مطالب نویسنده

شهید سید محسن میرکریمی و کلاس انفجارات ناکامش

نوشته شده توسط 09 مرداد 1396 1286 کلیک ها

این روزها خیابان های شهر مملو از بَنر تصاویر شهدای بزرگوار طلبه و روحانی شهرستان شاهرود و حومه آنست که در جنگ با متجاوز خارجی حضور یافته و جان خود را تقدیم این کشور، ملت و انقلاب خود کردند، و این بنرها، بازمانده از مراسم یادواره ایی می باشد که برای این قشر از شهدا چند روز پیش به طور خاص، در حسینیه اعظم مدرسه قلعه برگزار شد؛ و در میان تصاویر شهدای این یادواره که در خیابان ها نصب شده بود، عکسی هم از طلبه بزرگوار شهید سید محسن میرکریمی [1] دیدم که برایم یادآور خاطراتی طنزگونه از ایشان بود، که در ادامه ذکر خواهم کرد.

 

 

 البته ناگفته نماند که متاسفانه مراسم یادواره های شهدا در کشور، به بهانه و محملی برای دست اندرکاران جناح سیاسی و اقلیت اصولگرایان تبدیل شده تا سکان برگزاری و مدیریت این یادواره ها را در دست گرفته و افراطی ترین سخنرانان و فعالان این جناح سیاسی، فرصتی یابند تا با سو استفاده از حضور مردمی که جهت تجلیل از شهدا آمده اند و هزینه و بودجه ایی که برای این یادواره ها از جیب کشور، ملت و خانواده شهدا خرج می شود، به تبلیغ خود، افکار و مقاصد سیاسی جناح اصولگرا اقدام کنند، و از این تریبون ها به جای تجلیل از شهدا، به رقبای سیاسی جریان خود بتازند.

 از جمله بنرهای نصب شده در سطح شهر برای شب جمعه (5/5/1396)، از مراسمی خبر می داد که برای یادواره شهدای "عملیات مرصاد" حکایت می کرد که آقای کریمی قدوسی (نماینده تندرو دلواپسان و اصولگرای مشهد در مجلس شورای اسلامی) در آن سخنرانی می کرد، که در اعتراض به این گونه سو استفاده ها در این گونه مراسمات که سخنرانان آن انصاف و رعایت حقوق مردم حاضر در مراسم را فراموش می کنند، حضور نمی یابم، و افراد زیادی را می شناسم که به همین دلایل از حضور در این گونه مراسم ها اجتناب می کنند، و برغم اینکه مایل بودم حداقل عکس های شهدای مرصاد را بعد از سال ها مروری دوباره کرده باشم، نتوانستم خود را متقاعد کنم که حضور یافته، و تا چند روز تاوان شنیدن سخنان خالی از تقوا و انصاف این قشر سخنرانان را بدهم و لذا عطایش را بلقایش بخشیدم.

سخت معتقدم که اگر سکانداران کشور بخواهند، کار کشور به سامان برسد و وحدتی در حد زمان پیروزی انقلاب و حضور بنیانگذار انقلاب، دوباره به کالبد کشور باز گردد، باید مراسمات و تریبون های ملی از دست تمامیت خواهان یک جناح مسلط، اما در اقلیت، خارج شود و نمازهای جمعه، مراسم یادواره شهدا و... را از انحصار جناحی اصولگرایان خارج و به سواستفاده جناحی آنان پایان داده، تا اکثریت مردم این گونه مناسبت ها و مراسمات را از خود دانسته و بتوانند در آن رغبت حضور یابند.

معدن جوشان و گهربار شهدا و مراسمات آن، اکنون متاسفانه به محملی برای اقلیت اصولگرا تبدیل شده تا مردم را به نام شهدا و... جمع کنند و اهداف سیاسی و جناحی خود را پیش برده و به رقبای سیاسی خود بتازند و از جمله مردم را با سیاست های دولت ج.ا.ایران و سکاندار آن، ریاست منتخب و محترم جمهور، که اصولگرایان او را رقیب و از خود نمی دانند، مساله دار کنند؛ تریبون های یکدستی که فقط صدای ترومپت تکراری و یکنواختی از آن بیرون می آید و از نوای دلنشین سازها و منش های دیگر سیاسی و فرهنگی و حرف های نو دیگر، در آن خبری نیست و لذا انحصاری، تکراری و زجرآور شده است، و جهت ملی و عمومی کردن این مراسمات اختصاصی، باید تنوع افکار و منش ها را اجازه داد در آن راه یافته و از انحصارِ انحصارطلبان و تکصدایی اصولگرایانه خارج شود.

روند موجود همان مصداق بارز و روشن "حرامخواری سیاسی" است که آقای سید مصطفی تاجزاده به درستی از آن داد سخن راندند؛ و این که سیاست بازان گروه سیاسی تمامیتخواه، خودخواه و اقلیت اصولگرایان که در این مراسمات و یادواره ها بر محمل خون شهدا سوار می شوند، و کار خود را پیش برده و به خوشه چینی از خرمن انقلاب، جنگ و... مشغولند، ظلمی است به سرمایه های ملی؛ حال آنکه شهدا موضوعی ملی اند و نباید به دستمالی یک بار مصرف برای توجیه و پیشبرد سیاست های این گروه سیاسی اقلیت تبدیل شوند؛ معدن گهربار شهدا و دیگر معادن بزرگ و غنی فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و انقلاب و تریبون های حامل آن، مثل صدا و سیما، نمازهای جمعه، یادواره های شهدا، راهپیمایی ها و... نباید توسط سیاست پیشه گانی که کشور را با خودخواهی های خود به ویرانی بردند، مورد سواستفاده جناحی قرار گیرد.

اما بگذار از این سو استفاده چی ها از خون و مراسم شهدا بگذریم، و آقایان سیاستگذار مراسم یادواره شهدا را با وجدان و تقوای خودشان تنها بگذاریم تا شاید تفکری کرده و تا دیر نشده و این چشمه جوشان را از حیز انتفاع خارج نکرده اند، به خود آیند؛ آنانی که کاملا این جمله که روزگاری روی تمام امکانات عمومی درج شده و مد نظر تمام خدمه خدمتگذار کشور و ملت بود، را فراموش کرده اند "عمومی است، استفاده اختصاصی ممنوع"؛ و اکنون در این فراموشی ممتد، از شهدا و... استفاده اختصاصی و جناحی می کنند و با این روشی که در پیش گرفته اند، چوب حراجی به قیمت مفت و در راستای خدمت به اهداف بی ارزش یک جناح سیاسی اقلیت، که مردم ایران بارها در انتخابات های مختلف نشان داده اند که به افراد و سیاست های آنان اقبال و نظر مساعدی ندارند، زده و بدین سرمایه های عمومی و ملی خسارات جبران ناپذیری می زنند.

بازگردیم به شهید بزرگوار سید محسن میرکریمی، که در آن شب دهشتبار بیست و نهمین روز اردیبهشت ماه 1365 که گردان کربلا ماموریتی در مهران برای هجوم و مقابله با نیروهای دشمن دریافت کرد، و آن زمانی بود که متاسفانه دشمن بعثی تحرکاتی را از اطراف شهر مهران در استان ایلام آغاز کرده و از تحرکات عملیاتی ما علیه خود نیز به نوعی از قبل مطلع شده بود، و گروهان ابوالفضلِ گردانِ کربلا به عنوان اولین نیروی عمل کننده گردان، به مسلخِ کمینِ دشمنِ هوشیار و آماده رفتند و همه آن برگ های شاداب و سبز، مثل برگ های زرد و آماده خزان درختان در پاییز، توسط تیربار کمینِ دشمن دِرو شده و بر زمین ریختند، در آن صحنه مخوف و خسارتبار تا آنجا که من می دانم، دو سید محسن بهار عمرشان در کنار همرزمان دیگرشان خزان شد، و بر زمین تفتیده و داغ مهران افتادند، یکی شهید سید محسن مصطفوی، و دیگری شهید سید محسن میرکریمی.

 شهدایی که با همرزمان خود که عددشان به چهل تن میرسید، در چند لحظه به خاک و خون افتادند و در محاصره دشمن، امدادگری حتی نتوانست به آنان که هنوز مجروح بودند، کمک کند و در این صحنه خشن، مجروحین نیز در میان خون خود ماندند تا به شهادت رسیدند، و امدادگران و امدادجویان هر دو زنده بیرون نیامدند، و چهل روز پیکرهاشان بر زمین های داغ مهران، زیر آفتاب ماند، و پیکر پاک و مطهرشان و با همان ترکیبی که تیرهای دشمن آنان را در خاک افکند، کج و مُوَج خشک شدند، تا هنگام دفن، قبرهای عادی هم نتواند پیکرهای خشک و مچاله شده آنان را در خود جای دهد، و دیگر این که تا عملیات پیروزمند کربلای1 که چهل روز دیگر انجام پذیرفت، این پیکرهای خشک شده بماندند تا دوباره به آغوش وطن و همرزمان شان باز گردند.

اما شهید سید محسن میرکریمی حق استادی بر گردن من نیز دارد و من قبل از این تاریخ ها، او را می شناختم و هرچند هیچگاه با او در جبهه همرزم نبودم، حکایت آشنایی ما موقعی آغاز شد که در تابستان سال 1359، 60 یا 61 (مردد هستم)، که مدرسه ها تمام شده بود، مطلع شدیم که فردی آمده و قصد دارد کلاس هایی را برای ما تشکیل دهد و به این ترتیب ایشان به عنوان مُدرس اردوهای تابستانی به گرمن آمد و در مسجد قلعه میانه (که اکنون خراب شده و به خیابان اضافه شده است) برای بچه های دبستانی که حدود شش تا ده نفر بودیم، اردوی کلاس های تابستانی گذاشت، و در این کلاس ها علاوه بر قرآن، حدیث، احکام و... فنون انفجارات را هم به ما که در سنین دبستان و کنجکاو بودیم، آموزش می داد. نمی دانم دلیلش چه بود ولی شاید منطق پشت سر آن اوجگیری درگیری های خیابانی با گروهک های مسلح در آن اوایل انقلاب بود، که این عنوان درسی نیز به عناوین دیگر کلاس های تابستانی ما اضافه شده بود، و ما در این کلاس های مذهبی، با فنون ساخت و انفجار کوکتل مولوتف، سه راهی های انفجاری و... آشنا می شدیم.

البته خود این شهید بزرگوار هم شاید تنها تئوری این درس را فرا گرفته بود و در کسوت مدرس اکنون آن را برای ما توضیح می داد، این را از این جهت می گویم که عملا خود او هم در پایان کلاس ها که خواستیم کلاس عملی داشته باشیم، نتوانست سه راهی انفجاری را که برای این منظور ساخته بود را منفجر، و عملا آن را امتحان کند؛ و وقتی در پایان این کلاس ها، به شیرین ترین قسمت این درس، یعنی انفجار رسیدیم، و خلوت مردگان قبرستان روستا به میدان آزمایش عملی و امتحان آن تبدیل شد، و ما به توصیه این شهید پشت دیوارها سنگر گرفته بودیم، خود استاد هم نتوانست عملیات انفجاری خود را به نمایش بگذارد و سه راهی ساخته شده توسط ایشان هم منفجر نشد تا ما عملا ببینیم که سه راهی های انفجاری که گفته می شد آن روزها در آشوب های خیابانی از آن استفاده می شود، چگونه است و چه صدا و قدرت انفجاری دارد.

خنده دارتر این که کلاس عملی ما آنقدر ناموفق بود که حتی کوکتل مولوتف دست ساز حامل بنزین و... ما هم به علت خاکی بودن زمین محل، کار نکرد و شیشه آن نشکست که انفجار آن را حداقل ببینیم و به انفجار این وسیله انفجاری ساده تر دل خوش کنیم، و بعد از مدت ها انتظار برای دیدن انفجارات، دست از پا درازتر از صحنه عملی کلاس بازگشتیم و اردو تابستانی به پایان رسید، و مردگان مزار ما هم در اثر انفجار آن از خواب خود نپریدند.

این کلاس ها حدود یک ماه و نیم جریان داشت و این شهید بزرگوار که در آن زمان حدود 15 تا 16 سال سن داشت و نوجوانی فعال بود، در مقابل محراب مسجد می ایستاد و تخته سیاهی را وسیله آموزش عناوین درسی خود قرار داده بود. البته این کلاس ها برای ما در آن سنین مثل تفریح بود تا کلاس آموزش، هر چند این شهید به عنوان برگزار کننده، حضور و غیاب های سختی را به اجرا می گذاشت، و بعد از اردوهای پیشآهنگی که در سال های 1356 و 1357 در مدرسه ابتدایی دو یا سه بار حضور داشتم، این اولین اردوهایی بود که بعد از انقلاب شکل می گرفت و بعدها این نوع کلاس ها مفصل تر و متنوع تر به محل بسیج شاهرود منتقل شد و در آنجا به صورت منظم تری ادامه یافت جایی که اکنون محوطه گردشگری آبشار شاهرود در کنارش قرار دارد و بسیاری از افرادی که در این گونه کلاس ها شرکت می کردند، بعدها در جنگ تحمیلی حضور یافتند.

 

 

 

[1] - شهید سید محسن میرکریمی، فرزند سید علی، متولد 1345، نوع حضور در جبهه بسیج مردمی، شغل قبل از اعزام به جبهه طلبه حوزه علمیه، محل شهادت شهر مهران در استان ایلام، تاریخ شهادت 29/2/1365، عضو گردان کربلای شاهرود، قسمتی از وصیتنامه شهید که بر سنگ مزارش حک شده است: "برادران من در راه اسلام و انقلاب بشهادت رسیدم، راهی که ما آمدیم حق است، و راهی است که تمام اولیا خدا مخصوصا سرور شهیدان حسین بن علی (ع) جان خود را در آن راه داده اند".

تصاویری خاطره انگیز از شهید محمد ابراهیم منتظری - خرقان

نوشته شده توسط 07 مرداد 1396 1342 کلیک ها

گاهی چهره ایی، سخنی، لحظه ایی، لحنی، شیوه حرکتی، خاطره ایی و... برای ما فراموش ناشدنی می شود، و در ذهن مان برای مدتی مدید حک شده، هر موقع بخواهیم، به سان فیلمی، بعد از سال ها که از آن لحظات می گذرد، از جلوی چشم ما فِریم به فِریم می تواند عبور کند؛ چشمی که سی و چند سال از عمر و کارکردش گذشته و اکنون از سلول های ناظر چشم ما در آن روز، شاید هیچ سلولی که آن لحظات را ثبت کرد، باقی نمانده و تمامی سلول های آنروز مرده اند و سلول هایی نو جایگزینش شده اند؛ اما خاطراتش ماندگار شده اند. شهید محمد ابراهیم منتظری هم برای من چهره و خاطره ایی فراموش نشدنی از دوران تحصیل در دوره راهنمایی است، که هرگز او را فراموش نکرده و نمی کنم.

 

 

 

شهید محمد ابراهیم منتظری - شهیدی از دیار شیخ خرقان

 

اکنون بعد از گذشت نزدیک به 32 سال برای لحظاتی می توانم همچنان او را در ذهن خود جستجو کنم و او را در حالی مجسم نمایم که بعد از ورود من و معلم، به کلاس وارد شده، و با نیم چرخشی نسبتا سریع و مسلط، که ناشی از تمرین چند ساله در نشستن بر نیمکت های مدارس خاطره انگیز آن روزگار است، در حال نشستن روی لبه ی اولین نیمکت سه نفره اییست که من و این شهید بزرگوار و نفر دیگری (که از فیلم ذهنی ام اکنون پاک شده است) روی نزدیکترین میز به تخته سیاه کلاس مان، درست مقابل معلم می نشست و فورا کِش چهارتک کتاب و دفترش را می گشود، تا نشان دهد که می خواهد تاخیرش را برای ورود به کلاس با سرعت و دقت و عدم ایجاد سر و صدا و تحت تاثیر قرار دادن دیگران و ایجاد خلل در روند درس جبران کند، تا برای تاخیرش تنها به توبیخ ناظم دوست داشتنی مدرسه امان اکتفا شود، که پیش از ورود به کلاس او را با لحنی محکم اما با عمقی دوستانه مورد شماتت قرار داده بود.

