که دیگر خزانه کشور فروکش کرده بود و دولت وقت تمام سعی خود را می کرد تا با کمترین درآمد نفتی آب تو دل مردم ایران تکان نخورد، و جنگ هم پیش برود، مصاحبه دوستان در خبرگزاری حیات در خصوص عملیات بیت المقدس 2 باعث شد که بازگشتی به شرایط سخت و مبارزات جنگ کنم، متن منتشر شده این مصاحبه به شرح ذیل است :
هنوز نباریده است، و همچنان دست های کوه و کوهنوردان برای بارش به آسمان بلند و بی پاسخ مانده است و انگار خداوندگارم قصد ندارد در روند ندانم کاری و اشتباهات ما دستی ببرد و در اصلاح وضع موجود اقدامی کند. 22 دیماه است ولی می توان به راحتی به قله 3964 متری توچال صعود کرد و به جز چند نقطه که آفتاب کمتری می خورد و کمی برف مانده است، مسیر خشک و بازست، سال گذشته این روزها آنقدر برف باریده بود که راه برای صعود به نقطه ایستگاه 5 تله کابین هم مشکل بود، چه برسد به صعود به قله توچال.
لذا جمعه 22 دیماه سیل جمعیت به سوی قله راهی اند و همچنان صعود همگانی است، و با وضع موجود گاهی به طعنه می شنوی که می گویند احتمالا 22 بهمن هم با ادامه وضع موجود، قله در زیر پای همه خواهد ماند. این وضع آنقدر تاسف بر انگیز است که می توان از همین حالا نتایجش را در سال آینده در کمبود آب، گرما و خشکی بی حد و اندازه حس کرد.
اما این صعود شش ساعت و چهل دقیقه ایی ما از مسیر پارک جمشیدیه، کلکچال، پیازچال، خط و الراس و قله توچال خالی از خطر هم نبود، و در دو نقطه حادثه را در چند سانتی متری خود دیدم، یکی شیب قبل از چشمه پیازچال که یک لیزخوردگی، سقوطی سیصد متری را در پی می توانست داشته باشد و دیگری روی یال اُستاکُش (یعنی صد متری قله) که آنقدر توفان شدید شد که چند نقطه مجبور به توقف های چند لحظه ایی شدیم، و در ده متری قله دیگر حرکت متوقف شده و برای مدتی محکم خود را به زمین چسبانده بودم تا باد مرا از زمین نکنده و به دره ایگل پرتاب نکند، و آخرین مترهای صعود را در حالی طی کردم که هر لحظه آماده چنین حادثه دهشتناکی بودم، که از زمین و مثل کاه کنده شده و در هوا معلق شوم، و با هزاران ترس و دلهره این مسیر بسیار کُند طی شد، و وارد پناهگاه آهنین قله شدیم، ولی باز هر لحظه فکر می کردم این توفان شاید حتی پناهگاه را هم از جای خود کنده و به دره پرت کند، در حالی که پر بود از کوهنوردانی که در آن پناه برده بودند.
وقتی وارد پناهگاه شدم پاهایم مثل بید از ترس و سرما می لرزید، و توقف ها در توفان سرما را در مغز استخوانم انگار فرو برده بود، ولی ماندن هم صلاح نبود و احتمال شدت باد می رفت، لذا فقط دقیقه ایی آنجا ماندیم و باز خود را در مسیر باد قرار دادیم (جهت باد غربی – شرقی است) و این باد شدید خصوصا در روی قله حرکت را کاملا مختل کرده بود، و در نهایت به هر قیمتی بود با ریسک زیاد خود را از دیواره پناهگاه جدا کرده و به سمت ایستگاه هفت، پایین آمدن را آغاز کردیم، و به سلامت از خطر گذشتیم.
طلوع خورشید بر شرق تهران - عکس از روی یال کلکچال
طلوع خورشید بر شرق تهران - عکس از روی یال کلکچال
طلوع خورشید صبح گاهی از روی یال اردوگاه پیش آهنگی کلکچال
طلوع خورشید صبح گاهی از روی یال اردوگاه پیش آهنگی کلکچال
روی خط الراس عکس از دماوند 22 دیماه 1396
روی خط الراس عکس از دماوند 22 دیماه 1396
خط الراس جارو شده از برف ناشی از عدم بارش و توفان
خط الراس جارو شده از برف ناشی از عدم بارش و توفان
روبرو یال پیازچال و فضای مه گرفته تهران
روبرو یال پیازچال و فضای مه گرفته تهران
خط الراس خالی از برف چشمگیر 22 دیماه 1396
خط الراس خالی از برف چشمگیر 22 دیماه 1396
http://mail.mostafa111.ir/neghashteha/articel/itemlist/?amp%3Bstart=714&format=html&start=672#sigProId9d6f49fa50
هنر و هنرمندان بخشی مهم و حساس از هر جامعه ایی را تشکیل می دهند، که اگر این بخش زنده باشد می توان گفت که هنوز آن جامعه زنده است و خاصیت هر جامعه زنده ایی زایش است و زایش هنر معیار خوبی برای سنجش زنده و پویایی هر جامعه است، به همین جهت هنر و هنرمندان واقعی هر ملتی، همواره مورد هدف عناصر ضد ملی اند تا بدین وسیله دشمنان ملت آنان را از خلق و زایش هنری باز داشته و غیر فعال نمایند و در باز داشت آنان از خلق هنر است، که پیچ تاریخی هر ملتی رقم می خورد، و یک ملت از گذشته و فرهنگ و هنرش بریده و تغییر مسیری خطرناک و به سمت نابودی می دهد.
وقتی ملودی های موسیقی یک ملت را از آنان بگیری دیگر ارتباط آنان با هنر اجدادیی اش را قطع کرده ایی، و دیگر این ملت در گوش خود زمزمه های روح بخش حامل فرهنگش را نخواهد شنید، تا او را در حال و وضع عادی خود نگهدارد.
اگر دستمایه های صنعت شعر و نثر او را از اخلاق و حکمت ملی اش، به سمت موضوعات دیگر سوق دادی، آن ملت آماده تغییر به سمتی خواهد شد، که شما بخواهی، وقتی هنروران نقاشش را از نقش زدن باز داشتی یعنی آن جامعه را از تاریخ و سنت و نقش نگاری های ثبت و ضبط شده اش جدا کردی؛ و هزاران هنر دیگر؛
و اگر فردوسی بزرگ نبود اکنون ما نیز چون مصر، مراکش، تونس، سوریه، عراق، لبنان، فلسطین و... فرهنگ و زبان خود را وانهاده و از آن جدا افتاده بودیم و اکنون ما نیز عضوی از "اتحادیه عرب" بودیم؛ و دیگر اکنون با نبود، حافظ، سعدی، سهروردی، مولانا و... حکمت و فلسفه و فرهنگ ایران به فراموشی رفته بود.
پس وای به حال ملتی که او را از هنر و هنرورزانش جدا کنند، که در آن صورت آنان را در واقع از سنسورهای حساس و پر بارش جدا کرده و در آن صورت می توان آن جامعه را به هر جهتی که خواستی، برد، زیرا چنین جامعه ایی دیگر حس و احساسی ندارد که حس و خلق کند، و زنده بماند و حرف های مستقیم و غیر مستقیم مردمش را بیان نماید، و در قالب هنر ماندگار کند.
جماعت هنر و هنرمندان را باید گرامی داشت و در صدر نشاند و قدر داد، چرا که جایگاه بالای هر جامعه ایی باید متعلق به کسانی باشد که صاحب هنرند، و آنان انسان هایی اند که خدا چیزی فراتر از دیگران در نهادشان نهاده است، جامعه هنری جامعه ایی است که اهالی اش دغدغه مردم و انسانیت دارند و بنیان هایی هستند که بنیان های جامعه بر پایه آنان استوار می ماند.
یکی از آثار زیبای ارایه شده در حراج اخیر آثار نقاشی تهران
"حراج بزرگ تهران" گرچه یک بازار است با خصوصیات بازار، ولی این یک بازار معمولی نیست، بازار هنر است، که اگرچه قوانین خشن بازار و سرمایه بر آن حاکم است، ولی به نوبه خود یک رخداد هنری مهم تلقی می شود و آثار هنری در یک فرایند پیچیده از دست خالقانش خارج و به دست خواستارانش می افتد، تا زین پس مثل یک سرمایه ارزشمند در بازار هنر دست به دست شوند، این بازار مثل بازار برده فروشان است با این تفاوت که خالق اثر فرزند خود را، خود به دست خود بدین بازار روانه می کند، کاری که اگر نیاز مالی نبود هرگز نمی کرد و تا آخر عمر شب و روزش را با آن اثر بسر می برد.
در این گلستان هنر با گل هایی می توان همنشین و همسخن شد که دغدغه هنر، جامعه و انسانیت دارند. یکی از پیران عرصه هنر در حاشیه این رویداد مهم هنری می فرمودند:
"تو (هنرمند) مسولیت داری، بشریت را نجات دهی، خودت را نباید فراموش کنی، همه می گویند، این بیزینس (تجارت) است، اما سوال من این که، تو می خواهی همه چیز را تجاری کنید، خودت، انسانیتت و...، مثلا شما که مایه مذهبی داری، می خواهی قرآن را هم تجاریش کنی و... آخه تا چه حد، پس چی باقی می ماند، همه چیز در این بازار فراموش شده است؟!! هنر نباید وارد عرصه تجارت بشود، هنر یک جایگاهی دارد که مسولیت زاست. در صنعت تکرار است، هزار تا از این و از آن تکراری چاپ می شود، ولی هنر که صنعت و تکرار نیست، بعد از هشتاد سال کار در عرصه هنر اکنون ما را رها کرده اند، پس کی می خواهند از ما استفاده کنند، از ما استفاده نکنند از کی می خواهند سود جویند. زبان بازار می گوید، وقتی یکی هنرمند اثرش را امضا کرد، مسیرش به سمت بازار باز شده و در اختیار بازار قرار می گیرد، اما آیا همین و ختم؟!، نه، باید روی آثار کار، تحلیل و بررسی شود و عیار گذاری شوند و... وقتی اسم و کلمه انسان می آید ماموریت های بزرگی به میان می آید، دیگر نمی شود گفت خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش، این معنی ندارد."
شاید به خاطر هبوط دهشتناکی که داشتیم، صعودمان به چند ارتفاع نسبتن بلند، افتخار آمیز به نظر می رسد، و مٌسِکنی است، برای دردها و زخم های عمیق درونی مان، تا به صخره ها پناه بریم و در آن بالا از شرایط زمینی مان کمی دور شویم.
امسال هر چند صعودهای زیبا و به یاد ماندنی داشتم، صعود یک روزه به قله دماوند که شب زنده داری های ماه رمضان را در دامنه این قله 5671 متری یادگار آرش کمانگیر، تجربه کردم و در آن لحظات ربنا گفتن بندگان، ما هم در آنجا چشم به آسمان دوختیم، این از به یادماندنی ترین صعودها بود.
صعود به قله 3965 متری توچال از مسیرهای متفاوتی مثل دربند، شهرستانک [2,1]، ایگل ، آهار و شکرآب، جمشیدیه و...؛ ولی باز انگار صعودهای زیادی را به این قله سخت و زیبای نزدیک (به ما ساکنین تهران) بدهکاریم. 15 آذرماه 1396 مصادف با روز تولد آخرین سفیر آسمان، که انگار ما به آخرین بودن ارتباط بین آسمان و زمین و ختم نبوت ایمانی یقینی نداریم، و همچنان چشم به آمدن فرستادگان دیگری داریم، که تکرار شوند، و در روزهای مربوط به آخرین پیام آورم آسمانیان (ص) واقعن من نمی دانم باید شاد بود یا غمگین، شاد بودن از آمدن چنین موجودی که موجب مباهات بشر است، و ناشاد ازین که با آمدنش و رفتنش آخرین پیغام و پیام رسانی بین آسمان و زمین رقم خورد، و دیگر خداوند سخنی با بشر نخواهد گفت و...
در چنین روزی صعودی دیگر به قله توچال رقم خورد، که زیبایی و رنج را توامان در خود داشت، زیبایی طبیعت پاک اون بالاها و رنج خشکسالی که طبیعت منطقه البرز مرکزی را فرا گرفته، که سردی را در حد اعلی دارد و بارشی در حد صفر را تجربه می کند؛ و آنجا شما زمینی را می بینی که در اثر چرای بی رویه دام به "خاک کربلا" (در بی حاصلی و تاخت و تاز دام) تبدیل شده، و درد اضافی که طبیعت خشک سال پیش رو، آنرا به جهنمی برای طبیعت این مناطق، باید به انتظار نشست.