 آری مرحوم حمید آقای شریعتی، ناظم مدرسه امان در اولین اتاق سمت راست ورودی ساختمان مدرسه راهنمایی شهید آیت الله بهشتی خرقان نشسته بود و افرادی مثل محمد ابراهیم را که احیانا دیر می آمدند، سریعا راه می برید و نمی گذاشت به آرامی در سالن مدرسه خرامیده و بی توبیخ از مقابلش بگذرند و وارد کلاس شوند؛ اما توبیخ های کلامی اش در عین صلابت و محکمی، آنقدر مهربانانه و دوست داشتنی بود که انسان ذره ایی احساس کینه، یا نفرت، خشم بی مورد و خارج از اندازه و... در لحن او نمی توانستی یافت، و گرچه محکم و به سان قد و قواره بلند و با جذبه اش، جدی بود، اما صمیمی و با درونمایه ایی از لطف دانش آموزان را می نواخت، و تو را که نه فامیل و یا نه آشنایش بودی، شیفته محبت و دلسوزی اش می کرد، و امثال ما که گاهی دیر در مدرسه حاضر می شدیم، همیشه آرزو می کردیم که اگر دیر آمدیم، و تُوپ و تَشری بر ما لازم شد، آنرا از مرحوم حمید آقای شریعتی دریافت داریم، زیرا که این مرد انگار به تمام بچه های این مدرسه بسان برادری دلسوز بود و حتی به دانش آموزان چند روستا آنطرف تر هم، خود را به همان اندازه مسول و دلسوز نشان می داد، که فرزندان دوستان و آشنایانش که شاگردان این مدرسه بودند، و پیگیر وضع آنان هم بود.

حمید آقای شریعتی که متاسفانه بسیار بیموقع و در جوانی دنیای ما را ترک کرد و رفت، خود می دانست که باید راسا به این امور بپردازد، برای همین طوری میز کارش را قرار داده بود که با قد بلندش می توانست از پنجره دفترش همه حیاط مدرسه را از ورودی اصلی حیاط آن تا انتها تحت نظر داشته و هم مقابل درب ورودی سالن و تنها ورودی راهرو کلاس ها را در کنترل چشمان تیزبینش قرار داده که اگر شاگردی بی موقع وارد و یا خواست خارج شود از روزنه درب دفترش او را داشته و به موقع او را خفتگیری کند، تا دانش آموز زِبِلی هوسش نکند اگر دیر آمد و یا زود می خواست برود، بدون اطلاع دفتر راهی کلاس شده و مدرسه و کادرش را به ریشخند بگیرد، و قبلا برخوردهای لازم با او صورت پذیرد؛ و به همین دلیل ما می دانستیم که باید مواظب چشم های مراقب او باشیم و گاهی که بی هنگام وارد مدرسه می شویم، با اجازه و بعد از ادای توضیحات کافی، وارد روند درسی و کلاسی خود شویم.

اکنون محمد ابراهیم شیکپوش و منظم ما هم که خود را به انباری از انواع عطر و ادکلن (آن روزها تَجملات محسوب می شد) زده بود و هر روز معطر به مدرسه می آمد، از خوان حمید آقای شریعتی گذشته بود و خود را روی نیمکت کلاس و جای سازمانی اش، طوری سریع جابجا می کرد و دفتر انشای خود را بیرون می کشید که معلم انشا دیگر فرصت روانی نیابد تا او نیز به سبب دیر رسیدنش، مورد شماتتش قرار دهد، محمد ابراهیم با سرعت عمل و در عین حال احتیاط وسواس گونه اش، برای عدم ایجاد سر و صدا، در تدارک مقدمات پیوستن بجمع کلاس بود، و عملا به معلم پیام می داد که پیامی را که معلم انشای ما در قالب کلمات شماتت آمیز برای تاخیرش می خواهد بگوید، از قبل گرفته و دیگر نیاز به شماتتِ کلامی معلم در جمع دانش آموزان تُخس کلاس نیست، که منتظر چنین لحظه ایی بودند تا کلاس را با خنده های خود بترکانند و دوستان آرام او و... که باید شاهد عذرخواهی اش در جمع شوند.

 

     

مادرم در معراج رفتم، لحظه هایم خون میطلبد و من که حلقه ایی در موج شهادتم

بی صبرانه انتظار مرگی را می کشم که شفق بار مرا می طلبد

 

"مَداِبریم" [1] که معادل همان "اِبی" شهری هاست، نامی بود که دوستان همشهری اش، این دوست صمیمی مرا بدان صدا می کردند، دانش آموز به اصطلاح اهل کِلاس و پرستیژی که به این گونه مسایل جدی بود و هرگز از صدا شدن به این لحن و نام شکسته و له شده خرسند نبود، ولی کاری هم از دستش هم نمی آمد زیرا اولا بیشتر نام ها را به همین وضع شکسته و له کرده ادا می کردند و بدتر از همه نام های بدتری را برای دیگران انتخاب کرده و صدا می کردند که خوشبختانه این شهید از این گونه نام ها نداشت و ثانیا اگر حساسیت هم نشان می داد، اوضاع از این که بود هم ممکن بود بدتر می شد و همیشه آدم هایی وجود داشتند که اگر به این گونه حساسیت ها اطلاع می یافتند، بر آن زخم انگشت خود را بیشتر می فشردند تا صدای دردآورتر و شدیدتری از صاحب درد بشنوند و لذت برند.

محمد ابراهیم بسیار اهل تعریف و تشریح موضوعاتی بود که همیشه در آستینش پر از آن مسایل بود، گاهی از اهل خانه اش تعریف می کرد و گاهی از لباسی که می پوشید و... و مرتب در مورد قضایایی نو می خواست به صورت مجدانه ایی تو را مورد خطاب قرار دهد، و گوش تو را بیکار یافته و مشروح تشریح نماید. اما او اصلن اهل شَر و شُور نبود و تفریحش تعریف از مسایلی بود که دوست داشت از آن بگوید مثلا عطر و یا ادکلنی که با فلان قیمت و... خریده بود، و گرچه توضیحات دقیقش برایم جالب بود ولی گاه از توضیحاتش آدم حوصله اش سر می آمد، و علیرغم این که شیرین حرف می زد و بسیار ماهرانه تعریف می کرد، ولی چون نمی توانستم ارزیابی از درستی و یا نادرستی اظهاراتش بدست آورم، گاه توضیحاتش برایم ملال آور بود، و بعضا بدان بی رغبت می شدم، و گاه هم توضیحات مفصلش حمل بر ظن خودستایی می شد و یا حسادت های کودکانه امان را نیز بر می انگیخت.

در عین حال او آنقدر داستان برای گفتن داشت که دوست داشتنی شده بود، و در اغلب موارد دوست داشتم داستان های بی پایانش را بشنوم، و لذا صمیمیت زیادی بین ما ایجاد شده بود. محمد ابراهیم در حالی که خیلی سریع پشت نیمکت می نشیند، بسیار محتاط بود تا خط اطو کشیده شلوارش که برای قاچ کردن خربزه مناسب است، هم خراب نشود زیراکه خیلی حساس بود تا از شکل آراسته ظاهری اش تا آخر روز درسی کاسته نشود، و هنگامی که در آخر روز عازم خانه است، آراسته و مرتب باشد، در ضمن باید مواظب بود که آهن لبه ورودی زیر میز که توسط سازنده بی توجه اش به خوبی از لبه های آن هنگام برش، بُراده برداری نشده بود، و لبه ی تیزی داشت شلوارش را پاره نکند، لبه آهنی که انگار دایم در انتظار شلوار ما بود که در صورت اصابت ناحیه روی ران ما به آن در هنگام نشستن و یا برخواستن، یا شلوارمان را پاره کند و یا اگر شانس نمی آوردیم خراشی ناجور روی آن داده و به شلختگی متهم شویم.

اما معلم انشای ما نیز که این حرکات محمد ابراهیم را زیر نظر دارد و به تجربه تمام آن حرکات و منظور در پی اش را می تواند به خوبی درک و تفسیر کند، نخواست که اسیر این ترفندهای کودکانه و فاش ما دانش آموزان شود، اگرچه از دید من و دوستم محمد ابراهیم این ها همه مخفیانه در نظر می آمد، که برای عدم پاسخگویی به دیرآمدن انجام می شد. اما معلم بدون شماتت او از دیرآمدن، ناگهان رو به این دانش آموزش خود کرد که هنوز بر جای خود محکم نشده بود، و گفت "بیا انشایت را بخوان"، محمد ابراهیم اما انگار این بار آماده بود و ادای دانش آموزان انشا ننوشته ایی را در نمی آورد که محکم دفتر انشای ننوشته را روی میز می گذارند و خود را طوری نشان می دهند که انشای خود را نوشته اند، ولی واقعیت این است که ننوشته اند و تنها ادای تکلیف انجام داده ها را  در می آورند.

 محمد ابراهیم دفتر انشایش را برداشت و بی درنگ و با تمانینه تمام روانه پای تخته سیاه شده تا در مقابل سی دانش آموز دیگر نظراتش را در خصوص موضوع انشای کلیشه ایی رایج آن زمان مبنی بر این که "علم بهتر است یا ثروت" از روی نوشته ایی که با خود در دفترش داشت، بخواند و خواند؛ و مثل همه بچه ها که اگر می خواستند هم جرات نمی کردند که خلاف روند جامعه دانش آموزی و معلمان، از بهتر بودن ثروت در مقابل علم بگویند، و جامعه و کلاس را به چالش بکشند، محمد ابراهیم نیز طبق روال معمول در مدح علم یک صفحه خواند و دفترش را بست و به سمت معلم به حرکت در آمد تا دفتر را تحویل دهد و نمره خود را پای انشایش دریافت دارد.

محمد ابراهیم دفتر انشای خود را روی میز معلم قرار داد و همینقدر که معلم مشغول نمره دادن، وارسی نوشته اش بود، او نیز به دنبال شیطنت های سن و سالش بود و در حالی که معلم مشغول وارسی متن بود که آیا نوشته هایش با آنچه او به عنوان انشا خوانده یکی است و یا نه؛ و به کنترل دستخط مشغول بود که مثلا دست نوشته فرد دیگری نباشد، در همین بین که معلم نمره 18 را روی دفتر تمیز و تا نخورده و نوی محمد ابراهیم انشا می کرد، او سر به جانب کلاس برگرداند و لبخند ملیح و پیروزمندانه اش را برای گذر از این گردنه سخت را نثار رقبا کرد و سریع سرش را به سمت معلم برگردان که مبادا از این تبادل پیام او با همکلاسی هایش مطلع شود و تنبیه دیر آمدن و حرکتش نابجایش را یک جا دریافت دارد، و خوشبختانه معلم نیز از این امر مطلع نشد و جریان به خیر گذشت.

 

 

شهید محمد ابراهیم منتظری

شهیدی با منشی خوشخو و میانه رو

 

زنگ بعدی زنگ ورزش است، و همه باید در صحن مدرسه مشغول ورزشی شویم؛ و معمولا عاشقان فوتبال که یکی از آنها شهید محمد رضا رجبی است، فورا سراغ حمید آقای شریعتی رفته و از او تقاضای توپ فوتبال می کنند و او هم از روی اکراه آنان را به اتاق آزمایشگاه مدرسه که اتاق جنب دفترش هست و هم انبار وسایل ورزشی، اجازه می دهد توپی را بگیرند و دو ساعت روی آسفالت های سیاه و سخت مدرسه دیوانه وار به دنبالش بدوند، ولی شدیدا توصیه می کند که اگر به طرف پنجره کلاس هایی که مشغول درسند، توپی شلیک و یا شوت شود، بازی تمام شده تلقی شده و توپ پس گرفته خواهد شد، و به نشانه تنبیه همه دانش آموزان در ساعت ورزش به کلاس باز گردانده خواهند شد؛ و گرچه بچه ها از ترس بازگشت به کلاس همه مسایل را رعایت می کنند و فریاد نمی کشند، ولی مگر می شود توپ را شوت کرد و به پنجره حفاظ دار کلاس ها نخورد، اما حمید آقا نیز فرد واقع بینی است و می داند این امر اجتناب ناپذیر است، و لذا زیرسبیلی رد کرده و خود را نسبت به صدای مهیب برخورد توپ شوت شده با حفاظ پنجره کلاس ها که هم صدایش در کلاس و صحن و راهرو پیچیده، به نشنیدن می زند و از این قلیل حوادث اجتناب ناپذیر می گذرد تا بچه بدون استرس نظارتِ ناظم، بازی خود را کنند و بیشتر مواظب زمین نخوردن روی آسفالت خشنی باشند که زیر پایشان است، تا عدم برخورد توپ با پنجره کلاس های مشغول تدریس،

خود ما هم بارها در کلاس غرق درس زبان آقای حسنی معلم اهل بسطام بودیم که کلمات نامانوس و نفهمیدنی انگلیسی را از داستان آن "دختر اصفهانی" می گفت و ما آخرش هم چیزی از آن سر درنیاوردیم و یا آقای "خالدوردی تاتار" که با آن چهره مغول وش خود که از ترکمن صحرا آمده بود و خشونت طرح صورتش با سختی درس ریاضی با هم در آمیخته بود و ما را میخکوب کلاس و تخته کرده و ناگهان توپی شدید به حفاظ پنجره می خورد و همه این عوالم سخت و رنج آور را بهم می ریخت و من محمد ابراهیم به هم نگاهی می کردیم و از شکستن این جو خوشحال و سرحال بودیم و در دل خود می گفتیم کاش بارها و بارها این توپ به این پنجره بخورد و جو خفقان کلاس زبان و ریاضی را بشکند و برای چند لحظه ایی هم که شده از شر جدیت کلاس، درس و معلمان قد کوتاه ریاضی و زبان خلاص شویم و نفسی تازه کنیم؛ این دو معلم گرانقدر گرچه به لحاظ قد و قامت اگر هر دو با هم می شدند تازه همقد آقای ناظم می شدند، ولی با همان قد کوتاه شان هر کدام مخوفتر از چند حمید شریعتی بودند.

بگذریم نه من اهل دویدن دنبال توپ فوتبال بودم و نه محمد ابراهیم پرستیژ شخصیتی و لباسی اش اجازه می داد که وارد شَر و شُور فوتبال و احتمال افتادن روی زانو در آن آسفالت سخت بود، که اگر می افتادی حتما زانوی شلوار گرمکن تو سوراخی بزرگی بر می داشت که دیگر قابل تعمیر و استفاده نبود، گذشته از این که زانویت پر خون می شد و شن های آسفالت مدرسه آن را خراش کلی می داد که درد و زخم آن در اولویت دوم بود و مهمترین نگرانی ما لباس مان بود که پاره نشود و تا آخر سال دچار لباس وصله پینه شده نشویم، بسیاری از کسانی هم که فوتبال بازی می کردند شلوار ورزشی اشان زانو می انداخت و خانواده ها مجبور بودند مارکهای جور واجور گردی را روی پارگی آن بچسبانند تا مجبور به خرید گرمکن ورزشی دیگری نشوند و لذا گاه مارک روی مارک هم می خورد، تا بلکه سال تحصیلی به پایان برسد و مجبور به خرید و هزینه جدیدی نشوند.