آب های چشمه پیازچال که تبدیل به قندیل های یخ شده اند
لذا آن بالاها دیگر دردهای خود را فراموش کرده و یکی از دعاهای مان بارش برف و باران بود، سجده های کوهنوردان بر سنگ های لخت و خشک قله توچال دیدنیست که پیشانی بر خاک می سایند و درخواست هایی دارند، که لیستی است از کمبودها و نیازها و درخواست های جورواجور، در این مسیر هر چند قدم انسان دوست دارد فریاد بزند "خداااااااا"، که معمولان نیز با پاسخ همنوردان مواجهه می شود، که "چه می خواهی دلبندم"، اما اون که در آن بالا نشسته بر حال ما واقف است، حال زار و وضع دهشتبار ما را بهتر از هر کس می داند.
کوه را دوست دارم، ازین جهت که از زندگی روتینی که در آن افتاده ایم، ما را جدا می کند و لحظاتی در مکانی قرار می گیری که دیگر کمتر فکر و فرسایش کنی، هر چند آفتاب و سرمای باد سردش، پوست صورت را زمخت و پیر می کند، اما پناهگاهی است برای فراریان از روزگار. چند رویداد طبیعی را از دریچه کوچک لنز دوربین موبایلم در مسیر این راه سخت، زیبا و سازنده تن و روان و در این صعود هفت ساعته، ثبت کرده ام :
http://mail.mostafa111.ir/neghashteha/articel/itemlist/?amp%3Bstart=714&format=html&start=672#sigProId9f9b11bef7
امسال انگار خدا تصمیم گرفته که ما را از تشنگی بکشد، هر سال دریغ از پارسال، سال گذشته این موقع ها شاید نیم متر برف روی ارتفاعات البرز مرکزی نشسته بود و ذخایر آب این منطقه تا حدودی از ذخیره برف برخوردار بود، دیروز که صعود به قله توچال دوباره نصیب شد، حکایت رنج آور خشکسالی عجیبی که گریبان گیر ما شده است به روشنی چهره می نمود و این کوه ها ده سانتیمتر هم برف ندارند.
عکسی از برف های قله توچال در تاریخ 9/9/1396 تقریبن بدون برف
حکایت مصیبت خشکسالی که در آن قرار گرفته ایم
روزهایی بود که در سال 1357 شعار می دادیم "به کوری چشم شاه زمستان هم بهاره" ولی نمی دانستیم بهار در زمستان چقدر خسارت بار خواهد بود و انگار این روزها "به کوری چشم ما زمستان هم مثل بهار" شده و آفتاب عالم تاب چنان می تابد که انگار نه زمستانی آمده و نه قراره از آسمان برفی و یا بارانی بیاد. صدای خطر به بلندی غرش توفان های سهمگین ما در نوردیده است، نمی دانم تغییرات اقلیمی با ما چه خواهد کرد، با سرزمینی که هر سال خشک تر می شود و بیرحمی ما با طبیعت و طبیعت با ما هر سال بیشتر می شود.
باید برای خود دعا کنیم تا شاید خداوند به برکت وجود گیاهان و جانوران بی گناه که چشم به آسمان برای نمی دارند این خاک تشنه را سیراب کند.
آسمان هم کمر به نابودی ما بسته است. خدایا به ما رحم کن.
یکی از برکات صعود 11 آبان 1396 به قله 3964 متری توچال از مسیر شهرستانک، دیدار از مجموعه کاخ ناصری در انتهای دره شهرستانک بود؛ که به عنوان تفرجگاه ناصرالدین شاه قاجار (قاتل امیرکبیر) بنا نهاده شد، و اکنون نیز شاکله آن پابرجاست و به همت قدر شناسانه سازمان میراث فرهنگی، توسط دوستان افغان ما در حال بازسازی است، این را به این دلیل می گویم زیرا وقتی ما به سوی این مجموعه در حال راه پیمایی بودیم، آنان بودند که با لباس های محلی خود به پیشوازمان آمدند، و خود را به عنوان ساکنان جدید این کاخ شاهی به ما نشان دادند، فنس های توری فلزی به تازگی، توسط همین دوستان به دور کاخ حصار کشی شده و لذا ما مجبور شدیم برای ورود به آن از ضلع بالایی کاخ که رودخانه جریان دارد و آنها نتوانسته اند آن را فنس کشی کنند، وارد مجموعه شویم.
پله های مقابل ساختمان تالار کاخ ناصری در شهرستانک
زمان اندک حضور و شوق تصویربرداری از این مکان زیبا، باعث شد که نتوانم کمی درنگ کرده و تمرکزی کنم و روح جستجوگر خود به یافتن ارواح سازندگان و استفاده کنندگان این مجموعه زیبا روانه و ارتباطی با آنان برقرار کنم؛ در حالی که سلسله قاجار تا کمتر از صد سال پیش بر این کشور حکم می راندند، و البته به غیر از آقامحمدخان قاجار که خواجه مردی مشهور است که لطفعلی خان زند را به نامردی کشت و بر جایش نشست، ناصرالدین شاه به علت ماندگاری نیم قرنه در حکومت و خوشگذرانی هایش، مانوس بودن با درباریان و حرم، سفرهای خارجی و آوردن دوربین عکاسی به کشور، ساختن مترو بین تهران و شهرری و... و سرانجام ترور او در شاه عبدالعظیم حسنی و دفنش، در این مجموعه مذهبی همچون رضاشاه پهلوی، و این که قبرش هم اکنون در قسمت زنان قرار دارد و در سفر به ری نتوانستم بر سنگ مزارش حاضر شوم و...، و مظفرالدین شاه قاجار که فرمان مشروطیت را امضا کرد تا قدرتی که پاسخگو نیست، محدود شود، و انقلاب مشروطیت که هیچگاه به اهدافش نرسید و عقیمش کردند و مبارزه ملتی را ناکام گذاشتند، تا این ملت طعم آزادی و رفتن استبداد را نچشند و انگار این "بختک استبداد خبیث" قصد دست برداشتن از "این ملت پیشرو، اما عقب مانده و عقب نگاهداشته شده" را ندارد و استبداد را از درب بیرون می کنیم، از پنجره وارد می شود؛ و انگار زمین این وطن بسیار مساعد رویش مستبدین است که مخوفترین شکل آن هر بار بعد از یک مبارزه ی سخت، باز تولید، و ملت همچنان در فراق "حاکمیت قانون و داشتن آزادی" باید خون دل بخوردند، و از دیده هاشان اشک، و از رگ هاشان خون باید جاری باشد، تا ببینیم کی و در چه زمانی دست های داخلی و خارجی رضایت خواهند داد که این ملت به حقوق و مرتبه ایی که لایق آن است، دست یابند.