البته این تنها دلیل من و محمد ابراهیم نبود که از فوتبال کناره بگیریم و اصولا ما از آن دسته بچه های تُخس نبودیم که وارد جرگه بازیگران فوتبال شویم که جو آن دست این گونه بچه ها بود و با پی پا زدن، به قصد، دیگران را نقش زمین می کردند و می خندیدند؛ او و من بهترین راه گریز را حضور در کتابخانه مدرسه می دیدیم که هم بیکار نباشیم و در محوطه بر پله ها ننشسته باشیم که این خود توبیخ داشت که در ساعت ورزش روی پله ها نباید نشست و صحبت کرد، لذا با توجه به این که مسول کتابخانه مدرسه شده بودم درب کتابخانه را که به حیاط مدرسه باز می شد را باز می کردم و با هم در محیط آرام کتابخانه کوچک اما دوست داشتنی مدرسه می نشستیم و البته باز صحنه آماده ایی بود که آقا محمد ابراهیم ما روده درازی های طولانی اش را ادامه دهد و البته این بهتر از حضور در جمع ورزشی شلوغ مدرسه بود و من هم به حرف های او دل می دادم و او هم می گفت و می گفت و می گفت تا ساعت کلاس ورزش طی شود.

دیکته من آنقدر خوب نبود که به هنگام تحویل کتاب به قلیل متقاضیانش، نام آنها را در دفتر تحویل و تحول کتاب به درستی بنویسم، ولی به واسطه نظمی که آقای شریعتی در من دیده بود کتابخانه مدرسه را تحویل من داد، یادم هست دانش آموزی داشتیم که ظاهرا مادرش اهل خرقان بود و پدرش احتمالا اهل جایی دیگر از نقاط ایران، که به کتابخانه آمد و کتابی را تحویل گرفت، وقتی اسمش را سوال کردم تا در دفتر ثبت کنم، گفت قلم را بده خوم می نویسم ولی من احتمال دادم که شیطنتی ممکن است در این درخواست باشد، گفتم اسم و فامیلت را بگو خودم یادداشت می کنم، گفت چی چیه (اسم کوچکش را یادم نیست) "علی اُطروش" که فامیلش دیگر از فامیل های رایج خرقان همچون محمدی، قاسمی، مهاجری، حسینی و... نبود و من در نوشتن آن گیر کردم، لذا رو به من کرد گفت "نگفتم قلم را بده خودم بنویسم" دلیلش همین بود، و من قلم را دادم او اسمش را به دست خود نوشت البته شاید از بی سوادی ام نبود و این اسم نامانوسی برای ما در این منطقه بود و الان هم که این اسم را نوشتم مطمئن نیستم اسم این دوست آن دوران ما چگونه، و به چه معنی و از کجا آمده بود. اما به هر ترتیب داشتن مسولیت کتابخانه مدرسه این حُسن را داشت که در محیطی آرام از بگیر و ببندها و گیردادن های بچه های تُخس کلاس در کتابخانه نشست و با رفقایی مثل محمد ابراهیم گپ زد.

من و سید محمود کریمی و شهید محمد رضا رجبی وقتی سال 1364 عازم آموزش نظامی و جنگ شدیم، هرگز فکر نمی کردم با خصوصیاتی که در محمد ابراهیم سراغ داشت (اهل تمیزی، پرستیژ بودن و...)  او هم به جبهه بیاید ولی او هم آمد و تنها 5 ماه سه روز بیشتر نتوانست در آن هنگامه خون زنده بماند و در عملیات والفجر هشت، روی جزیره بوارین عملیات کرد و در خلال حضور در همین عملیات که با گروهان ابوالفضل گردان کربلای شاهرود همراه شد، در کسوت امدادگر به شهادت رسید. یادش گرامی باد. خیلی دوست داشتنی بود. در آن جمع های آن روزها که برخی در پی قدرت نمایی و ایجاد مزاحمت برای دیگران بودند او انسانی آرام، باکلاس، اهل رسیدن به وضع ظاهری، خوش مَشرب و خوش صحبت، مهربان و اهل سخن بسیار بود. او را در ذهن خود با استیل بدنی خاصی که داشت، دارم و امیدوارم فراموشش نکنم، مثل داش مشهدی ها، اما با ناز و کرشمه خاصی راه می رفت و شاد شاد بود و خنده از لبانش نمی افتاد. مدت ها بود که با هم در یک نیمکت می نشستیم و قرابت های زیادی با هم داشتیم. علیرغم پر صحبت بودن گاه دوست داشتم زود فردا شود و او را در مدرسه ببینم. مهربان و دوست داشتنی بود.

 

 

  

سنگ نوشته بر مزار شهید محمد ابراهیم منتظری

در نزدیکی مزار عارف نامی ایران شیخ ابوالحسن خرقانی  

 

او اینک از جمله شهدایی است که در جوار شیخ اهل تسامح و تساهل خرقان، عارف کامل، شیخ ابوالحسن خرقانی با جمع دیگری از یاران شهیدش خفته است تا تفکر تساهل و تسامح همچنان وجه ی میانه روانه پیروان دین محمدی باشد و خُلق خوی شهید محمد ابراهیم منتظری به خصوصیات و تفکر شیخ خرقان نزدیک بود که گفته اش را باید بر سر درب سازمان ملل با آب طلا نوشت که می گفت "هرکه در این سرای در آمد آب و نانش دهید، و از (نوع) ایمانش مپرسید که هر که در آستان خداوند به جان ارزد در سرای بوالحسن به نان و آبی خواهد ارزید".

آنچه آمد حکایتی داستانگونه از روزهایی است که با این شهید زیبا سیرت و صورت همکلاس بودم و لحاظتی با او در کلاس، زنگ تفریح، هنگام تعطیل شدن و در راه بازگشت به منزل همسخن شدیم، آنچه آمد جزیره هایی از خاطره های پراکنده ذهنی است که با آب خیال به هم متصل شده تا از بازیگران آن صحنه های خاص یادی کرده و گذرخاطره هایی از سی و دو سال پیش، آنگاه که دوره راهنمایی با هم بودیم را مرور کنم و هر چند او نزدیک به یکسالی از من بزرگتر بود، و غلبه سنی و عقلی بر من داشت، و بنا به کاراکترهای شخصیتی مشترکی که باهم داشتیم، چفت و جور شده و در آن شرایط اجتماعی متفاوت دوست نزدیک به حساب می آمدیم.

شهید محمد ابراهیم منتظری، فرزند حجت الله، متولد 1شهریور 1348، روستای خرقان، مدت حضور در جنگ از اعزام تا شهادت 5 ماه و سه روز، محل شهادت جزیره بوارین در دل اروند رود خروشان بین شهر ابوالخصیب عراق و خرمشهر ایران، در خلال عملیات والفجر هشت، شغل قبل از شهادت محصل دوره راهنمایی در مدرسه راهنمایی شهید بهشتی خرقان، تاریخ شهادت 21 بهمن1364 ، سن در زمان شهادت 16 سال، نوع حضور در جنگ بسیج مردمی، رسته امدادگر، جمعی گردان کربلا گروهان ابوالفضل  از تیپ 21 امام رضا، اعزامی از شهر شاهرود.

 

از دوستان و آشنایان این شهید بزرگوار تقاضا می شود جهت غنا بخشیدن به مجموعه آنچه از خاطرات شهید محمد ابراهیم منتظری که در دست دارند را به آدرس این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید ارسال دارند تا در مجموعه خاطرات این شهید جای داده، حفظ و منتشر شود، ارسال وصیتنامه کامل ایشان، عکس های به یادگار مانده از شهید، یادگارهای دیگری از این شهید و... مورد تاکید می باشد.

 

 

[1] - یکی از بدی هایی که مردم منطقه ما دارند این است که حال ندارند اسامی را به همان شکل کاملش بیان کنند و لذا به طور نابود کننده ایی آن را مخفف کرده و می شکنند، و له اش می کنند، بطوری که از اسم اصلی چیزی باقی نمی ماند و نامی بی معنی می ماند که لایق بیان هم نیست و با این روش شوربختانه فاتحه اسامی را می خوانند تا دیگر فردی رغبت نکند چنین نامی را بر فرزند خود بگذارد، در این سبک صدا زدن ها، محمد حسین می شود مَندُسین، محمد حسن می شود "مَندَسَن"،  محمد مهدی می شود "مَدمیدی" و...

شهید سید محسن مصطفوی درقاب آینه وار تصاویر برجای مانده

نوشته شده توسط 01 اسفند 1395 1156 کلیک ها

شهید سید محسن مصطفوی در قاب عکس های به جای مانده از او

 

این روزها در رمضان 1365 سید محسن با تمامی افراد گروهانی که برای حمله به دشمن متجاوز در مهران رفته بودند دیگر باز نگشتند

 

                     

قسمتکده عشق، قسمت ما را "پد خندق" کرد و سید محسن را محراب شهادتش"مهران"

نوشته شده توسط 23 بهمن 1395 1500 کلیک ها

 اینجا  و در آخرین اعزامش، آخرین دیدارها رقم می خورد، و من نمی دانستم که چه چیزی در حال رقم خوردن است؛ قسمتکده عشق او را کشید و کشید تا به محراب شهادتش در باغ های کشاورزی شهر مهران برد، و من کارم باز به "پد خندق" خورد، تا ما که تا پیش از جنگ سری از هم، در هیچ حادثه ایی، روزانه جدا نداشتیم، جنگ بین ما جدایی اندازد و او برود و راحت در آرامگه خود بخوابد و نبیند؛ و ما بمانیم، ببینیم و بکشیم، تا خدا و دست تقدیر در آینده چه رقم خواهد زند. البته او مرا هم به راهی خواند که می رفت، وفا کرد و دعوتنامه فرستاد، اما بی وفایی کردم و در هوای دل خود، به دعوتش بی اعتنا شدم، چه کسی ضرر کرد، من.

 

 

در این قسمت نگاهی خواهم داشت به خاطرات اعزامی از 30 فروردین1365، که در خرداد 1365، شهادت آقا سید محسن بدان پایان داد.

عملیات والفجر 8 با همه مسایلش برای من، با مجروحیتم در تاریخ 23 فروردین 1365 به اتمام رسید و منطقه عملیاتی را به حال خود رها کردم و به شاهرود بازگشتم، زیرا با توجه به تعدد مجروحین و شلوغی بیمارستان های خوزستان، مجروحینی چون من را که مشکلات مجروحیت حادی نداشتند، برای مداوا و درمان به شهرهای خود می فرستادند، به شاهرود آمدم و در شاهرود و از طریق بنیاد شهید آنجا مقدمات درمانم، از جمله خارج کردن ترکش از فک و لثه ام به انجام رسید ، کاری که شاید اگر در اهواز انجام می شد حتی به بازگشتم از جنگ هم منجر نمی شد و لازم نبود همین چند روز را هم در شهر خود باشم، البته شاید خودم هم از این مدت دوری از خانه خسته شده بودم که به این امر رضایت دادم، زیرا اگر زبانم را به کام نگرفته بودم و به هر تصمیمی که برایمان می گرفتند گردن نمی نهادم، آنی نمی شد که آنها می خواستند و همانجا در اهواز مداوا شده و در جبهه می ماندم.

اما با بازگشت به شهرمان متوجه شدم که پاتک های دشمن همچنان ادامه دارد و دشمن به دنبال عملیات بزرگ والفجر8 و تصرف شهر راهبردی فاو توسط ایرانیان و با تغییر توازن سیاسی- نظامی به نفع کشورمان، سعی دارند تا شرایط جنگ را عوض کرده و روحیه خود را باز یابند، لذا با اتخاذ شیوه ایی جدید تلاش کردند که جبهه را در تمام سال فعال نگهدارند و اینطور نباشد که ایرانیان آخر هر سال تمام نیروهای شان را فراخوانده و عملیات بزرگی انجام دهند و بقیه سال را به استراحت و تجدید قوا بپردازند، لذا موضع تهاجمی به خود گرفته و از طریق اتخاذ راهبرد "دفاع متحرک" جبهه های ما را تحت فشار دائم قرار دادند.

اوضاع جبهه ها به لحاظ نیرو چندان مناسب نیست، زیرا علاوه بر تلفات سنگین عملیات والفجر هشت، که گردان ها و واحدهای رزمی به ترمیم و سازماندهی مجدد نیاز دارند، تعدادی از نیروهای شان به شهادت رسیده و یا مجروح شده بودند، و باید جایگزین می شدند، و علاوه بر این به نیروی جدید هم برای خطراتی که خطوط فتح شده را تهدید می کرد، نیاز است و درست به همین دلیل سپاه شاهرود هم فراخوان بی موقع برای اعزام نیرو به جبهه زده بود و این کاملا عجیب بود زیرا تا قبل از این اعزام ها، تا پیش از شروع زمستان بود و این روزها باید رزمندگان به شهرهای خود بازگشته و به امور خود در مناطق زندگی اشان می رسیدند، لذا تصمیم گرفتم که در اولین اعزام بعدی با همان پانسمان هایی بعد از عمل که داشتم و روند بهبودی ام نیز آغاز شده بود، به جبهه برگردم و روند درمانی خود را در همانجا در جبهه طی کنم، لذا دوباره فرم ثبت نام را در سپاه شاهرود پر کرده و با اولین اعزام در تاریخ 30 فروردین 1365 به جبهه بازگشتم. 

اینک از شاهرود دو گردان در جبهه حضور داشتند یکی "گردان کربلای یک" که شرح حضور آنان را در جبهه فاو و خط پدافندی فاو دادم و اکنون با این فراخوان گردان دیگری هم تدارک نیرو دیده شده بود و گردان جدید به فرماندهی سردار "علی خانی" به "گردان کربلای دو" شهرت یافت، نام گردان کربلا آنقدر در جبهه و جنگ اسطوره ایی و بِرَند شده بود که شاهرودی ها حاضر نبودند، در غیر از گردان کربلا عضو باشند، و لذا وقتی در چنین اعزامی تعداد نیروها از یک گردان فراتر رفت و مجبور می شوند گردان دیگری نیز تشکیل دهند، باز دوست نداشتند، که حاضر نشدند، گردان جدید را نام دیگری بگذارند، و با افزودن پسوند "یک" و "دو" به نام آنها، نام گردان ها را از هم متمایز کردند. 

رزمندگان گردان کربلای یک بعد از مدت ها حضور در جنگ و تحمل مصائب و پاتک های عملیات والفجر هشت، اکنون به مرخصی آمده بودند، بعد از مرخصی کوتاهی آنان نیز قصد بازگشت به صحنه جنگ را داشتند، در این اعزام من مُخیّر شده بودم که به گردان کربلای یک که آقا سید  محسن و آقا سید  حسن در آن حضور داشتم بپیوندم، و یا این که در گردان جدید عضو شوم، اما این فراخوان جدید اعزام برایم پیام حمله و یا عملیات جدیدی را می داد و با خود می گفتم، فراخوان در این زمان از سال، یعنی این که برنامه عملیات جدیدی مد نظر است و به زودی عملیاتی متعاقب و یا در ادامه والفجر هشت خواهیم داشت، و با این استدلال که گردان کربلای یک با آن همه مدت حضور در جبهه دیگر خسته و فرسوده و ضربه خورده تلقی خواهد شد و مطمئن باید بود که گردان کربلای دو که متشکل از نیروهای تازه نفس است در این عملیات احتمالی شرکت خواهند کرد، و قاعدتا با این وصف از آنان برای کارهای ساده تری سود خواهند جست، با همین استدلال بود که حضور در گردان کربلای دو را بر حضور در گردان کربلای یک و همراه شدن با آقا سید حسن و آقا سید محسن، ترجیح دادم و اعزامم در قالب همان گردان کربلای دو صورت گرفت. 