دیگر قجری که شهرت دارد محمدعلی شاه قاجار بود که مجلس شورای ملی را مردانه توسط روس ها به توپ بست تا آخرین میخ را بر تابوت مشروطیت و انقلابش بکوبد و آن را نابود کند، و از این بعد مستبدین دیگر مجلس و پارلمان ایران را هرگز جرات نکردند به توپ ببندند، بلکه با پنبه سر بریدند و طراحان روسی، غربی و داخلی ضد آزادی این مردم، فهمیدند که نباید مجلس را به توپ بست بلکه باید آن را از کارکردش انداخت، بدین صورت که به جای پیگیری حقوق مریم، نمایندگان از وکیل و الرعایا به وکیل الدوله تبدیل و چشم به دهان قدرت باشند و منویات دل او را پیگیری کنند، و برای این منظور یا وکیل الدوله هایی به مجلس فرستادند، که در حالی که مدال نمایندگی از مردم بر سینه دارند، در بوق استبداد در مجلس بدمند و یا بعضی را که می خواهند وکیل الرعایا باشند و ساز مخالف با قدرت فائقه می زنند را، یا کشتند و یا از ورود به مجلس بازشان می دارند تا در آنجا نباشند و پیگیر آزادی مردم و حاکمیت قانون بر رفتار قدرت نشوند، و معرکه همچنان در دست استبداد بماند تا صورت دمکراسی بزک کرده و بی خاصیت باقی بماند، و از دورن تهی شده و همان منویات دل مستبدین در قالب رنگین دمکراسی دنبال شود، در حالی که مطلع هر قانونی اساسی با "اصل برابری همه در مقابل قانون" آغاز می شود، ولی در عمل آنان این رویه صالحه را تغییر داده و هر قشری با توجه به نزدیکی به قدرت از شمولیت قانون و نظارت قانونی شانه خالی کرده، و در نهایت استبداد، قانونی که باید به سرکشی قدرت پایان دهد را، به وسیله ایی برای کنترل مردم تبدیل، و به وسیله قانون رکن دیگر کرامت انسان یعنی آزادی آنان را محدود و محدودتر کند.
بگذریم از این مسایل که دل انسان را خون، و از زندگی ما را سیر می کند، زیرا وقتی به تاریخ معاصر نگاه می کنی که چه خون ها و جان های شریفی بر خاک افتاد تا قانون مبنای حرکت قدرتمداران و آزادی فضای زندگی ما مردم باشد، اما همچنان همان بود که بود و همان شد که نباید بود، و استبداد همواره باز تولید شد. گرچه به خوشگذرانی امثال ناصرالدین شاه ایراد می گیریم، اما دوست بهلول مسلکی داشتم که به طنز و جدی می گفت "به این مدیران باید تا می توانی، با غذای شان ماست داد، تا زمان خوابشان از بیداری اشان بیشتر شود، و بخوابند و با طرح های آبکی و مطالعه نشده اشان به بیت المال و مردم کمتر خسارت بزنند." و لذا این که مستبدین به این امور وقت گذاران مشغول باشند، بهتر است و این باعث می شود که در مدت اشتغال به این امور، مردم نفسی بکشند، زیرا بیکاری آنان باعث می شود که سر مردمان خود را بتراشند.
کمبود وقت و...، به هنگام همراهی با تیم های صعود و در سفرهای این چنینی باعث می شود که نتوانی فرصتی پیدا کنی که هر کجا خواستی بایستی، تامل کنی و آنجا نخواستی تند بگذری و... و باید با کاروان و مقدراتش گذشت، لذا ارتباط روحی با اماکن و اوقاتی که در آن قرار داری و یا از آن عبور می کنی، میسر نمی شود و در این کاخ هم من نتوانستم با شاه قجری، اهل حرمش، اهل استبل شاهی، اهل آشپزخانه شاهی، اهل سیاست همراهش، اهل دیوانی او، سرداران سبیل کلفت و مغرور در مقابل دیگران، و گوش به فرمان و خاشع و خاضع در مقابل قدرت و فرمان مستبد و... ارتباط روحی برقرار کنم و سخنی با آنان گویم، اما قاجارها و خدم و حشم شان خاک ایران را به باد دادند و نقشه ایران را بسیار کوچک کردند.
اما اگرچه فرصت گرفتن ارتباطی روحی با اهل این کاخ را نیافتم، ولی در آن جستم و آنچه دیدم را از لنز موبایلم ثبت کردم؛ تعدادی از عکس های این کاخِ بیدادگران قجری که اکنون ویران است، و باید میراث دارش مردم ایران باشند، را می توان در زیر دید، کاخی که می تواند سرنوشت بن بست شهرستانک را، در کنار گذر شلوغ "جاده چالوس" به بهشت گردشگری تبدیل و درآمدی پایدار و مداوم برای مردمش تبدیل کند، تا آنان نیز به شکرانه این درآمد خوب، دام و دامداری را به کناری نهاده و قدر طبیعت زیبا و نان آور این منطقه را بدانند و رزق خود را از گردشگری بدست آورند، و دست از چرای بی رویه دام و نابودی طبیعت در حال انهدام قلل و مراتع این منطقه بردارند، تا طبیعت زیبای در حال نابودی اطراف شان خود را دوباره باز یابد، و این خود باعث خواهد شد با ورود طبیعتگردان بیشتر به دره شهرستانک، درآمدی پایدارتر از گوسفند و گوسفند داری ویرانگر فعلی، به آنان پیشکش شود، و هر روز بر ثروت بی پایانی که از گردشگری با کنار گذاشتن خودخواهی چراندن طبیعت رزاق این کوه ها، به آنان افزوده می شود، و شهرستانک نشینان نیز در کنار طبیعت زندگی سالم و پایداری داشته باشند:
کاخ ناصری در زمان حضور ناصرالدین شاه قاجار با کاروان شاهی
کاخ ناصری در شهرستانک زمانی که هنوز ویران نشده بود
نقشه دسترسی به کاخ ناصرالدین شاهی به هنگام عزیمت از تهران
ثبت تصویر طبیعت پاییزی 11 آبان 1396 دره پایین کاخ ناصری در دره شهرستانک
ساختمان کاخ ناصری در انتهای دره شهرستانک
تالار کاخ ناصری از نمایی نزدیک تر در دره شهرستانک 11 آبان 1396
تالار کاخ ناصری از نمایی دورتر در دره شهرستانک 11 آبان 1396
تالار کاخ ناصری از نمایی دورتر در دره شهرستانک 11 آبان 1396
تالار کاخ ناصری از نمایی دورتر در دره شهرستانک 11 آبان 1396
تالار کاخ ناصری از نمایی دورتر در دره شهرستانک 11 آبان 1396
طبعیت پاییزی باغ های زیر کاخ ناصری در دره شهرستانک
تالار اصلی کاخ ناصری از نمایی شمالی در دره شهرستانک 11 آبان 1396
تالار اصلی کاخ ناصری از نمایی شمالی در دره شهرستانک 11 آبان 1396
تالار اصلی کاخ ناصری از نمایی شمالی در دره شهرستانک 11 آبان 1396
داخل تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان 1396
داخل تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان 1396
داخل تالار اصلی کاخ ناصری آب رودخانه در تالار جریان داشته است دره شهرستانک 11 آبان 1396
داخل تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان 1396
داخل تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان 1396
داخل تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان
1396
داخل تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان 1396
داخل تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان 1396
داخل تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان 1396
داخل تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک حوضچه آبنما 11 آبان 1396
حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان 1396
حوضچه آبنمای حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان 1396
ورودی شرقی تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان 1396
پله های زیبای حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری در دره شهرستانک 11 آبان 1396
رودخانه ایی که در سمت شرق کاخ ناصری در دره شهرستانک جریان دارد 11 آبان 1396
سنگ های سمت شرق کاخ ناصری در دره شهرستانک
که برای حضور موکب شاهی پله گذاری شده است
مستبدین معمولا انسان های ضعیفی اند که به مقامات بالا که فکرش را هم نمی کردند، رسیده اند و معمولا میراثخوار یک بنیانگذارند و اکنون وقتی به بالاترین مقام رسیده اند، انگار عقده بی حد و حصر خود کم بینی دارند و برای جبران این عقده، استبداد را به حد کمال می رسانند، و در خباثت بارترین شکل، وقتی به این مقام می رسند با غرور و تکبر خاصی کسانی را که وسیله، و جاده صاف کن رسیدن آنان به این مقام بودند را به بهانه های واهی از بین می برند، یا مورد تنبیه سخت قرار می دهند، کاری که آقای محمدرضا پهلوی بعد از پیروزی در کودتای 28 مرداد و سرنگونی دولت ملی دکتر محمد مصدق، با افرادی مثل "حاج طیب رضایی" و... کرد، کسی که در دادگاهی که حکم به اعدامش داد، لباس خود را بالا زد و عکس خالکوبی شده شاهِ پهلوی را نشان داد و گفت این عکس خالکوبی شاه روی تن من است، من یک شاهدوست هستم، اما موثر واقع نشد و اعدامش کردند، زیرا این گونه دادگاه ها به سفارش قدرت تشکیل می شوند، و حکمی به غیر خواست قدرت نخواهند داد، از این بدتر را ناصرالدین شاه قاجار با کسی که معلم، همراه و مشاور او بود، کرد و امیرکبیر را در حالی که شوهر خواهرش و رییس الوزرای کاردانش بود، در حمام فین کاشان رگ زد تا جلوی چشمش نباشد، به حمام کاخ ناصری که رسیدم با خود گفتم، شاه قجری وقتی در این حمام حاضر می شد، آیا از رگ زدن دوست خود امیرکبیر هم یادی می کرد و از عمل خود خجالت زده بود یا نه.
ورودی حمام واقع در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک 11 آبان 1396
ورودی حمام واقع در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک 11 آبان1396
ورودی حمام واقع در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک 11 آبان1396
روزنه حمام واقع در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک 11 آبان1396
رخت کن ورودی حمام واقع در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک 11 آبان1396
گچبری های رختکن ورودی حمام واقع در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک
گچبری های سقف حمام واقع در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک
ورودی از رختکن به حمام واقع در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک
تن شوی خانه اصلی حمام واقع در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک
تاق های تن شویخانه حمام واقع در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک
ورودی تن شوی خانه اصلی عکس از درون به سمت رختکن حمام
واقع در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک
خروجی از رختکن حمام به حیاط کاخ ناصری در حیاط شمالی تالار اصلی کاخ
دره شهرستانک
تاق ورودی یک اتاق در ساختمان های سمت غرب تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک ثبت عکس 11آبان 1396
دالانی گذری از سمت حیاط اصلی به سمت ساختمان های سمت غرب تالار اصلی کاخ ناصری
زیبایی های ساختمان های سمت غرب تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک
ساختمان های سمت غرب تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک ثبت عکس 11آبان1396
معماری زیبای ختمان های سمت غرب تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک ثبت عکس 11آبان1396
آب از زیر ساختمان های سمت غرب تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک نیز جاری بوده است ثبت عکس 11آبان
زیرگذر در ساختمان های سمت غرب تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک در این زیر گذر حمامی هم وجود دارد
حمام زیرگذر در ساختمان های سمت غرب تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک
زیرگذر دیگری در ساختمان های سمت غرب تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک
ویرانترین بخش در ساختمان های سمت غرب تالار اصلی کاخ ناصری
در دره شهرستانک
زیبایی های معماری در مجموعه غربی تالار اصلی
دهم آبان ماه 1396 پا در مسیری گذاشتیم که سخت ترین مسیر برای صعود به ارتفاع 3964 متری توچال است و کمتر گروهی از این دره و یال بدان راه می پیماید، زیراکه مسیری سخت و خطرناک است، شیبی چون قله دماوند دارد، و در مسیر صعود آن را نزدیک می بینی و هر چه می روی به پایانش نمی رسی، و به قول یکی از کوهنوردان حرفه ایی، این مسیر و دره "فراخنای" که درست در مقابلش در سمت جنوب غربی قله توچال، به صورت قرینه جنوب غربی – شمال شرقی قرار دارند، از بهترین نقاط برای تمرین کسانی است که چشم به صعود به قله 8848 متری "اورست" دارند، شیبی کشنده دارد و خطرناک.