این بار اولم بود که بعد از اولین حضورم در جنگ و در جریان حضور در گردان حضرت موسی بن جعفر سمنان با گردان های رزمی شهر خودمان شاهرود، عازم جنگ می شدم و پیش خود می گفتم که زین پس اعزام هایم با شرکت در عملیات مستقیم، ردخور نخواهد داشت و شرکت در عملیات ها را در کسوت نیروی رزمی گردانی برای خود صد در صد در نظر گرفته بودم، و علیرغم این که آقا سید محسن هم به من گفت "اگر می خواهی این گردان بیایی با آقا سید حسن صحبت کنم ترتیب کارت را بدهد،" و می دانستم که آقا سید حسن از کادرهای مهم گردان کربلای یک بود و با صحبت مختصری این انتقال ممکن و شدنی بود، ولی با همین استدلال به او جواب دادم، "شما گردان نیروهای خسته و صدمه دیده اید و به احتمال قوی به خطوط پدافندی اعزام خواهید شد و ما در گردان کربلای دو، نیروهای تازه نفس و جدید هستیم و لذا احتمال اعزام گردان ما به عملیات احتمالی بیشتر خواهد بود" و با همین استدلال علیرغم دعوت برادری که کودکی امان را همیشه با هم گذارنده بودیم و شاید هم او سفیر دعوت به نقطه ای بود که اگر می رفتم بازگشتی برای من هم از این معرکه نبود و امروز دچار این وضع نمی شدم، اما پشت و پناه کودکی ام را رها کردم و به عشق شرکت در عملیات، افکار و حدسیات خود را مبنا قرار داده و از همراهی با آنها سر باز زدم، کاش در همان راهی قدم می گذاشتم که او به من نشان داد. افسوس که انسان در بسیاری از مواقع خیر و صلاح خود را نمی داند، امروز افسوس فایده ایی هم ندارد زیرا دیگر گذشته است و وقتی آدم به گذشته اش نگاه می کند لحظات افسوس باری را به یاد می آورد که خود را لعن و نفرین می کند که چرا کار دیگری نکردم ولی این افسوس دیگر سودی ندارد.

گردان ها که به اهواز رسیدند، بدون اینکه مثل قبل در ساختمان های نیمه کاره "پنج طبقه ها" که مقر تیپ 21 امام رضا و در 5 کیلومتری اهواز، بمانیم به "اردوگاه کاظمین" در نزدیکی "حمیدیه" جایی در جنگل های کناره ایی رود کرخه اعزام و در محیطی جنگلی آنجا مقر زده و در پناه درختان سرسبز این منطقه در چادرها مستقر و مستتر شدیم. اینجا جایی بود که گردان کربلای یک هم قبل از نبرد فاو آمده و در آن حضور یافته بودند و بچه های این گردان در فرصت و فاصله آمدن به اینجا و آمدن به مرخصی، برای شهدای خود که در عملیات والفجر هشت از دست داده بودند قبرواره هایی برای تک تک آنان ساخته و بر گرد آن قبرها با آنها نجوا کرده و به نوحه گری و فاتحه خوانی پرداخته بودند، حال آنکه بعضی از آنها باید به زودی و در کمتر از یک ماه به شهدا بپیوندند، آنان در کنار قبرواره های این شهدا، هر یک برای خود سنگرهای قبر مانندی را نیز کنده بودند که در صورت حمله هوایی دشمن در آن موضع بگیرند ولی انگار خوابیدن در این سنگرهای قبر مانند، برای برخی از آنها تمرینی برای آرامش دائمی در چنین بستر سرد و تاریکی بود، و آنان به زودی در قبرهای واقعی، باید می خوابیدند؛ از جمله آقا سید محسن ما که در تاریخ 29/2/1395 برای مقابله با پاتک دشمن شتافته و در کمین آنان گرفتار و در مهران شهید شدند. اما تا قبل از شهادت اینجا و در مقر حمیدیه، بر مزار دوستان و همرزمان شهید خود سوگواری کرده بودند.

چند وقتی که در مقر حمیدیه استقرار داشتیم، ارتباطات زیادی با آقا سید محسن و آقا سید حسن نداشتم زیرا به واسطه اینکه آنها در گردان مجزایی بودند و آموزش ها، کلاس ها، برنامه ها، تمرین های خاص و مجزای گردان خود را داشتند، لذا خیلی با هم نمی توانستیم باشیم، تا اینکه ما را آماده باش دادند و فرمان حرکت رسید، در دل خود خیلی خوشحال بودم که بالاخره بلیط ما هم برد و عازم عملیاتی خواهیم شد، اما وقتی متوجه شدم که دیدم در مناطق هورها هستیم و انگار اینجا برایم آشناست، بعد که کمی جلوتر رفتیم دیدم همان "پد خندق" و یا همان "جاده خندق" خودمان است.

آه از نهادم برخاست، زیرا اینجا قبلا بودم، و دوست نداشتم دوباره نیروی این خط پدافندی باشم، ولی اصلا چاره دیگری نبود و راه برگشتی نیست، همه حساب و کتابم نقش بر آب شده بود و غلط از آب بیرون آمده بود و نیروهای گردان کربلای دو برای همین منظور از فرماندهی تیپ 21 امام رضا ماموریت داشتند، و به همان شیوه استقرار در خطوط پدافندی که گروهی در خط و گروهی عقب تر باید منتظر تعویض و اعزام به خط مقدم می شدند، در این خط هور و نیزار موضع گرفتیم، ما در گروهان دوم بودیم که باید در خط دوم مستقر شده و با بازگشت گروهان اول از خط اول دژ خندق و سنگرهای خط مقدم پدافندی در این جاده، باید در دژ خندق حضور یافته و از این جای پای بسیار مهم نظامی در دل هورها محافظت می کردیم تا شاید روزی بخت عملیات از این نقطه دوباره باز شود و به یاد عملیات های بدر و خیبر، مجددا از همین جاده استفاده کرده برای قطع ارتباط شمال و جنوب دشمن در جاده بصره - العماره اقدام می شد، ولی تا آن موقع وظیفه ما دفاع از این خط در مقابل حمله احتمالی دشمن بود، بر این بخت بد خود نالان بودم و با افسردگی ایام می گذشت، و بر این ناکامی غصه می خوردم.

از شانس بدم، ما حتی همان گروهان اول هم نبودیم که در دژ خندق حضور یافته و در 50-60  متری دشمن نگهبانی دهیم، زیرا نگهبانی چشم درچشم دشمن، بهتر از حضور در جایی است که نه می دانی دشمن هست و نه می دانی که نیست، روی جاده خندق که واقعا یک جاده در دل مانداب های هور بود، در فواصل یک کیلومتر بیشتر و یا کمتر دایره ایی در دل آب  و نیزار خاکریزی شده بود و سنگر استقرار ما در یکی از همین دوایر بود، چیزی حدود دو کیلومتری خط اول و دژ، شب ها اینجا نگهبانی می دادیم زیرا این احتمال همیشه بود که دشمن بخواهد از دل نیزارها و آبراهه های متعدد هورها خود را به اینجا برساند و از جاده بالا آمده و آنرا از کمر قطع کند و بچه ها را در دژ به محاصره در آورند و دژخندق که مهمترین سازه دفاعی این جاده بود، سقوط کند، همچنین احتمال حضور غواص های دشمن هم شدیدا احساس می شد، که به راحتی از دل آبها و نیزارها می توانستند بدون هیچ مانعی خود را به اینجا رسانده و از آب بیرون آمده، نارنجکی را نثار نیروهای ما که در سنگر خواب بودند کرده و همه را قتل عام و به راحتی راه جبهه خود را از میان نیزارها گرفته و باز گردند؛ اما همه این ها تنها احتمال بود، و لذا نگهبانی در دژ را بر نگهبانی در این منطقه و بر اساس این احتمالات را ترجیح می دادم.

دژ خندق مثل کلونی زنبورها بود، که از کوهی از کیسه های خاک تشکیل شده بود، ارتفاع آن شاید به 20 متر هم می رسید و عرض و طول آن هم شاید بیشتر، و سال ها بود که گردان های اعزامی هر کدام بر این کیسه های خاک افزوده بودند و از جلو و عقب این دژ کیسه ایی را تقویت کرده بودند، داخل آن مثل آبراهه های داخل قنات ها پیچ در پیچ و به سوراخ هایی ختم می شد که در کنار این کانال ها محل استقرار نیروهای ما و سنگرهای استراحت آنان قرار داشت، در جلوی دژ و در مقابل دشمن یکی دو سوراخ بیشتر نبود که از طریق آن وارد یک محوطه چاله مانند 50 در 50 متر ختم می شد که در حصار خاکریزی بلند، که خود چند سنگر برای دفاع از دژ داشت و نیروها هنگام نگهبانی از دژ به آنجا می رفتند و در مقابل دشمن و در نقطه تماس با آنان نگهبانی می دادند، هر بار که دشمن با تانک دژ را می زد و خسارتی به آن وارد می کرد باز با کیسه های خاک آنرا ترمیم و تقویت می کردند.

 تنها راهی که من آن موقع برای نابودی این دژ عظیم از سوی دشمن به نظرم می رسید این بود که دشمن از موشک های 12 متری که به دزفول می زد، استفاده کرده و مستقیم به این دژ شلیک کند، و آن را با انفجاری بزرگ متلاشی کند، که این کار تا به حال نشده بود، ولی حضور در این دژ و زیر تن ها کسیه خاک کاملا ترسناک ولی ایمن بود، تا به حال انواع حملات به دژ خندق صورت گرفته بود، که حاصلی برای دشمن نداشت و این دژ کاملا جاده را برای عبور تانک های دشمن بند آورده بود، دژ مثل تلی بلند از خاک و کیسه های پر از خاک بود و تانک های دشمن بدون تسخیر این دژ و صاف کردن آن با بلدزرهای بزرگ توان عبور و پیشروی روی جاده خندق را نداشتند، که اگر می توانستند و از این دژ عبور می کردند می توانستند تا ده ها کیلومتر بدون هیچ مانعی در دل خاک کشورمان پیش بروند، تنها راهی که برای عبور دشمن از دژ می ماند، عبور از جناحین آن و از داخل آب های کناری بود که با قایق و یا غواص ها می توانستند به پشت دژ نفوذ کرده و ارتباط آن را با عقبه اش قطع کرده و آن را محاصره و تسلیم نمایند.   

اردیبهشت ماه 1365 بود که متوجه شدم، گردان "کربلای یک" را نیز برای انجام عملیاتی پدافندی و یا تهاجمی عازم مهران کرده اند، همواره با خود می گفتم که ای کاش من هم با آنها رفته بودم ولی در این قسمتکده عشق انگار ناف ما را با "پد خندق" بریده بودند و آقا سید محسن که یار و همدم سال های کودکی ام بود را باید خدا می کشاند، و می کشاند تا به دشت های مهران ببرد، همانجایی که قربانگاه او و دها تن دیگر از دوستانش شود، خوش به سعادتش، که موقعی به زانو شد که دشمنی آشکار در مقابلش بود و تیرهایی به بدنش اصابت کرد که از سوی کسانی شلیک شده بود که در شعار، لباس، رهبر، ملیت و... با او و دوستانش متفاوت بودند، نه ما که امروز دچار تیرهای دردناک و زهر آلودی شده ایم که از سوی کسانی شلیک می شود، که تا چندی پیش در همه این موارد با آنان مشترک بودیم، اکنون که فکر می کنم، می توانم بگویم خوش به سعادتش که رفت و خوشبختانه نماند و نمی بیند، آنچه را که امروز بر ما می گذرد؛ و همچون ما دیگر شاهد، غارت پست ها و ثروت این کشور توسط عاشقان قدرت و ثروت نیست، و نمی بیند، آنچه ما شاهدیم، در حالی که غارتگران بیت المال این کشور برصدر نشسته و قدر می بینند و از هر سوال و چون و چرایی مستثنایند، و برای همه شاخ و شانه می کشند، السابقون یا در حصرند و یا ممنوع الهمه چیز، و برای صاحبان قدرت هم مهم نیست که رقیب شان کیست، حتی اگر نفر دوم این انقلاب، یا فرزند فاضل امام، و یا نخست وزیر امام و یا هرکه می خواهد باشد، هیچ کس حق هیچ سخنی بالای سخن آنان را ندارد! و اگر سخن گوید در زمره "فتنه" شامل می شود که خط قرمز اصحاب قدرت است، و کارش تمام، امروز متاسفانه این انقلاب و کشور هزینه پست و مقام و ثروت کسانی می شود که در کسب پست ها و امکانات این کشور و این انقلاب مسابقه گذاشته اند، و انقلاب و کشور همچون کودکی در دست نامادری سهم خواه افتاده است، که وقتی به او می گویند سهم خواهی تو باعث نصف شدن و نابودی و مرگش می شود، باز هم نه گوشی به این حرف بدهکار دارد، و نه برایش مهم است، و چهارنعل به سوی اهداف خود و جناح سیاسی اش، و آنچه تصمیم دارد و هوای نفسش می طلبد، می تازد و نصیحت هیچ خیرخواهی را هم وقعی نمی نهند و هرگز از حرف خود کمی کوتاه هم نمی آیند، و با این روند جنگ قدرت، سقوط خود را قدم به قدم می بینیم و نمی دانیم چه کنیم. و هر چه هم که پیش می رویم باید گفت هر روز دریغ از دیروز.  

آری اگر امروز ما همنشین چنین کسانی شده ایم، آنها آنروز همرزم چنین همرزمانی بوده اند، آنچنانکه نوشته اند "اردیبهشت سال 1365 مقر گردان کربلای شاهرود در حمیدیه اهواز بود. حدود ساعت 9 الی 10 صبح بود که خبر دادند گردان آماده باش اعلام کرده است و فهمیدیم که به گردان مأموریتی داده شده است. تا حدود اذان ظهر خود را آماده کردیم. موقع اذان همه ی بچه ها در حسینه گردان تجمع کردند. یکی از برادران بسیجی در کنارم در حال خواندن نماز بود، که از زمان گفتن تکبیرة الاحرام صدای گریه اش قطع نشد و تا شعاع چند متر صدای گریه اش میرسید. در هنگام قنوت بود که گریه اش به فریاد تبدیل شد و با صدای هق هق بلندی گریه می کرد. در شب عملیات به منطقه مهران اعزام شدیم و این برادر بسیجی که رجبعلی سلمانی نام داشت در این عملیات به شهادت رسید. بعد از چهل روز پیکر مطهرش کشف شد و در شاهرود تشییع شد." این آقای سلمانی یکی از چهل نفری بود که چهل روز بر خاک گرم مهران ماندند تا عملیات کربلای یک انجام شد و شهدا از دست دشمن خلاص شدند و به عقب منتقل شدند.