کوه هست و مثال سنگینی اش، چنانکه به تمثیلی برای بارهای گران و دهشتناک مبدل شده است، بارهایی که بر دوش نحیف آدمیان چنان گران آمده که نزدیک است شانه های شان زیر این بار خرد شود، و هرگاه بار سنگینی از غم و اندوه بر دوش انسانی دیدند، گویند چون کوه بر دوشش سنگینی می کند، اما همین کوه سنگین و افسانه ایی، برای کوهنوردان جایی است برای گذاشتن سنگینی اندوه و یا بار غم ها، که بر دوش آنان سنگینی دارد. اینجا می آیند تا دمی بارهای گران را زمین گذاشته و تمدد اعصابی را تجربه کنند، و از بارهای گران زندگی دمی خلاص شوند و بیاسایند و آنجا در آن بالا دست ها، بار گران خود را دمی بر ستیغ کوه سنگینی بگذارند که توان حملش را داشته باشد.

سلسله جبال البرز بین دریای قزوین و تهران
این مخروطی هم که در تصویر دیده می شود قله دماوند است
انگار "یزدان پاک و مهر افروز" نیز اینجا و در این ستیغ بلند کوه ها، از آسمان و جایگاه بلندش به سوی زمین و آدمیان (بیرون رانده شده از بهشت و جوار قرب الهی)، نزول اجلال فرموده و هبوطی را تجربه می کند، تا بارهای گرانی را از دوش های این مفلوک پناهنده به ستیغ کوه های رفیع، بردارد و کمی آرامش و سبکی ارزانی دیدگان و اعصاب و روانِ درهم و برهم انسان پناهنده به کوه، ارزانی دارند.
کوه با همه سختی و خطراتش که گاه و بیگاه مرگ را در نزدیکی گوش خود، در کنارش حس می کنی، رفیقی است جذاب و معشوقی است منادی دهنده که تو را به خود می خواند، آنقدر تو را می برد و می آورد تا به خود معتادت کند، و در این بین بعضی را حتی می کُشد و بسیاری را هم شفا می دهد.
آنجا و در آن بالا بالاها بهتر از هر جایی، شکست خوردگان بی آینده می توانند خود را به گذشته ایی متصل کنند، که در اوج شادی و شعف، پیروزی و غرور، اوج عزت و بزرگی و... بودند؛ اما انگار پژواک این همه شادی، غرور و عزت و... را دامنه های سترگ کوه ها برای این شکست خوردگان حفظ کرده تا به سان لالایی، در این روزهای ناامیدی برایش زمزمه کند، تا آرام گیرد، و یادآور روزهایی باشد که او نیز چون ستیغ این کوه های رفیع و بلند، در بلندای پیروزی بود، و در آن اوج ها نقش می گرفت و با شادی آن را بازی می کرد، اما اینک با لالایی نوای آن روزهاست که دلخوش است، و می داند باید نردبانی شود تا دیگران بر شانه هایش پا نهاده و اوج گیرند، و سنگینی پاهای آنها را بر شانه هایش تحمل کند.
ارتفاعات دست نخورده ترین نقاط زمین است که هنوز نوای دلنشین مهر و شجاعت آرش در آن طنین انداز است، و سرودِ عشقِ او را زمزمه می کند؛ ضحاک و دیوها را هنوز بدان راهی نیست، زیرا که در این پایین سخت مشغول غارت ثروت و عمر کسانی اند که نه اوج می دانند و نه از آن شنیده اند؛ و ضحاک در پای همین کوه به خوردن مغز جوانان طعمه شده اش مشغول است، و هنوز فرصتی نیافته اند تا بدانجا در آن بالا بالاها راه یافته و خلوت فراریان از اژدهای سهمناک نفس آدمی را در آن جایگاه سیمرغ یافته و سر به زیر سنگ کوفته و نابود کند؛ و برای همین امن ترین صفحات زمین و پاک ترین فضای زمان و عرفانی ترین سرودها در آن بالاها جریان دارد و مهر در تبلور عالی خود، نشان از امتداد می دهد، و انسان نیرویی مضاعف می گیرد و خارج از همهمه خصم، گوش و چشمش استراحتی می کند تا همراه با ماهیچه های بدنش، روحش نیز برای چند لحظه ایی آرامش گرفته و کمی بیاساید.
آری متواریان زمین های صاف و خواب آورِ بی دست انداز، سنگلاخ های کوه را در پیش گرفته اند تا از این یکنواختی خسته کننده و زبونی آور، نجات یابند و روح شیرهای کوهستان را که اینک کشته شدند و تنها روح شان در این بلندای غرور سرگردان است را ملاقات کنند و از آنان نیروی شجاعت و استقامت و مردانگی گیرند.
پلنگ های اوج پسند که در سر صخره ها به شکار آهوان زیبا رفته بودند، این روزها کشته بلند پروازی های خود شده و تنها صدای نعره های مستانه اشان هنگام پرش از سنگی به سنگی دیگر در پژواک بادهای توفان زای کوه مانده و تو می توانی، گوش بدان سپرده و یادواره دوره آبادی را مرور کنی، اینجا دیگر صدای غوکان تو را آزار نخواهد داد و با صدای ببر و پلنگان همنشینی، و از شیر و شیران خواهی شنید و حس شان خواهی کرد. حضور ارواح آنان در این بالا دست ها، بهتر از هر جایی دیگر می توان حس کرد.
چهارم آبان ماه 1396 برایم به یاد ماندنی خواهد بود، پاییز در آن سوی قله توچال در دره "اوشان و فشم" هم زیبا و دیدنی بود، گرچه چوب حراج به برگ های سبز گیلاس، آلبالو، گردو و سیب خورده و این خود حادثه ایی هول انگیز است زیرا که فصل بهار و تابستان گذشته و گاهنامه پاییز و زمستان در راه است. دوستی پاییز را نشانه فصل رفتن، خزان (طبیعت، عمر و...) و رخت بربستن توصیف کرد، و به راستی در عمقِ غمِ رفتن، تمام شدن، خزان و پایان فصل زایش، و آمدن فصل مرگ و ریزش، باز هم زیبایی هایی وجود دارد که دیدنی است، و زرد شدن صورت سبز و شاداب طبیعتِ پربار نیز تماشایی است، شاید با همین دیدگاست که برخی دوربین بدست حتی لحظات مرگ و در خاک شدن انسان ها را هم ثبت و ضبط می کنند، حال آنکه قبلا چنین نبود، و نازیبایی ها را سعی می کردند به فراموشی سپرند، و ثبت و ضبط نمی کردند، اما دیدگاهی شادی و غم را از یک تیره و تبار می بیند، و برای واجدین چنین دیدگاهی لحظات "پایان" نیز زیبایی لَمحات "آغاز" را دارد و آن را هم دیدنی می بینند. گرچه پایان، همواره غم انگیز نگریسته می شود.
دیر زمانی نه چندان دور در زمان عارف قزوینی [1] مفهوم وطن چندان وسعت نداشت و مردم آن زمان وطن را به ناحیه ایی متعلق می دانستند که در آن متولد می شدند، و از وطن بزرگتر غافل شده بودند، اما این روزها دیگر وطن در بین ما به یک محدوده ده و یا شهر محل تولدمان محدود نمی شود و به مرزهای جغرافیایی سیاسی گفته می شود که چنانچه بیگانه ایی بخواهد در آن وارد شود باید بیاید و درخواست روادید ورود و یا همان ویزا کند، تا اگر خواستیم در آن وارد شود، و یا گاه وطن از سوی فرهیختگان و آگاهانی از این مرزهای جغرافیایی نیز فرارفته و گسترش یافته و شامل حوزه تمدنی ایرانیانی می شود، که در زمان باستان می زیستند، برای این ایرانیان، ایران دیگر گربه نشسته بر نقشه های جغرافیای سیاسی کنونی نیست، بلکه از "میان رودان" در عراق کنونی آغاز تا "کاشقر" در سین کیانگ چین و "کشمیر" یا ایران کوچک در هند و از آن سو تا تاجیکستان و از این سو تا ورای "قفقاز" و گرجستان گسترش می یابد.
لوگوی زیبای راه آهن ایران
اما یک ملت چگونه احساس هموطنی می کنند؟ یکی از دلایل این احساس "ارتباطات" است که در گسترده ایی چنین وسیع، آنان را به لحاظ فرهنگی، اقتصادی و.... به هم مرتبط می کند، تاریخ نشان می دهد که تمدن های بزرگ، سرزمین های دیگر را از طریق ارتباطات، در ضمیمه خاک خود حفظ می کردند، لذاست که "راه شاهی" ارتباطات بین امپراتوری های باستانی ما را در شوش و دیگر نقاط آن در شمال، شرق و غرب ایران باستان و بزرگ متصل می کرد. در دوره معاصر نیز ارتباط راه آهن در قوام جغرافیای سیاسی کشوری که اکنون ایران نامیده می شود، بسیار موثر بود، و آنگاه ایران کنونی معنی خود را بهتر نشان داد که بین خرمشهر و زاهدان و جلفا و مشهد با تهران که سال هاست پایتخت ایران شده بود، ارتباط ریلی برقرار شد و از آن زمان دیگر جدایی ها از این خاک کاهش یافت، زیرا تا پیش از این در زمان قاجار خاک ایران، که ارتباط ریلی نداشت، بسیار آب رفت و کوچک و کوچکتر شد.
نمی دانم آنروز که بنیانگذار سلسله پهلوی بنیان راه آهن ایران را در شکل کنونی آن نهاد، چقدر این منظور را مد نظر خود داشت، ولی آنچه مسلم است، بلافاصله بعد از این که او شورش های جدایی طلبانه جزایر خودمختار در گوشه و کنار این آب و خاک را فرو نشاند، و آنان را تابع قانون یکدست در مرکز و پایتخت ایران کرد، تا هر کسی در هر استانی ساز خود را نزند و قانون خود را به اجرا در نیاورد، و هر کسی در محدوده خود حکم به سلیقه خود نراند، بلافاصله فکری برای ارتباط آنان با مرکز کرد و ارتباط استان ها را نیز از طریق ریلی با تهران برقرار نمود، به طوری که تلاش او برای گسترش صنعت ریلی کشور بسیار قابل توجه و نشان از هدف گیری بسیار درستش در این زمینه داشت. شاید او از تجربه هند آموخته بود که از یک تنوع فرهنگی و زبانی مشکل ساز رنج برده و می برد و انسجام ملی اش در خطر همین تنوع زیاد است، و این ارتباط راه آهن بین مناطق مختلف آن کشور وسیع و پرجمعیت است، که به یکی از مظاهر وحدت ملی در این کشور تبدیل شده، و من خود در یکی از خطوط ریلی هند سفر شخصی داشتم، و از کلکته (ایالت بنگال غربی) در شرق، تا امریتسر (ایالت پنجاب) در غرب آن کشور سفر ریلی کردم و با تن و جان خود حس کرده و دیدم که چطور یک هندی می تواند، تنها با پانصد روپیه (هر روپیه اکنون نزدیک به 50 تومان است) این فاصله را در سال 1387 طی کند.
نقشه ریلی ایرانی که اکنون بیش از 13 هزار کیلومتر راه آهن دارد
و یا شاید رضاشاه از چینی ها آموخته بود که بلافاصله بعد از الحاق تبت به سرزمین چین فعلی، ارتباط ریلی این بلندترین نقطه دنیا در هیمالیا و یا "بام دنیا" را با پکن برقرار کرد، تا آنرا بتواند در سرزمین خود حفظ کند. نمی دانم رضاشاه از که آموخت، ولی این مسلم است که او به درستی آموخت، و هدف گیری کرد و در این زمینه بسیار درست حرکت کردند، و کاملا به هدف زد و امروز صنعت ریلی این کشور به نام اوست.