شهریار سخن ایران، جناب محمد حسین شهریار، خوب در وصف این شهدا سروده است که :

بیداد رفت لاله بر باد رفته را   -    یا رب خزان چه بود بهار شکفته را    -    هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید    -     نو کرد داغ ماتم یاران رفته را     -    جز در صفای اشک دلم وا نمی شود    -     باران به دامن است هوای گرفته را     -     وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود    -    آخر محاق نیست که ماه دو هفته را   -   برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب    -   آورده ام به دیده گهرهای سفته را    -   ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین      -      بیدار کردی آن گل در خاک خفته را     -    گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست   -    تب موم سازد آهن و پولاد تفته را     -      یارب چها به سینه این خاکدان در است     -      کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را     -       راه عدم نرفت کس از رهروان خاک    -   چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را   -    لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر     -     تا باز نشنود ز کس این راز گفته را      -     لعلی نسفت کلک در افشان شهریار   -   در رشته چون کشم در و لعل نسفته را   

آری آن روز ها با چنین انسان هایی همسفر و همنشین بودیم، ولی امروز با کسانی تنها مانده ایم که غیر خود را "اغیار" و "غیرخودی" و "منحرف" و "ساکت فتنه" و در زمره "فتنه" نامیده و دشنه به دست به دنبال آنانند، و هر روز، از هر نوع فشاری که بتوانند می آورند تا حتی از زندگی هم ساقط شان کنند، چرا؟ چون به حرف و مرام دینی و انقلابی اشان معترضند و حرکتشان را انحراف از آرمان های انقلاب و کشور می دانند. اما آنروز در پی اصحاب این انقلاب و کشور دشمنی بعثی و خونخوار با شعار و "استراتژی دفاع متحرک" خود آمده بود و قربانی می خواست و یکی از قربانی های راهبرد جنگی جدید دشمن، همین آقای رجبعلی سلمانی و یا آقا سید محسن مصطفوی و ده ها تن دیگر از همرزمانش بودند که به دنبال هدف قرار گرفتن شهر مهران به واسطه همین استراتژی و تصرف آن در تاریخ 26 اردیبهشت ماه سال 1365 در قالب گردان "کربلای یک" بدانجا شتافتند تا جلوی ماشین جنگی دشمن را سد کنند، و در همین حین گرفتار دام دشمن شده و جمعی به شهادت رسیدند و اجساد مطهرشان چهل روز بر خاک این دشت ماند تا عملیات کربلای یک به انجام رسید و اجساد مطهر این شهدا از دست دشمن خلاص و به دیار خود بازگشت.

بخند برادر! خنده بر صورتت زیباست، و برارزنده متنعمی چون تو در نزد پرودگارت

از چپ به راست، شهید سید محسن مصطفوی، آقای سید حسن مصطفوی و شهید محمود بیاریان

در مقر حمیدیه نزدیک اهواز گردان کربلایی یک 1365

حادثه شهادت آقا سید محسن را همرزم و همراهش آقا سید حسن مصطفوی که از قضا بیسیم چی گردان کربلا در همین عملیات بود، چنین روایت می کند: "شهید آقا سید محسن از نیروهای گروهان حضرت ابوالفضل (ع) گردان کربلاست که در همین اعزام (۱۳۶۵) به شهادت می رسد. این گردان در اعزام مذکور سه ماموریت داشت یکی حفظ منطقه دست یافته شده در والفجر هشت در منطقه فاو، دیگری یک بار حفظ منطقه پدافندی منطقه مهران و پس از تصرف مهران به دست دشمن بعثی، حمله برای بازپس گیری آن که به شهادت ده ها نفر از این گردان که شامل یک گروهان (حضرت ابوالفضل و یک دست اضافی) شد و نهایتا هم تلاش این عزیزان به شکست انجامید و جنازه های شهدای این عملیات که مردانه به صفوف دشمن زده بودند، و با شجاعت تمام جنگیدند ولی موفق نشده و به شهادت رسیدند و این بعد از انجام عملیات کربلای یک، که به آزاد سازی مهران انجامید بود که به خانواده های شان باز گردانده شدند. بدن های مطهر و پاکی که چهل روز بر صفحه خاک وطن که زیر چکمه بعثی ها افتاده بود، زیر آفتاب داغ مهران ماند تا ضامن آزادی مجدد این شهر عزیز در چهل روز بعد شود. این صحنه از نبردهای گردانِ همیشه پیروز و غرور آفرین کربلا بود، که از گردان های مهم تیپ ۲۱ امام رضا، و بعدها بدنه تیپ ۱۲ قائم آل محمد (عج) را ساخت، که مخصوص استان سمنان بود.

خط پدافندی (حفظ و نگهداری جبهه و منطقه خودی) منطقه مهران و قلاویزان منطقه ای خیلی وسیع بود و فاصله بین دو نیروی خودی که باید از این خط محافظت می کردند، بسیار وسیع بود، به این معنی که بین آخرین نیروی ما مثلا در سمت راست، تا اولین نیروی ما در سمت چپ بیش از ده کیلومتر فاصله بود و بالطبع دشمن می توانست از این فضای خالی ده کیلومتری استفاده کرده و به منطقه خودی، رفت و آمد داشته باشد کما این که داشتند، بدون این که نیروهای خودی بتوانند این منطقه را کنترل کافی نمایند؛ و لذا هر لحظه می توانستی انتظار داشته باشی که دشمن به پشت نیروهای خودی حتی نفوذ کند. اینجا در مهران محیط نظامی بود که با توجه به حضور دشمن و آلودگی آن به حضور نیروهای گشتی دشمن، حتی در روز هم برای یک دسته و یا یک گروهان نیروی خودی هم، برای حرکت امنیت کافی احساس نمی شد، منطقه ای خالی از نیروهای پدافند کننده خودی به وسعت ده کیلومتر یا بیشتر بود، که هیچ نیروی محافظی درمقابل دشمن وجود نداشت. این حالت فضایی از وحشت برای تردد کنندگان به این منطقه را به وجود آورده بود.

در این منطقه رودخانه ای قرار داشت که پر از ماهی بود، شهید آقا سید محسن آنقدر شجاع بود که به ترس خود غلبه کند و از فضای مذکور او نیز استفاده کرده و روزها به این رودخانه می رفت و ماهی گیری می کرد و با دستی پر از ماهی می آمد، و دوستانش را کباب ماهی میهمان می کرد، یعنی فضایی که دشمن برای ما نا امن کرده بود او نیز آن را با حضور خود برای آنها و گشتی هایشان ناامن کرده بود و با حضور خود این ناامنی را برای دشمن هم به وجود آورده بود. شجاعت در جنگ نقش بسیار اساسی دارد و در واقع مهمترین شاخص یک رزمنده هنگام نبرد، شجاعت است که می تواند صحنه یک نبرد سرنوشت ساز جنگ را عوض کند موقعی که نفس ها در سینه حبس می شود این چنین رزمندگانی بودند که در هنگام حمله یا در هنگام پاتک (حمله متقابل) دشمن که آتش تهیه (بمباران شدید غیر قابل تصور قبل از حمله) دشمن همه را زمین گیر می کند و یا به سنگرها فراری می دهد، می توانند نقش اصلی را در صحنه بازی کنند.

برادر! در کجا اینچنین فرو رفتی، به چه این چنین غمناک نگاه می کنی

شهید سید محسن مصطفوی بر سر قبرواره شهید مجید ابراهیمی

در مقر حمیدیه اهواز قبل از شهادت اردیبهشت 1365

خاطره دیگر مربوط است به عملیات آزاد سازی مهران که چهل روز قبل از عملیات کربلای یک انجام شد. نیروهای خسته گردان کربلا از تک های متعدد دشمن در خط فاو، می رفتند که برای تجدید قوا مرخصی داشته و به شهر خود باز گردند و کمی هم به امور خانواده خود برسند، ولی حمله دشمن به شهر مهران آنان را مجبور کرد که از مرخصی و در کنار خانواده بودن صرف نظر کرده و به مقابله با دشمن به مهران اعزام شوند؛ قبل از این اعزام آنان فرصتی یافتند که در منطقه حمیدیه در کنار رود خروشان کرخه چندی را به تجدید قوا دست زده و خاک نبرد فاو را از چهره خود بزدایند، و با چهره ای دیگر به مصافی جدید بروند، که در انتظارشان بود، و جایی که قبلا در حالت پدافندی از آن نگهبانی داده بودند، حاضر شوند که اکنون دشمن آن را به تصرف خود در آورده بود و باید آن را باز پس گیرند؛ حضور در منطقه حمیدیه در نزدیک اهواز فرصتی برای خودسازی قبل از حمله نیز بود، هر چند کوتاه، و این چند روزه آنها در این منطقه به جای حضور در تشیع پیکر همرزمان شان که در نبرد فاو به شهادت رسیده بودند، در همین منطقه به عزاداری برای آنها اقدام کردند و بسیاری از آنها شاید خبر نداشتند، ولی دل شان چیزهایی را در گوش شان زمزمه می کرد که کربلایی دیگر در راه، و شهادت هایی دیگر در انتظارشان است و  لذا یاد شهدایی که در فاو تقدیم کرده بودند، مثل شهید مجید ابراهیمی، شهید مهدی اعمی بصیر و... را گرامی داشتند، آنها با استفاده از رمل های مرطوب کناره کرخه، شبه قبرهایی برای این شهدا کنده بودند و به عزاداری برای آنان به صورت سمبلیک اقدام می کردند، کسانی نیز در این قبر هایی که خود کنده بودند، خوابیند و شاید آینده خود را جلوتر به چشم خود دیده بودند، یکی از آنها همین شهید آقا سید محسن بود و یا شهید محمود بیاریان (فرزند کربلایی رحیم از شهدای گرمن پشت بسطام شاهرود) که در قبری از این قبرها خوابید و  نمی دانست و یا می دانست که در عملیات کربلای چهار بعد ها در همین سال 1365 باید به شهادت برسد، و در قبرهای واقعی خود بخوابند. عکس هایی ارتباط روحی این شهدا با قبور همرزمان شان در نبرد فاو موجود است.

جانباز محترم آقا سید حسن مصطفوی بیسیم چی فرماندهی گردان کربلا در عملیات مهران چگونگی شروع و پایان این نبرد خونبار در مهران را این چنین روایت می فرمایند :

نیروهای گردان کربلا ماموریت یافتند که در مقابله با دشمن بعثی که اکنون شهر مهران را به تصرف خود در آورده بود، از سمت ایلام عملیات آزاد سازی این شهر را آغاز نمایند، این عملیات باید از سمت چپ "قله های کله قندی" مشرف بر شهر مهران آغاز می شد، این در حالی بود که برادرم شهید آقا سید محسن هم در گروهان حضرت ابوالفضل حضور داشت که این گروهان سر خط حمله به دشمن در این عملیات را به عهده داشتند. هنوز به نقطه رهایی، جایی که باید حمله آغاز می شد، نرسیده بودند و بسیار جلوتر از آنجا دشمن انگار از حمله و حرکت ما مطلع شده و ما را زیر آتش شدیدی گرفت، در اینجا بود که گلوله خمپاره ای نزدیکی من اصابت کرد و من احساس فرو رفتن چیزی شبیه خاری ضخیم را در پای خود حس کردم و با مالش دست سعی کردم آن را به تصور این که خاری است از بدن خود خارج کنم، که دیدم دستم سوخت، ولی نگاهی به جای سوزش و زخم نتوانستم کنم، زیرا فرصتی نبود و صحنه، صحنه التهاب بود و دشمن شدید ما را  گلوله باران می کرد، و فرصتی برای بازبینی بدن خود را هم حتی نداشتم، از این صحنه که رد شدیم و به نقطه رهایی رسیدیم، باید طبق پیش بینی های قبلی عملیات اصلی از آنجا آغاز می شد، دستور رسید که یک گروهان را از نقطه رهایی عبور داده و بقیه همانجا منتظر بمانند، و جلو نروند؛ گروهان حضرت ابوالفضل اولین گروهانی بود که به عنوان خط شکن بای حمله اولیه را آغاز می کرد، لذا آنان به سمت دشمن به راه افتادند، غافل از این که دشمن متوجه قصد ما برای عملیات مذکور شده بود، و لذا تعداد زیادی تیربار سنگین و نیمه سنگین را جلوتر از خط پدافندی خود مستقر کرده بودند و بدون این که دیده شوند در داخل سنگرهای زمینی در کمین نیروهای خودی نشسته بودند، با نزدیک شدن نیروهای گروهان ابوالفضل و به محض عبور از خاکریز خط رهایی و در تیررس قرار گرفتن بچه های ما، دشمن شروع به آتش می کند، و این نیروها را زیر آتش تیر مستقیم تیربارهای سنگین و سبک قرار دادند، ولی نیروهای این گروهان انگار هرگز قصد زمین گیر شدن را نداشتند و در زیر خط آتش شدید تیربارهای سنگین و نیمه سنگین راه خود را ادامه می دادند. این مطلب موقعی روشن شد که جنازه های آنها چهل روز بعد به عقب برگشت و بدن آنها از سمت جلو سوراخ سوراخ بود و این نشان می داد که آنها در حال حرکت به جلو و بدون این که زمین گیر شده و یا به دشمن پشت کنند به راه خود ادامه داده اند، و در مقابل تیربارها از حرکت باز نایستاده اند، و لذا تماما به شهادت رسیدند و در حین عملیات هم بیسیم چی گروهان مذکور از بیسیم چی گردان که من بودم درخواست کمکی کرد و اصلا سخنی از اینکه مثلا آتش دشمن شدید است و باید برگردیم، به میان نبود.

من بلافاصله این خبر را به فرمانده گردان رساندم و فرمانده گردان هم یک دسته از گروهان حضرت امام حسین (ع) گردان کربلا را دستور حرکت داد تا به کمک آنها برود، به محض اعزام این دسته بیسیم چی دوباره اعلام کرد که اینجا جایی برای عبور نیست و لطفا دستور اعزام کمک را لغو نمایید، اما دیگر دیر شده بود و دسته اضافی برای کمک به آنها اعزام شده بود، و من این خبر را نیز به فرمانده گردان منتقل کردم، فرمانده گردان دستور اعزام فردی برای بازگرداندن این دسته داد و اولین فردی که به من نزدیک بود، کمک (بیسیم چی) من بود، به نام شهید محمد دهقان که فورا او را فرستادم تا دسته مذکور را باز گرداند، ولی باید گفت حتی همین یک نفر که به عنوان پیک فرستادم هم نتوانست از این صحنه باز گردد.

انگار این صحنه عاشوایی دیگر بود که بازگشتی ازصحنه نبرد آن دیگر وجود نداشت هر فردی که رفت دیگر باز نگشت. این شب را اینگونه به پایان رساندیم و من صبح از این سنگر به آن سنگر، دنبال آقا سید محسن می گشتم، غافل از این که آقا سید محسن هم از جمله افراد گروهان حضرت ابوالفضل (ع) بود که به صحنه ایی اعزام شده بودند که بازگشتی از آن نبود، و من وقتی به خود آمدم، که متوجه شدم آقا سید محسن ما هم از جمله همان کسانی است که در نبرد عاشورایی شب گذشته از بازماندگان نبود.

این نبرد که با شکست مواجهه شد، دیگر کل عملیات ما متوقف و لغو گردید، و گردان به زودی به عقب بازگشت و متعاقب آن به شهرهای خود بازگشتیم، و جاماندگان ما در این صحنه نبرد ماندند، تا چهل روز دیگر که عملیات دیگری به نام کربلای یک آغاز شد و دشمن به عقب رانده و جنازه های مانده در صحنه نبرد آن شب نیز با عقب راندن دشمن، بازیافته و به میهن باز گردانده شدند. این بود که خبر شهادت این شهدا را هم رزمندگانی دادند که خود در صحنه حضور داشتند، و این خود کار بسیار سختی بود، که باید ما انجام می دادیم، وقتی برگشتم شاهرود هیچکس از این حادثه خبر نداشت، و خبر شهادت آقا سید محسن را هم مجبور شدم خودم به خانواده بدهم، لذا درد شهادت و درد خبر دادن چنین حادثه ایی با هم ممزوج شده بود (پنجشنبه 30 آذر ۱۳۹۱)."

 

چشم هایت بگشا و بر حال ما نظری انداز! آنگاه فکر نکنم این چنین خندان باشی

من خود غافل از عملیاتی که در مهران در جریان بود و به شهادت آقا سید محسن و ده ها تن از همرزمانش انجامیده بود، در خط پدافندی "پد خندق" به کار خود مشغول و در افکار خود غرق بودم، بی خبر از همه جا، و تنها انتظاری که داشتم، پایان ماموریت گروهان اول بود، تا از خط مقدم برگردند، و نوبت ما هم فرا رسد و به جمع کسانی بپیوندم که در دژ خندق در چند متری دشمن نگاهبان خط اولند؛ خط مهمی که از یادگاران و از غنایم به جای مانده از عملیات های بدر و خیبر بود؛ البته من آن موقع ها نه از سیستم دفاع متحرک دشمن خبر داشتم و نه چیز دیگری، کلا اخبار را دنبال نمی کردم و فقط خبرهایی برایم مهم بود که در حول و حوش خود ما و خط پدافندی و گردان ما در جریان بود، و البته شاید دلیل اعزام ما به این خط پدافندی مهم، هم احتمال حمله دشمن از این نقطه، در همان سیستم راهبرد دفاع متحرک بود. ما تازه چند مدتی بیشتر نبود که به جاده خندق اعزام شده بودیم، که روزی آقای علی (اصغر) خانی فرمانده محترم گردان کربلای دو به سنگر ما آمد و گفت "آقا سید  خودت را آماده کن برگردی شهرستان" گفتم چه اتفاقی افتاده است ایشان جواب داد چیزی نشده "بابای شما حالش خوب نیست" و من هم بی خبر از همه جا، این خبر را از زبان فرمانده گردان باور کردم، و ایشان نامه ای در یک ورق یاداشت کوچک به این شرح نوشت که:

 

بسمه تعالی

 به پرسنلی تیپ مستقل 21 امام رضا

از گردان کربلای 2

احتراما برادر سید مصطفی مصطفوی جمعی این گردان، به علت ناراحتی شدید جسمانی والد محترمشان جهت ترخیص معرفی می گردد خواهشمند است اقدام فرمایید.

امضا

 فرماندهی گردان کربلای 2

علی خانی

14/3/1365

نفر نشسته بر موتور سیکلت سوزوکی آقای علی خانی فرمانده گردان کربلای دو هستند

و بدین ترتیب مرا به کارگزینی تیپ 21 امام رضا معرفی کرد، و با اولین تویوتاهای گردان که عازم عقب جبهه بود مرا راهی اهواز کردند، در حالی که اکنون دیگر 17 روز از شهادت آقا سید محسن گذشته بود و من بدون اطلاع از این واقعه در این فکر بودم که حال بابا در چه وضعی قرار دارد. به زودی و در چند ساعت رانندگی در هورها و جاده های استان خوزستان به اهواز رسیدیم، و در مقر 5 طبقه ها من فورا به کارگزینی تیپ مراجعه و  نامه فرماندهی گردان را به آنها ارایه کردم و کارهای تسویه حساب و... انجام شد و امریه ایی صادر شد و به راه آهن معرفی شدم و با قطار عازم تهران و از تهران هم با اتوبوس به شاهرود برگشتم، دلم شور می زد ولی، این تنها جلوی درب منزل مان بود، که متوجه شهادت آقا سید محسن شدم و آن هم از طریق حجله ایی سیاه بود که معمولا برای شهدا می زدند و اکنون این حجله سیاه جلوی درب منزل ما زده شده بود، حجله سیاهی که عکس و اطلاعیه شهادت آقا سید محسن در آن نقش بود و گلدان هایی از گل چهره مظلومانه آقا سید محسن را در خود گرفته بودند و...

 

ورودم به منزل هم خود مصیبتی بود چون متوجه شدم نه تشییعی در کار است و نه قبری و نه چیز دیگری، زیرا جنازه آقا سید محسن در میدان جنگ جا مانده بود، و چنان شرایط سختی بر خانه حاکم بود، که قابل توصیف نیست، گم کرده ایی در دل بیابان های مهران داشتیم، می دانستیم محسن شهید شده و اکنون بیش از 20 روز است که همه در انتظار تحویل جنازه بودیم، و من گاه باورم نمی آمد که آقا سید محسن شهید شده باشند، باخود می گفتم که شاید هم به اسارت دشمن در آمده باشد، ولی کاری نمی شد کرد، زیرا جنازه شهدا جایی گیر افتاده بودند که به گفته آقا سید حسن برگرداندن آنها تقریبا محال بود. کلا همه خانواده در شرایط بلاتکلیفی بودیم، شرایط مادرم زیاد خوب نبود، آدم بسیار صبوری بود، ولی داغ آقا سید محسن خیلی بزرگ بود. او را خیلی دوست داشت زیرا هم مظلوم بود و هم مهربان او هیچ باری به دوش مادر نبود حتی لباس هایش را هم خودش می شست،

خبر شهادت آقا سید محسن را هم آقا سید حسن ما آورده بود، که این خود کار بسیار سختی بود، خواهرم این جریان را این طور روایت کرد:

تشیع پیکر شهید سید محسن مصطفوی سپاه شاهرود 1365

"آن موقع ما در شهرک امام (ره) شاهرود ساکن بودیم که درب خانه به صدا در آمد و آقا سید حسن که از جبهه بازگشته بود وارد شد، بعد از احوال پرسی و خبرگیری من به آشپزخانه رفتم تا چای و نوشیدنی برای او تدارک ببینم که دیدم ساک آقا سید محسن را جلوی ورودی درب گذاشته، از او پرسیدم خود آقا سید محسن کجاست که ساکش را شما آورده اید؟! با این پرسش آقا سید حسن از جای خود برخاست و متوجه شد که من از شهادت محسن خبر ندارم و از خانه خارج شد، من تا چادر پوشیدم و بیرون آمدم دیدم آقا سید حسن غیب شد (بعد ها متوجه شدم که همه همسایه ها از این حادثه با خبرند و تنها من خبر ندارم). خانم یکی از همسایه ها که حدس زده بود که چه اتفاقی افتاده است به من مراجعه کرد و گفت دخترآقا کجا می روی؟ که به او پاسخ دادم می روم مغازه خودمان و او هم اجازه گرفت که مرا همراهی کند. تا ژاندارمری پیاده آمدیم و از تاکسی خبری نبود، آنجا تاکسی گرفتیم و به پاساژ دزیانی رفتیم، وقتی وارد پاساژ شدم دیدم آقا سید حسن از مغازه ما خارج می شود و اینجا بود که از شهادت محسن مطلع شدم. آقا سید حسن مدتی بعد از شهادت آقا سید محسن در جبهه مانده بود تا خبر این حادثه به ما برسد و بعد بیاید، ولی وقتی برگشت، دید هنوز خیلی ها از جمله من از این حادثه بی خبریم. از شهادت آقا سید محسن که با خبر شدیم، باید بدون جسد برای او عزاداری می کردیم و به همین دلیل هم مراسم ختم او را بدون تشیع جنازه برگزار نموده بودیم. رسم معمول این بود که بعد از مراسم ختم به مزار می روند و بر قبر متوفی فاتحه ای نثار می نمایند، ولی ما بعد از مراسم ختم، در حالی عازم مزار بودیم که قبری از شهید ما در آنجا وجود نداشت، من هم که پیشاپیش جمعیت به مزار رسیده بودم نمی دانم چطور به ذهنم رسید  که شبه قبری برای او بسازم و بر آن نوحه کنیم، لذا روسری مشکی خود را از سر باز کرده و روی زمین انداختم و کنارش نشستم و جمعیت هم در اطراف آن نشسته و به فاتحه و روضه خوانی مشغول شدند، در این بین مادر هم رسید و (با اشاره به من) گفت "مادر کار ام البنین (مادر حضرت ابوالفضل العباس) را کرده ای؟ او هم در مدینه النبی (ص) برای فرزند خود قبری بی جسد ساخت و برای شهید کربلایی اش به نوحه گری پرداخت" و مادر هم با این جملات شروع کرد به نوحه خواندن. جالب اینجاست که همان نقطه ای که ما به صورت اتفاقی با روسری برایش قبر ساختیم بعد از چهل روز که جنازه های به زمین مانده این شهدا جمع آوری و به شاهرود منتقل و تشیع گردید، شد جایگاه ابدی بدن آفتاب سوخته و رنجور آقا سید محسن، که هم زخم تیر در گلوی شکافته اش  داشت و هم آثار سوزش آفتاب جنوب بر پوست نازک و لطیفش. نکته جالب و معجزه وار دیگر این که بدن پاک این شهید (و دیگر هم رزمانش) در گرمای شدید تابستان جنوب زیر آفتاب داغ آنجا کاملا سالم مانده و در مدتی که در بین دشمن مانده بود، هیچ حیوانی از بدن این شهید تغذیه نکرده بود. قاعدتا باید مورچه ها و یا پرندگان آن را می خوردند، ولی ابدان شهدای ما تنها در آفتاب و همانطور که افتاده بودند، خشک شده بود. مادر کوه صبر بود او معمولا در مواقع مشابه که مصیبتی پیش می آمد همیشه بی صدا و بدون توجه به عمق مصیبت وارده، مشغول تدارک مراسم تشیع و ختم و ملزومات آن می شد در این حادثه هم انگار به همین روش در تدارک کار خود بود. خبر شهادت آقا سید محسن را که به ما دادند فورا خود را به گرمن رساندیم دیدم که همه مشغول گریه اند از جمله کسانی که روی سکوی خانه ما مثل ابر بهار می گریست مرحوم حاج عمو حاج رمضان ابراهیمی بود او انگار برادر خود را از دست داده بود، حرکات این مومن خیلی برجسته بود، و به یادم مانده است ولی مادر ما انگار نه انگار که آقا سید محسن شهید شده است و با همان حال و هوای همیشگی خود که در این گونه مواقع داشت در تکاپوی تهیه مقدمات تشیع، ختم و... بود. از جمله در تدارک پول نو بود که معمولا روی سر داماد می ریزند. او می خواست که به شاهرود برود و به صورت معمول در محوطه سپاه پاسداران جسد آقا سید  محسن را زیارت کند او می گفت "ما باید داماد مان (شهید آقا سید  محسن) را در سپاه شاهرود به حمام ببریم" و با این امید بود و به این و سو و آن سو می رفت، و آخر هم من نتوانستم خودم را کنترل کنم و به او گفتم مادر سپاهی در کار نیست زیرا جسدی در کار نیست که به شاهرود برویم و او را ببینیم و این خبر آنقدر برایش سخت و طاقت فرسا بود که همچون پتکی بر او کوبیده شد، و او را از حرکت انداخت و بی هوشش کرد و کوه صبر ما هم این گونه خود را باخت و به زمین خورد. چهل روز سخت بر ما گذشت تا عملیات کربلای یک انجام شد و با پیشروی رزمندگان اجساد شهدا به ما بازگردانده شد. در این مدت پنج شنبه ها سخت ترین روز هر هفته بود که باید به مزاری می رفتیم که برای شهید ما قبری در آن وجود نداشت و تنها این مراسم چهلم این شهید بود که مراسم ما قبر هم داشت ولی پیش از آن به مزار بی قبرش می رفتیم."

 

بسوی آرامگاه ابدی اش می برند، 

بر فَرَس تندرو هر که تو را دید گفت

برگ گل سرخ را باد کجا می برد

چند هفته بعد مارش پیروزی های عملیات کربلای حامل خبرهای خوبی از مهران مهران بود، زیرا مناطق آزاد شده همان جاهایی بود که اجساد شهدای گردان کربلای یک در آنجا جا مانده بودند و به زودی جنازه ها رسید  و در سالن اجتماعات سپاه شاهرود همه را ردیف کرده بودند و قبل از این که درب تابوت ها را ببندند و بر تابوت ها پرچم کشورمان را بکوبند، ما موفق به دیدار محسن شدیم، تیری که باعث شهادت آقا سید محسن شده بود، به گلوی نازنینش اصابت کرده بود و او با گلوله مستقیم دشمن به ناحیه گلوبه شهادت رسیده است به این صورت که وقتی داشتند پیش روی می کردند تیر درست در ناحیه "سینه بند" بالای بلوز نظامی اش (که بلا فاصله بعد از آخرین دکمه بالا و گردن بسته می شود) خورده بود و پارگی این قسمت نشان می داد که تیر مربوط به سلاح تیربار نیمه سنگین بوده است (احتمالا دوشکا) و شواهد نشان می داد که بعداز اصابت تیر آقا سید محسن از حالت ایستاده توانسته بود به زانو شود و بعد از مدتی که خون از او رفته بود و بی حال شده بود از حالت به زانو، به پشت برگشته بود چون جنازه به حالت نشسته خشک شده بود. جنازه وی در این مدت 40 رور که در آفتاب مانده بود کاملا خشک شده و تنها جایی که بیشتر از بین رفته بود در ناحیه شکم؛ که چپیه اش را روی آن بسته شده بودکه زیر این قسمت خرابی هایی در جسدش داشت، ولی بقیه بدنش کاملا در آفتاب خشک شده و سالم بود، و در گرمای بیابان مهران فاسد نشده بود. به همین دلیل (شکل خشک شدن جسدش) دفن کردنش هم مشکل بود، زیرا قبر را برای یک آدم معمول که خوابیده مرده است کنده بودند و هر بار که بدن را داخل خاک می گذاشتند از فضای کنده شده بیرون می ماند و جا نمی شد زیرا یک پایش دراز شده نبود و جسد حالت صاف نداشت. در عملیات مذکور علیرغم این که آقا سید حسن بی سیم چی گردان کربلای یک بود ولی او هم کاری برای آقا سید  محسن  نتوانسته بود بکند، و مظلومانه بعد از اصابت گلوله دشمن خون در گلویش سرازیر گشته و به شهادت رسیده بود، بی هیچ یار و مددکاری جان داده بود، و در آن معرکه در حالی که شاهد مرگ دوستانش بود، خود نیز سر بر خاک نهاده و آخرین نفس ها را در تنهایی کشیده بود.

دست هایی که به بدرغه ات آمده اند

روحش شاد و روانش در آرامش باد

بر سنگ نوشته های مزار شهدای شهرستان شاهرود و بر قبور تعدادی از شهدای این معرکه ی خونین که او را در این صحنه تا شهادت همراهی کرده بودند، اینگونه نگاشته اند:

12- بسیجی شهید محمد دهقان نژاد، فرزند تقی، ولادت 1348 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "خدایا از ماندنم در رنجم، و در این سختی و بی تابی تنها عشق به اسلام و اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام و امید به دعای عزیزان موجب برخاستن و ایستادنم می باشد".

13- بسیجی شهید علی افضلی فرزند محمد ولادت 1344 شهادت 29/2/1365، که درمنطقه عملیاتی مهران به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید: "من که به جبهه ها پا نهادم چیزی نبوده است به غیر از رفع تکلیفی که مرجعم و رهبرم و هدایت کننده ام امام امت بر دوشم گذاشته است".

14- پاسدار شهید آقا سید علی سید  احمدی فرزند آقا سید  محمد، ولادت 1341 شهادت 29/2/1365، که در منطقه عملیاتی مهران شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "وقتی بینش انسان آن محدودهای مادی را می شکند و تا ملکوت اعلی پر می کشد، جان کمترین چیزی است که می توان سر بر آن نهاد".

17- بسیجی شهید احمد صادقی فرزند محمد هاشم، ولادت 1345 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "امیدوارم امت حزب الله همیشه در پر کردن جبهه ها و تقویت آنها کوشا باشد و دست از ولایت فقیه بر ندارد. ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم، گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم".