اما من بعد از بیش از بیست سال که از جنگ ایران و عراق گذشته بود و در زمان جنگ از این سرویس ارتباطی استفاده می کردم، مجددا توفیق یافتم بر خطوط ریلی که او بنیان گذاشت سفر کنم، خطوطی که انگار چنان بنیادش را درست و محکم نهاده که بعد از دهه ها، تغییر آنچنانی هم نکرده است، آری باز دوباره پای بر خطوط آهنی گذاشتم و با نفس های کارگرانی هم نفس شدم که با کمترین امکانات بیش از چهار هزار کیلومتر راه آهن را کشیدند و خاطرات بیل و کلنگ آنان که در این صنعت نوپا و جدید به کار گرفته شده بود و من خاطرات آن را از نسل قبلی ها بسیار شنیده بودم، که چطور با ماهیچه های بدن خود و چهارپایانِ شان در خدمت ساخت این بنای وسیع، شگفت انگیز و ماندگار قرار گرفتند تا آنرا رقم زدند، هم داستان شدم.
عکس های از ایستگاه راه آهن شاهرود با موبایل خود گرفتم که ناشی از معطلی نیم ساعته من، برای رسیدن قطاری از مشهد بود، تا مرا به تهران منتقل کند، و همین انتظار باعث شد خاطرات قطار و ریل تازه شود و چند لحظه ایی با این مردم هم درد، هم فکر و هم نفس شوم، و تصاویری از بازمانده های زحمت آن در ایستگاه شاهرود بردارم، تصاویری از زیرساختی که همچنان قدیمی و اما محکم است و راز ماندگاری اش شاید ناشی از اخلاصی باشد که در عمل مردانی بزرگ بود تا این وطن، ساخته و یا ماندگار بماند کسانیکه این حماسه سازندگی ایران را در دوره ی سخت جنگ جهانی اول و دوم، عاشقانه و پر شور سرودند.
![]()
تابلویی در ایستگاه راه آهن شاهرود
![]()
ورودی ایستگاه راه آهن شاهرود از سمت شهر
خروجی بنای ایستگاه راه آهن شاهرود به سمت سکوی سوار شدن مسافر
مسجد آیت الله بروجردی ایستگاه راه آهن شاهرود
یادمه اون موقع ها وقتی نماز صبح بود و ما در مسیر کوهستانی و سرد بین تهران و اندیمشک سفر می کردیم تا خود را به منطقه جنگی برسانیم، و در خواب ناز بودیم علاوه بر بلندگوی قطار و ایستگاه که مردم را به نماز فرا می خواند، و زمان ایستادن بدین منظور را اعلام می کرد، ناگهان مامور واگن با کلید مخصوص خود به شیشه درب کوپه ها می کوبید و داد می زد "آقا نماز" "آقا نماز" و... و به این ترتیب همه را به بیرون رفتن از محیط گرم قطار برای گرفتن وضو در آب سرد ایستگاه و خواندن دو رکعت نماز صبح فرا می خواند، آنقدر خواب شیرین ارزشمندی بود که انسان دوست نداشت حتی برای نماز هم آن را بشکند، نمی دانم هنوز هم به این رویه غلط ادامه می دهند یا نه ولی روش درستی برای فراخوانی به خواندن نماز نبود.
خطوط ریلی به سمت شرق ایستگاه راه آهن شاهرود
محوطه ایستگاه راه آهن شمال شرق ایستگاه راه آهن شاهرود
ایستگاه راه آهن شاهرود نگاهی به غرب
تابلوها وقتی از قطار پیاده می شوی و نمی دانی در کدام جهتی
گویای جهتی است که در ایستگاه راه آهن شاهرود باید بروی
محوطه ایستگاه راه آهن شاهرود نگاه از غرب به شرق
روی ریل در ایستگاه راه آهن شاهرود نگاه از شرق به غرب
اینجا در هر سو که بروی به مسجد منتهی می شود
کافی است که از قطار پیاده شوی
ساختمان ایستگاه راه آهن شاهرود تصویری از روی سکوی پیاده شدن مسافر
ساختمان های راه آهن کشور را آنقدر محکم ساخته اند
که هنوز بعد از بیش از 60 سال سالم پا برجاست
آثار باستانی حاشیه راه آهن - قلعه ایی باستانی در نزدیکی شهر صد دروازه یا همان دامغان فعلی -
تمدن باستانی و فاقد هر گونه سلاحِ "هاراپا" و" موهون جودارو"
را انگلیسی ها هنگام احداث راه آهن در پاکستان کشف کردند،
تمدنی در همسایگی مناطق باستانی شهر سوخته در ایران.
اگر صندلی خود را کنار پنچره انتخاب کنی، طبیعت بکر و زیبای اطراف را خواهی دید، من کتاب "صد سال تنهایی" گابریل گارسیا مارکز نویسنده شهیر را در ایستگاه راه آهن شاهرود خریدم که در این مسیر بخوانم ولی طبیعت اطراف چشم هایم را رها نکرد که در خطوط کتاب فرو روند
طبیعت بکر و دست نخورده مسیر را در کنار پنجره قطار هنگام مسافرت از دست ندهید
ا
ایستگاه های قطار را نمی دانم چرا اینقدر زیبا می سازند
شاید این بخاطر زحماتی است که برای ساخت راه آهن می کشند
و وقتی به مقصد می رسند اوج شکرگزاری خود را با ساخت ایستگاهی مجلل نشان می دهند،
اینجا ایستگاه مرکزی راه اهن قطار شهر بمببی مرکز ایالت مهاراشترای هند است
اینجا ایستگاه راه آهن "هاورا" در کلکته مرکز ایالت بنگال غربی هند است
که از آنجا سفر خود را به امریتسر در ایالت پنجاب هند آغاز کردم
ایستگاهی زیبا در حاشیه رود هوگلی که به خلیج بنگال می ریزد
[1] - از عارف قزوینی نقل شده است که : «اگر من هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم ، وقتی تصنیف وطنی ساخته ام که ایرانی از ده هزار نفر ، یک نفرش نمی دانست وطن یعنی چه ؟ تنها تصور می کردند وطن ، شهر یا دهی است که انسان در آنجا زاییده شده باشد !»