18- بسیجی شهید کاظم صالح آبادی فرزند محمد، ولادت 1347 شهادت 29/2/1365 که در کربلای مهران شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "اینجانب حقیر هدفم از رفتن به جبهه بخاطر رضای خدا و لبیک گفتن به ندای هل من ناصر ینصرنی امام و برای یاری رساندن اسلام عزیز بود و خوشحالم که افتخار پیدا کردم که سرباز روح الله باشم"

21- بسیجی شهید مهدی صادقی پور فرزند شعبانعلی، ولادت 1341 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "خدایا تو شاهدی که در مسیر عشق تو پا نهادم و اکنون فقط انتظار پیوستن به تو را دارم چون شهادت مرگ نیست بلکه رسالت است".

25- بسیجی شهید اسماعیل بهروزی فرزند ابراهیم، ولادت 1348 شهادت 1365 که در کربلای مهران به فیض عظمای شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "این حقیر این راه را آگاهانه انتخاب کردم، این راه راه حسین (ع) است و همانند حسین (ع) وارد جنگ شده و همانند او می جنگیم و همانند او به شهادت می رسیم".

63- بسیجی شهید علی اکبر اسد فرزند رضا، ولادت 1339، شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران و در عملیات مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "اسلحه به زمین افتاده شهیدان را برگیرید و بر دشمن زبون بتازید که خداوند پیروزی را در قرآن به ما بشارت داده است فقط کمی صبر ان الله مع الصابرین".

64- بسیجی دانش آموز شهید حسن (امیر) رحمانی نیا فرزند محرمعلی، ولادت 1345، شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران در عملیات مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "از مردم می خواهم که همیشه رهنمودهای حضرت امام را در زندگی خود بکار گیرند و تقاضامندم تا موقعی که جنگ بین اسلام و کفر هست زندگی خویش را با جنگ هماهنگ سازند".

 248- بسیجی شهید عباس سرکاری فرزند اسکندر، ولادت 1346 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "باید سعی کنیم از امتحان الهی با موفقیت در آیید و رو به سوی جبهه کنید و اگر جبهه به شما احتیاج ندارد شما به جبهه احتیاج دارید".  

شهید حسن بخشی فرزند ابوتراب متولد 1319  روستای میقان شهرستان شاهرود شهادت 29/2/1365 تک دشمن در مهران، جمعی گردان کربلا – گروهان ابوالفضل

 

 

 شیهد ابولقاسم صفاری  فرزند صفرعلی اهل بسطام از شهیدای مهران 

 

 شهید محسن عاشوری از شهدای مهران که در سال 1365 به شهادت رسید

 شهید  سید محسن میرکریمی از شهدای تک مهران 

 

خاطره ای از روز اعزام شهید محمد رضا رجبی به جبهه

نوشته شده توسط 09 بهمن 1395 1309 کلیک ها

دنیای نسلی که انقلاب و جنگ را اداره کردند، دنیایی مجزاست و برای نسلی که آن را ندیده است غریب و ناآشناست، آنها در دنیایی دیگر سیر می کردند و در فضایی خاص خود می زیستند، شهید محمد رضا رجبی دوست و همکلاسی من بود و با هم از مدرسه شهید مظلوم آیت الله بهشتی خرقان به پادگان آموزشی شهید کلاهدوز شهمیرزاد سمنان اعزام و با هم به خط پدافندی خندق اعزام شدیم و همانجا بودیم که ایشان شهید شدند، شرح این اعزام و شهادت را در پست (رقص مرگ در میان نیزار جاده خندق، قربانگاه شهید محمد رضا رجبی) [1] به صورت مشروح آورده ام، اینک خاطره ایی از این شهید که به نقل از مادر این شهید بزرگوار می باشد و جدیدا در تلگرام منتشر و به دستم رسیده است به شرح ذیل تقدیم می گردد:

"محمدرضا سوم راهنمایی بود. شبی که تصمیم گرفته بود به جبهه برود، به من گفت، مامان، صبح مرا زودتر بلند کن امتحان دارم، گفتم، مدرسه ها که تازه شروع شده، الان که موقع امتحانات نیست. جواب داد امتحان داریم دیگه. صبح زود آنقدر عجله و شوق داشت که فراموش کرد کفش هایش را بپوشد و با کفش دمپایی کتاب هایش را گرفته و بیرون رفت. کمی از ظهر گذشته بود که دیدم هنوز طبق معمول از مدرسه نیامده، کم کم داشتم نگران می شدم؛ چون معمولا سر وقت به منزل می آمد. ناگهان یکی از همسایه ها آمد و گفت، محمدرضا این کتاب ها را داد و گفت: بگو من رفتم جبهه.

پدرش (مرحوم کربلایی عباس) آدم خونسردی بود. و بدنبال رفتن او به جبهه، هر چه من جزع و فزع می کردم، او در آرامش محض بود. نمی دانم، شاید با خبر بود. گفت: نگران نباش سن و سالش کم است او را به جبهه نمی برند. خلاصه با پرس و جو فهمیدیم برای آموزشی به شهمیرزاد سمنان رفته است. دست به دامن برادرم شدم که هر طور شده مرا به محمدرضا برسان. برادرم ماشینی گرفت و خود را به شهمیرزاد رساندیم. چند دقیقه ای جلوی پادگان آموزشی ایستادیم تا محمدرضا را صدا زدند و به محل ملاقات آمد. برادرم و همسر برادرم هر چه با او صحبت کردند، قبول نکرد که برگردد. من هم هر بهانه ای می آوردم که بازگردد، جوابی می داد. حتی گفتم: چگونه حاضری در حالی که پدرت معلول است ما را رها کنی. گفت: مگر قبل از تولد من تا به اینجای زندگی، خدا پدرم را یاری نکرده است؟ از این به بعد هم یاری می کند.

تنها تیری که برایم در ترکش باقی مانده بود تا مانع او شوم محبت و عاطفه مادری بود، در حالی که اشک می ریختم گفتم: به دل شکسته مادرت رحم نمی کنی؟ و اینجا بود که مرا به فاطمه زهرا سلام الله قسم داد که دیگر نتوانستم چیزی بگویم. گفت: اگر نمی گذاری به جبهه بروم، نمی روم اما اگر در روز قیامت حضرت زهرا سلام الله علیها جلویت را بگیرد چه جوابی خواهی داد؟"

 

[1] - رقص مرگ در میان نیزار – جاده خندق، قربانگاه شهید محمد رضا رجبی

وصيت نامه شهيد زين العابدين غريبی، شاهرود – گرمن

نوشته شده توسط 08 بهمن 1395 1211 کلیک ها

شهيد زين العابدين غريبی فرزند مرحوم حاج اسماعیل، متولد 1343 که در تاریخ 15/02/1365 در سانحه هوایی به شهادت رسیدند، پیکر این شهید در مزار شهدای روستای گرمن مدفون می باشد، در وصیت نامه بجای مانده از این شهید بزرگوار، ایشان دغدغه های ذهنی و فضایی را که در آن سیر می کرده اند را این چنین به تصویر کشیده و از خود به جای گذشته اند :  

 

"خدايا! تو مي‌داني كه هدفم جز رضاي تو نيست. چيزي جز پاسداري از قرآن كريم و دين بر حق تو، اسلام و لبيك گفتن به نداي هل من ناصر… رهبر انقلاب اسلامي را در نظر ندارم. پروردگارا! حال كه در اين راه قدم گذاشته‌ام، ياري‌ام نما تا بتوانم دِين خود را به خون شهدا ادا نمايم. امت ايران! از شما مي‌خواهم امام را دعا كنيد و در نماز جمعه شركت نماييد! پدر و مادر عزيزم! از شما مي‌خواهم مرا ببخشيد، گرچه وظيفه‌ام را در مورد شما به خوبي انجام نداده‌ام. خانواده‌ام! از شما مي‌خواهم بعد از شنيدن خبر شهادتم گريه و زاري نكنيد تا به دشمنان بفهمانيد كه در واژه شهادت، كلمه معنا ندارد. افتخار كنيد كه فرزندي داشتيد كه در راه خدا از دست داده‌ايد. در ضمن تقاضا دارم برايم يك سال نماز و روزه‌ي قضا به جاي آوريد و دعا كنيد تا خداوند متعال از گناهانم درگذرد."

وصیت نامه های شهید محمود بیاریان شاهرود- گرمن

نوشته شده توسط 08 بهمن 1395 1306 کلیک ها

شهید محمود بیاریان فرزند کربلایی رحیم، متولد بیستم مهرماه 1342 در روستای گرمن پشت بسطام (شاهرود)، مجرد با تحصیلات فوق دیپلم، که هنگام شهادت در شامگاه عملیات کربلا 4 در منطقه شلمچه ایران، در گردان حضرت سید الشهدا به عنوان مسول دسته (12 نفره) عازم عملیات کربلای چهار بودند که در اثر اصابت گلوله خمپاره دشمن در نزدیکی او و اصابت ترکش به سرش به همراه معاون دسته اش، شهید محمد مهدی حلوانی به شهادت رسیدند تا دیگر در بین ما نباشند و شب سخت و دشوار و شکست های عملیات کربلای چهار را شاهد نباشند، شرح حادثه شهادت این دو بزرگوار را که در تاریخ 4/10/1365 هنگامی که در انتظار رسیدن شب برای شرکت در عملیات کربلای چهار در منطقه شلمچه ایران پشت خاکریزها به وقوع پیوست در پستی تحت عنوان (عملیات کربلای 4 با آن همه شهید، خاطره غزوه اُحُد را زنده کرد) [1] آنچه به یاد داشتم روایت کردم. روحشان شاد باد.

 شهید محمود بیاریان به غایت شوخ طبع بود و چشمه ایی از شوخی های این شهید شاد را در پست (شوخی های رزمندگان: شوخی شهید محمود بیاریان با مرحوم سید علی مصطفوی) [2] به رشته نگارش در آورده ام، البته ایشان با همه رزمندگان شوخی می کرد، و این یکی از تفریحات و راه وقت گذرانی های جنگ و پشت جبهه او بود، ولی یکی از شهدایی که برعکس او بسیار جدی و در عین حال شوخ طبع نیز بود، شهید رضا قنبری بودند که به همین واسطه همواره طرف شوخی های شهید محمود بیاریان بودند [3] و هر دو همدیگر را دائم به "زیر باغ دایی موسی" [4] حواله می دادند و در نهایت هم کار هر دوی آنها تا قبل از پایان جنگ به همانجا ختم شد و هر دوی آنها هم در هم اکنون در همانجا مدفونند.

از شهدا وصایا و یا توصیه هایی به جای مانده است که گویای دغدغه ها، و حکایت فضای روانی و یا معنوی است که در آن به سر می بردند، در طول زمان قبل از هر عملیاتی که در مقرهای پشت جبهه بودیم و برای خط پدافندی و یا عملیات آماده می شدیم، یکی از توصیه ها به رزمندگان این بود که با بازماندگان خود بعد از کشته شدن که بسیار هم محتمل بود، سخن بگوییم و هر رزمنده ایی به فراخور حال خود، افکاری که در آن درگیر بود و... برای اهل منزل و یا همشهری ها و یا حتی تمام ملت ایران و گاهی جهانیان سخنانی را از خود به جای می گذاشت، شهید محمود بیاریان که نزدیک به 30 ماه سابقه حضور در جبهه دارد ظاهرا بارها افکار خود را روی کاغذ آورده است لذا از ایشان حداقل سه وصیت نامه به جای مانده است که به شرح ذیل تقدیم می گردد:  

  

بسم الله الرحمن الرحیم

إِنَّ اللَّهَ اشْتَري‏ مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفي‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِکُمُ الَّذي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ [5]

  "خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده، آنها در راه خدا جهاد  می کنند که دشمنان دین را به قتل رسانند و یا خود کشته شوند. این وعده قطعی است بر خدا، و عهدی است که در تورات و انجیل و قرآن یاد  فرموده و از خدا باوفاتر به عهد کیست؟ ای اهل ایمان شما به خود در این معامله بشارت دهید که این معاهده با خدا به حقیقت سعادت و فیروزی بزرگی است."

  أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له و أشهد أنّ محمد اً عبده و رسوله و أشهد أنّ  أمیرالمؤمنین علیاً و اولاده المعصومین حجج الله

 خدایا [...] خودت می دانی و از احوال من با خبری. پروردگارا، اگر گناهانم را نبخشی، پس من درِ خانه کی را بزنم و به چه کسی روی بیاورم؟ پروردگارا، از تو عاجزانه می خواهم که از سر تقصیرات من درگذری و مرا در قیامت در زمره شهیدان قرار بدهی. خداوندا، اگرچه رو سیاه هستم و کوله باری برای سفر آخرت ندارم، ولی امید زیاد به فضل و بخشش تو دارم چرا که تو رحیمی، تو کریمی.

گفت ای درویش جان ده در طریق عاشقی

کار دشواری بفرما این خود آسان من است

 جان انسان مانند شهابی است که می درخشد و ناپدید می شود و چون گلی است که می شکفد و پرپر می شود. اگر این جان را به خدا نفروشی از کف می رود و طعمه رهزنان می گردد. خدا این جان شما را که خود داده است، می خرد، لذا شما می خواهید چه چیزی را در مقابل جانتان بگذارید که با بهشت برابری کند. اگر انسان جانش را به چیزی کمتر از بهشت بفروشد مغبون است. خدایا، من که در زندگی ام همواره دنبال خود بودم و هوای نفس و شهوت بر من غالب شده بود، فقط در آرزوی رحمت تو زنده هستم و نعمت تو بیش از همۀ اینها است. خدایا، آن روز که در دنیا بودم و از حق برایم می گفتند، ظاهر زیبای دنیا فریبم داد. خدایا، تو خودت بپذیر و از سر تقصیرات من درگذر.

پدر و مادر و برادران و خواهرانم! آفتاب زندگی زود غروب می کند، چه بهتر که در طول این مدت کم انسان راهش خدایی باشد. اگر شما مرا روانۀ کربلا کرده اید تا در راه خدا و حسین او جانبازی کنم، پس دیگر ناراحتی ندارد. چه افتخاری بالاتر از اینکه کسی فرزندش را فدای حسین فاطمه (س) کرده باشید. 

پدر و مادرم! اگر نتوانستم که فرزند خوبی برایتان باشم، امیدوارم که مرا ببخشید و حلال کنید.

ای ملت عزیز! همان طور که می دانید آمریکای ستمگر به وسیلۀ نوکر خود صدام و لشکریان کفر بعثی اش به میهن اسلامی ما هجوم آورد تا به خیال خام خود نهال جمهوری اسلامی ما را از بن برکند، لذا ما نمی توانیم نظاره گر باشیم و نمی توانیم تحمل کنیم که اسلام مورد هجوم قرار بگیرد؛ لذا به امر حضرت امام که رفتن به جبهه را واجب کرده، عازم جبهه های نبرد شده ایم تا به وظیفه و تکلیف خود عمل نمایم. حال در این راه هر چه پیش آمد، راضی هستم به قضای خدای متعال. اینها را می گویم تا دیگران نگویند که کورکورانه در این راه قدم گذاشته است بلکه با چشم باز و آگاهی کامل این راه را انتخاب نموده ام.

برادران عزیز! دوست ندارم که مجلس عزایم را زیاد سر و صورت بدهید. اگر توانستید یک مجلس مختصر برایم کافی است. برادران عضو پایگاه، سعی کنید که دیگران را هم با برخوردهایتان جذب پایگاه کنید و مواظب باشید که نقطه ضعفی از شما مشاهده نشود و در کارهایتان اخلاص داشته باشید که دارید و ادعیه کمیل، ندبه و توسل را فراموش نکنید.

 

[ وصیت نامه ای دیگر]

بسم الله الرحمن الرحیم

مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضي‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً [6]

 سلام به روح خدا، بت شکن قرن، موسی زمان، خمینی کبیر و سلام به شهیدان به خون خفته که با ایثار خون خویش درخت اسلام را آبیاری کردند و سلام بر خانواده شهدا که این چنین فرزندانی تربیت کردند و سلام به امت شهیدپرور که با مال و جان خود در راه اسلام جهاد می کنند و سلام به پدر و مادرم که بر من بسیار حق دارند. شهادت ارثی است که عاشقان حسین از امامشان حسین(ع) به ارث میبرند.

 ای برادران و ای خواهران! خوشا به حالتان که در زمانی زندگی می کنید که رهبری چون خمینی دارید. قدر خودتان را بدانید و مبادا که دست از امام عزیز بردارید که اگر دست از او بردارید و او را یاری نکنید، خداوند شما را دچار عذاب خواهد کرد. ما هنوز امام را نشناخته ایم و به این زودی ها هم نخواهیم شناخت. خداوند یک نعمت عظیمی به ما عطا فرموده است و وظیفۀ ما هم این است که از این نعمت بهره ببریم و شکرگزار خداوند تبارک و تعالی باشید.

 ای برادر و خواهر! هر کاری می کنید برای رضای خدا کنید و خودتان را وقف اسلام نمایید تا در پیشگاه خدای تبارک و تعالی روسفید باشید. این دنیا دار فانی است و یک روزی هم عمر انسان به پایان می رسد، پس چه بهتر که شهید شود. خلاصه، من به عنوان یک برادر کوچک تر چیزی که از شما تقاضا دارم این است که امام را تنها نگذارید و به او یاری نمایید، جبهه ها را پر کنید و نگذارید که وطن عزیزمان و کربلا[ی] عزیز در دست کفار باشد. شهادت آرزوی من است که اگر لیاقت داشته باشم، دلم می خواهد که شهید در راه خدا شوم.

در راه دوست کشته شدن آرزوی ماست

دشمن اگرچه تشنه به خون گلوی ماست

 و در پایان، دوست ندارم کسی که پیرو خط امام نیست و ولایت فقیه را قبول ندارد، در تشییع جنازه حاضر شود و زیر تابوت من را بگیرد. « والسلام [و] علیکم و رحمۀ الله و برکاته »

 چند کلامی به پدر و مادر و برادران و خواهران خودم بگویم: سلام بر تو ای پدر و سلام بر تو مادر و سلام بر شما برادران و خواهرانم. ای پدر و مادرم، ای کسانی که برای من زحمت کشیده اید تا من را بزرگ کردید. ای پدر می دانم که شما [را] در طول زندگی ام اذیت کردم و شما را آزار دادم و چه رنج ها که شما برای من نکشیدید. شما خیلی بر گردن من حق دارید ، ولی امیدوارم که مرا ببخشی. ای مادرم، ای کسی که شب ها[ی] طولانی برای من بیدارخوابی کشیدی تا من را بزرگ کردی. ای مادرم چه زحمت ها و چه آزارها که من به تو ندادم. این را به خدا قسم قبول دارم که من موجب اذیت و آزار شما بودم. ولی تو هم بیا و به خاطر امام و اسلام از من بگذر که اگر تو نگذری، من در آن دنیا جواب خدا را چه بدهم؟ و اما خوشا به حالتان که فرزندتان را برای رضای خدا به جبهه فرستادید تا از اسلام دفاع کند. خوشا به حالتان که فرزند خود [را] به دست خود کفن پوشیدید و روانۀ میدان کردید. خداوند به شما صبر دهد و شما را جزو صابرین قرار دهد. مبادا که در مرگ من ناراحتی کنید و گریه و زاری نمایید، بلکه شما بسیار خوشحال باشید و شکر خدا را به جا بیاورید و صبر داشته باشید. سلام بر شما برادران و خواهرانم. ای برادرانم، شما باید حسین وار باشید. مبادا دست از امام بردارید که دست برداشتن از امام، دست برداشتن از قرآن و خدا است. ای خواهرانم، شما باید زینب وار باشید و باید مثل حضرت زینب (س) زندگی کنید. مبادا خدایی نکرده طوری در زندگی رفتار کنید که خدا را بدش بیاید. و اما اینکه در خانه تعدای لباس از بچه ها هست؛ اگر آنها را تحویل نداده اید، به افراد کتابخانه تحویل دهید. توپ والیبال خانه است، آن را هم به برادران مسئول کتابخانه تحویل دهید. چند عدد کتاب در خانه است، اگر لازم نداشتید، ببرید کتابخانه تا از آن استفاده کنند. مقدار 200 ریال به کتابخانه بدهکار هستم، شما آن را بدهید. خداوند شما را صبر عنایت بفرماید و خدا توفیق خدمت به اسلام به همۀ شما عنایت بفرماید. 

« والسلام [ و] علیکم و رحمۀ الله و برکاته »

وصیت نامه محمود بیاریان، اعزامی از امامشهر [7] ، گرمن پشت بسطام، تاریخ تولد 1342

شماره پلاک ( AA - A600 - 349 A ) [8] شماره شناسنامه 1013

( در ضمن 3 روز روزه بدهکار هستم و نماز قضا هم دارم، بدهید تا بخوانند.)

 

  [ وصیت نامه ای دیگر]

بسم الله الرحمن الرحیم

إِنَّ اللَّهَ اشْتَري‏ مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفي‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِکُمُ الَّذي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ [9]

"خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده آنها در راه خدا جهاد می کنند  که دشمنان دین خدا را به قتل رسانند و یا خود کشته شوند این وعده قطعی است بر خدا و عهدی است که در تورات و انجیل و قرآن یاد فرموده و از خدا باوفاتر به عهد کیست . ای اهل ایمان شما به خود در این معامله بشارت دهید که این معاهده با خدا به حقیقت سعادت و فیروزی بزرگی است."

 اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد أن محمد اً عبده و رسوله و أشهد أنّ  أمیرالمومنین علیاً و اولاده المعصومین حجج الله

گفته ای درویش جان ده در طریق عاشقی

کار دشواری بفرما این خود آسان است

 خدایا، من که در زندگی ام همواره به دنبال خود بودم و هوای نفس و شهوات بر من غالب شده بود. خدایا ، فقط در آرزوی رحمت تو هستم و نعمت تو بیش از همه اینهاست. بارخدایا، آن روز اگر از حق برایم می گفتند، ظاهر زیبای دنیا فریبم داد. پروردگارا، تو خودت بپذیر و از سر تقصیرات این عبد ذلیل ات درگذر. آری برادر، جان انسان مانند شهابی است که می درخشد و ناپدید می شود و چون گلی است که می شکفد و پرپر می شود؛ اگر این جان را به خدا نفروشی ، از کف می رود و طعمه رهزنان می گردد. خدا این جان شما را، که خود داده است، می خرد لذا شما می خواهید چه چیزی را در مقابل جانتان بگذارید که با بهشت برابری کند. اگر انسان جانش را به چیزی کمتر از بهشت بفروشد مغبون است.

 ای ملت عزیز و قهرمان، همان طور که می دانید آمریکا [ی] ستمگر به وسیلۀ نوکر خود صدام و لشکریان کفر بعثی اش به میهن اسلامی ما هجوم آورد تا به خیال خام خود نهال جمهوری اسلامی را از بن برکند. لذا ما نمی توانیم تنها نظاره گر باشیم و نمی توانیم تحمل کنیم که اسلام عزیز مورد هجوم اجانب قرار بگیرد. بدین لحاظ به امر حضرت امام که رفتن به جبهه را واجب کرده، عازم جبهه های نبرد شده ایم تا به وظیفه و تکلیف خود عمل نماییم. اینها را می گویم تا دیگران نگویند که کورکورانه در این [راه] قدم گذاشته است بلکه با چشم باز و آگاهی کامل این راه را انتخاب کرده ام. این مردم ، همان طور که تا به حال امام را یاری کرده اید، او را یاری کنید و مبادا که او را تنها بگذارید و بدانید که تا موقعی که شما با او و در خط او هستید، پیروز و سرافراز خواهید بود و اما پدر و مادر و برادران و خواهرانم، آفتاب زندگی انسان زود غروب می کند؛ چه بهتر که در طول این مدت کم [...] راهش خدایی باشد. پدر و مادرم، اگر شما مرا روانه کربلا کرده اید تا در راه خدا و حسین (ع) او جانبازی کنم، پس دیگر هیچ ناراحت نباشید. چه افتخاری بالاتر از  اینکه کسی فرزندش را فدای حسین فاطمه سلام الله علیه کرده باشد. پدر و مادرم، اگر نتوانستم که فرزند خوبی برایتان باشم ، معذرت می خواهم و امیدوارم که مرا ببخشید و حلال کنید و بدانید که دوست ندارم که مجلس عزایم را زیاد سر و صورت بدهید. اگر توانستید یک مجلس مختصری برایم بگیرید. ای برادران عضو پایگاه، سعی کنید که دیگران را با برخوردهایتان جذب پایگاه کنید و مواظب باشید که نقطه ضعف از خود بروز ندهید و همیشه هم و غمتان اسلام عزیز باشد و در کارهایتان اخلاص داشته باشید که انشاءالله دارید و بدانید که خدا با شماست. در آخر، از تمام برادران تقاضامندم که مرا حلال کنند و اگر بدی از من دیده اند مرا ببخشید.  خداحافظ

« والسلام و علیکم و رحمۀ الله و برکاته »

مورخ 30/[...]/1365

به امید [...] و پیروزی نهایی رزمندگان اسلام

محمود بیاریان

شاهرود [...]

 

 

[ وصیت نامه ای دیگر]

بسم الله الرحمن الرحیم

إِنَّ اللَّهَ اشْتَري‏ مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ

 به درستی که خداوند جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است آنهایی که در راه خدا جهاد می کنند و دشمنان دین را میکشند و یا اینکه خود کشته می شوند.

سپاس خدایی که مالک مطلق هستی است و اوست قادر و توانا و همه چیز از اوست. رفتنمان به خاطر اوست. زندگی مان به خاطر اوست. و با درود و سلام بر یگانه منجی عالم بشریت حضرت حجۀ ابن الحسن العسگری روحی ارواح العالمین لتراب المقدم الفدا و نایب برحقش حضرت امام خمینی بزرگ مرجع شیعیان جهان و درود خدا بر تمامی ایثارگران جبهه های نبرد حق علیه باطل که در حال پاسداری از قرآن و اسلام عزیز می باشند. و سلام بر تمامی شهدای راه حق و حقیقت که خونشان درخت تنومند اسلام را آبیاری نمود. خدایا، نمی دانم چه بگویم . از ایمان ناقصم و یا از افکار پریشانم و یا از زیادی گناهانم. بارالها، به حق ائمه اطهار علیه السلام قسم که از سر تقصیرات این حقیر درگذر، چرا که راه طولانی و دراز و سخت است و توشۀ بار کم است و هیچ نیست. پروردگارا، در مقابل این همه نعمت هایت چیزی ندارم که در راه تو بدهم. خدایا، بالاترین چیز من جانم است که آن را خودت عطا فرمودی و این جان بی ارزش را به هر نحو که بخواهی در راه تو هدیه می کنم. ای برادر و خواهر، ما فقط این را می دانیم که تکلیفی که اسلام بر ما واجب نموده انجام دهیم و هدف اصلی ما هم این است که به تکلیف خود عمل نمایم و در این راه هر چه پیش آید، باز ما پیروز هستیم. برادران و خواهران، همان طور که می دانید مبادا که خدایی نکرده امام عزیزمان را تنها بگذارید. شما دست از او برندارید و دنباله رو  او باشید و در صحنه ها حضور فعال داشته باشید و دست از دامن روحانیت برندارید چرا که ما هر چه داریم از زحمات روحانیت بوده و هست. خداوندا، ما را یاری کن تا به تکلیفمان عمل نماییم و جز تو به هیچ کس دیگر فکر نکنیم و تا آخرین نفس از انقلاب اسلامی دفاع کنیم.

ای برادر و خواهر، همان طور که می دانی عمر انسان یک روزی به پایان خواهد رسید و به سوی خدایش خواهد رفت، پس چه بهتر که عاشقانه زندگی کند و عاشقانه هم از دنیا برود و انسان این جان بی ارزش خود را در راه اسلام عزیز فدا کند. برادران عزیز، در این راه مقدس صبر و استقامت داشته باشید که خداوند با صابران است. پدر و مادرم، اگر خداوند خواست که ما را از این دنیا انتقال دهد به آن دنیا، شما هیچ  ناراحت نباشید و صبر را پیشه خود سازید و همیشه به فکر اسلام عزیز باشید و بدانید که هیچ افتخاری از این بالاتر نیست که انسان در راه خدا جانش را فدا کند. پدر و مادرم شما حق بزرگی بر گردن من داشتید و من نه تنها نتوانستم آن را ادا کنم بلکه موجب اذیت و آزار شما بودم لذا از شما عاجزانه می خواهم که مرا حلال کنید و امیدوارم که خداوند شما را از صابران قرار دهد و از برادران و خواهرانم می خواهم که اگر از من بدی دیده اند، مرا ببخشند و در آخر، از کلیه برادرانی که خدای نکرده از این حقیر جسارتی و یا بدی دیده اند می خواهم که مرا ببخشند و مرا حلال نمایند. ای عزیز:

جز خدا بندگی حیف است حیف

بی وصالش زندگی حیف است حیف

 دیگر عرضی ندارم جز سلامتی همه شما مخصوصا امام بزرگوارمان را از خداوند خواهانم و امیدوارم هر چه زودتر رزمندگان عزیزمان به پیروزی نهایی دست یابند.

و من الله التوفیق

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار

محمود بیاریان

اعزامی از شهرستان شاهرود گرمن

مورخ 23/2/1364

در ضمن من دو روز روزه بدهکار هستم و نماز قضا هم دارم. البته تا این تاریخ این مقدار روزه بدهکار هستم یعنی تا تاریخ 22/2/64

« والسلام [ و] علیکم و رحمۀ الله و برکاته »

 

 

[1] - http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1021-4.html

[2] - http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/829.html

[3] - درخصوص شهید رضا قنبری در پست های ذیل می توان مطالبی یافت، http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1021-4.html  و http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/622-2016-06-11-08-10-44.html   و   http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/303-2016-06-09-10-01-28.html و http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/145-2016-06-08-15-37-16.html 

[4] - اسم رمز مزاری بود که همه به آنجا ختم خواهیم شد، مزار روستای گرمن لابد زیر باغ دائی موسی قرار دارد

[5] - سوره توبه آیه 111

[6] -  آیه 23 سوره احزاب "مؤمنان با خدا عهد بستند که در برخورد با دشمنان از صحنه کارزار نگریزند. از میان آنان مردانى بودند که به آنچه با خدا بر سر آن پیمان بستند صادقانه وفا کردند. پس برخى از آنان با مردن یا کشته شدن در راه خدا، اجل خود را به پایان بردند و برخى از آنان این را انتظار مى برند و در پیمان و مواضع خود هیچ تغییر و تبدیلى ایجاد نکرده اند."

[7] - امامشهر نامی است که درجریان تعوض نام ها بعد از انقلاب برای شاهرود انتخاب شد و به تصویب نرسید زیرا کلمه شاه در نام شاهرود هیچ ارتباطی به "شاه" پهلوی نداشت و در ادبیات فارسی به معنی "خیلی بزرگ" است.

[8] - این شماره پلاک که در واقع شناسنامه هر رزمنده بود بر پلاکی فلزی نوشته می شد که حتی اگر تمام بدن یک رزمنده هم می سوخت این پلاک فلزی کمک می کرد که او را بتوان شناسایی کرد، و یا در موقع مجروحیت و احیانا فراموشی و...

[9] - سوره توبه آیه 111

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر